شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

یک کتاب یک حرف نگفته 5

«آویشن قشنگ نیست» اولین اثر حامد اسماعیلیون، برنده ی عنوان بهترین مجموعه داستان اول، نهمین دوره ی جایزه ی بنیاد گلشیری 1388، تقدیر شده در جایزه ی ادبی روزی روزگاری 1388 ؛ آنچه که مشتاقم کرد به خواندن این کتاب هیچ کدام این عناوین نبود. اینکه چه چیز جذبم کرد بماند. خلاصه خواندمش. دو یا سه بار هم خواندمش. بار اول شبی یک روایت، بار دوم همه ی روایتها را پشت هم، تا بتوانم بهم بچسبانمش و داستان را بسازم توی ذهنم. بفهمم اولش کجاست و آخرش به کجا می رسد؟

«آویشن قشنگ نیست» حکایت روزهای جوانی نسلی از آدمهاست. روزهای سرنوشت ساز با حوادثی معمولی که آدمهای معمولی ای می سازد؛ یکی مثل خودمان! رضا، مهدی، بهادر، اهورا، نیلوفر،نیما راویان آویشن قشنگ نیست هستند. هر کدام یک گوشه ی ماجرا را روایت می کنند. در روزهای نوجوانی در یک محله زندگی می کردند با علایق و سلایق مشترک که خاص دوره ی مشترکشان است. سرنوشت هر کدام را به سویی پرتاب می کند. نقاط مشترک کم و کمرنگ می شود و " جدایی " عاقبت رابطه شان می گردد.

خواننده که بی طرفانه می خواند، می داند که همه اشتباه کرده اند. می فهمد که زندگی شان خالی ست. پایه ی خوبی نداشته این عمر سپری شده در نتیجه روزگار حالایشان بی معناست.

«آویشن قشنگ نیست» را که می خوانی ناامید نمی شوی اما امیدی هم در داستان وجود ندارد. روزمرگی های آدمهای دور و بر را شاهد می شوی. به جزء اهورا و نیما باقی همه اسیر گذشته شان هستند. اهورا همان است که بزودی از ایران مهاجرت می کند و نیما سالهاست که از وطن دور است. رضا، مهدی، بهادر، نیلوفر در روزهای نوجوانی که روزهای جنگ است و چند سالی بعد از آن گیر افتاده اند. آویشن جوان امروز است که از آن روزها فقط شنیده. آویشن نمونه ی امروزی همان دیروزی هاست و شاید همین است که نمی گذارد امیدوار کتاب را ببندی.

رضا، از دنیای برزخ روایت می کند: احمقند این مردم. روز و شب نگاهشان می کنم. در تمام فصول.

روایت رضا رنگ و بوی حسرت دارد. شاید چون دستش از همه ی آنچه بر او رفته کوتاه است. ( وقتی به تو فکر می کنم بچه های کوچه  ی دولتشاهی و فرخی ها یکی یکی به خاطرم می آیند...) بعد از کاش ها و کاشکی ها می گوید و روشن ترین خاطره ای که در ذهن دارد را مرور می کند.

مهدی، شاید در حال احتضار باشد؛ زخمی در مرز ترکیه. خسته است و می خواهد از هر چه بوده بگریزد. روایت مهدی از دنیای بی سرانجامی هاست. بین ماندن و رفتن. نمردن و مردن.

بهادر، وصله ی ناجور داستان است. کسی که هیچ سنخیتی با بقیه ی راویان ندارد. شاید فقط شخص سومی ست که گوشه ای از قصه ی نیلوفر و آویشن را روایت می کند: از آن وقت که سرهنگ، نیلوفر را به دهاتی نکبت داد، انگار هیچ کس سیزده بدر سبزه گره نمی زند. این کوچه نحسی دارد. به باب الحوائج قسم! یک روز از اینجا می رویم.

اهورا، خیلی توی گذشته ها سیر نمی کند. هم و غمش این است که جمع و جور کند و برود. رویاهایش را در جای دیگری با آدمهای دیگری به واقعیت تبدیل کند. قدیمی ها دست نیافتنی اند. یکی نواش را می جورد و می خواهد گذشته ی ناکام را اینگونه کامروا کند.

نیلوفر، پر حسرت روایت می کند. آویشن هم نمی فهمدش. او هم ادامه ی همان است که نیلوفر بود.

نیما، همه چیز را به فراموشی سپرده است. بی تفاوت به گذشته ای که پشت سر گذاشته به فکر دختری ست که 5 ماه دیگر بدنیا می آید؛ آویشن.

«آویشن قشنگ نیست» پر از حرف است. پر از اسم با حواذثی که هر قسمتش توی ذهن یکی از راویان به جا مانده است. و من بر این گمانم که نویسنده در اولین کتابش از احساسات نوستالژیکش بهره گرفته و از حس و حال خیابانها و آدمها و حوادث دهه ی شصت دوره ای که چالش های خودش نیز هست سخن به میان آورده و خواسته روایت عواطف تمام شده ای را به روزهای خالی امروز گره بزند. گره ای کم جان که اگر در قصه های بعدی محکمش نکند باز خواهد شد و این خندق خودنمایی خواهد کرد و خواهد گفت: امروز ما رنگی از دیروزها ندارد و نخواهد داشت.

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات