شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

بهار این بار با خود چقدر غم می آورد و چقدر تازگی


آخرین صبحت را دیدم. آخرین اذان ظهرت را شنیدم و آخرین روزت را دارم حس می کنم. چه شکوهی دارد این آخرین ها! ... و تو ای 79 مرا عجیب به خود دلبسته کرده ای... و تو عجیب در این ساعات پایانی شبیه سالهای گذشته شده ای؛ آفتابت، هیجانت و لذت آخرین هایت همه مانند سالهای قبل اند و تو هنوز فرق داری و مانند نگینی هستی بر سر تاجی باشکوه و تو ای نگین زمانه ام! عجیب می درخشی و مادام خودت را نشان می دهی. خاطره ات در یادم می ماند و سختی هایت تجربه هایی می شوند انبوه بر روی دوش های هنوز قوی من، ... و وارد خواهم شد به دهه و سال نو. تو را به خدایت قسم! خاطره ای تنها نشو؛ آنچنان که از تو به عنوان لحظات رویایی عمرمان یاد کنیم. تو در اوج خود تمام می شوی ولی عشق، امید و آرزو را با خود نبر بلکه اینها را بگذار تا دهه ی 80 هم خوش باشد.

می بینی؟ می بینی چطور در حصار زمان زندانی شده ام؟ چه می گویم؟ سال، ماه، هفته و حتی شبانه روز چیزهایی ست که انسانهای اسیر در زمان بر این روزگار گذاشته اند و گاه می گویم چه خوب کرده اند. لحظه ای باید باشد تا متحول شویم.

حدود 4 ساعت دیگر از تو باقی مانده است و من با تو خداحافظی می کنم با غرور و افتخار. زیرا که در این  366 روز تو به من ای خدای مهربان! عشق را دادی. ممنون.

تاریخ:30/12/1379

ساعت: 1:10 ظهر

...

ده سال گذشت... باورت می شود؟!  

من و تو

دستم را زیر سرم می گذارم... توی بسترم دراز می کشم و توی آغوش خودم فرو می روم. نیمه های شب تـوی آغـوش خـودم پهلـو به پهلـو مـی شـوم... کـش و قـوس مـی آیـم... خـودم ،خـودم را فشـار می دهم.

صبح ها با صدای آلارمی که خودم تنظیمش کرده ام از خواب برمی خیزم. به خودم سلام و صبح بخیر می گویم. برای خودم لباس می پوشم... شانه به مو می زنم و سرمه به چشم. توی پیاده روی خصوصی خودم راه می روم با خودم. حرف می زنم با خودم... فکر می کنم با خودم... شعر می خوانم؛ آنهم زیر لب... آنهم با خودم... کار می کنم برای خودم. راه رفته را برمی گردم و باقی روز را خودم با خودم می گذرانم.

از خودم کیفور می شوم. از خودم نشئه می شوم. از خود بی خودم خمار، شاکی، اخمو. پیش خودم شکایت می برم؛ پیمانه ای لبریز. خودم، خودم را محاکمه و تبرئه می کنم. خودم، خودم را می بخشم. خودم توی خودم می پیچم ... با خودم می جنگم. نه ثباتی در کار است نه صلحی.

... شب می شود و دستم را زیر سرم می گذارم.

تیرخلاص

پیمانه چو پر شد سر ریز می کند...

وارش

کسادی بازار است... جیبهای خالی در ازدحام هوارهای " بیایید وُ بخرید وُ ببرید " های دستفروش ها، نگاه چپ چپی به نارنجهای خوش آب و رنگ می اندازند از سر بی حوصلگی و راه کج می کنند به سوی دستهای سرما­زده ی بیکار با خاطره ی کام گیری چترها در سخاوت آسمان بازاری که عجیب کساد است.

 

ردپا

به دنبال ردپایی از تو به هر گوشه ای سرک می کشم. دنبال دنج ها می گردم. آنجا ها که تو بیشتر درش قدم می گذاری. روزهای آفتابی و بارانی بهار  را بی خیال می شوم،... نه... شبهای گرم دم کرده ی تابستان آنجا نیست که پاگیرش باشی، می گذرم... می گذرم... هوای دلگیر پاییز است و تو این جا هم درنگ نمی کنی...

... زمستان است و به قول شاعر هوا بس ناجوانمردانه سرد است. برف ... برف ... برف... همه جا سفیـد پـوش شده و ردپـای تو، روی این سپیـدها عجب خودنمـایی می کند!!! ردپـایت را دنبـال می کنم. بیشتر عاشق این جستجوی انگار بی پایان هستم تا خودت. خودی که در کلبه ای آن دورها، کنار شومینه لم داده .و چیزکی می نویسد توی ابرهای بالای سرش.

مادام زیر لب می پرسم: پس کی می رسم.؟ ... اما ... خود نیز می دانم که رسیدن دلمشغولی  من نیست.

عاشق ردپایت شده ام روی این سپیدها که با بهار سال دیگر آب می شود.  

سپیده دمان

لرزش تلفن همراهم می پراندم از خواب. چنان که گویی هرگز خواب نبوده ام. دم دمای اذان صبح است. پیامکی از کیلومترها آن سوتر به سویم پرتاب شده تا بیدارم کند، سلام و صبح بخیری بگوید و بی غرض غصه دارم کند برای لحظاتی که به حال خود رها شده ام.

زندگی خوابها

حضور هر آدمی در زندگی ما، چون تکه پاره ای جدا افتاده می ماند که به تکه ی قیچی شده از قبلی ها که آمدند و رفتند وصله می خورد. البته به شرط آنکه خود در انتخابش به حضور در روزگارمان دخیل بوده باشیم.

زندگی چون پازلی ست که حوادث و آدم هایش هر کدام تکه ای از آنند که خیال می کنیم با یافتن تکه ها پازل را به سوی تکمیل شدن پیش می بریم. غافلیم از زندگی خوابها.

بر این باوریم که هر حادثه ای آدم های خودش را دارد و وقتی پیمانه ی حادثه پر شد، آدم هایش هم لبریز می شوند از روزگارت و سُر می خورند روی لیوان خاطراتت. اما از همان جا که تکه ای از پازل را یافتی و چیدی، پازل تازه ای توی خوابهایت درست می شود و در آنجاست که ادامه اش را شاهد می شوی.

در حقیقت... چه می گویم؟ کدام حقیقت؟ براستی چه کسی می داند حقیقت چیست؟ فقط این را می دانم که دنیای واقعیت با دنیای خوابها هر چند که در ارتباط است اما عاقبت یکسانی نخواهد داشت.

توی خوابهایم ادامه ی حوادث تمام شده و مهره های سوخته ی واقعیتم را می بینم و دنبالشان می کنم. توی خوابهایم پازل دیگری براه است آنجا هم در به در تکه ها هستم. کدام زودتر تکمیل می شود؟ پازل بیداری ها یا پازل خوابهایم؟

زمزمه می کنم

 

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

                                      باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند

غریب آشنای 2

نه به آسمانم می بری تا جدا شوم از این گِل بازیهای آلوده، نه پابند زمینم می کنی تا از نسیم دلخوش کُنکش غرق لذت شوم. در آستانه ی بی سرانجامی نگاهم می داری و مادام عاشق ترم می کنی... و خاصیت عشق شاید همین باشد؛ بی آغاز، آغاز می کنی و بی سرانجام به پایان می بری اش. طعم ملسش تا انتهای بی پایان زیر دندان حوادث باقی می ماند و تو هر روز، هر روز، هر روز آرزوی همان بی سرانجامی را داری. کاش ها و کاشکی ها وجودت را لبریز می کند و روزگارت را انبوهی از شایدها فرا می گیرد.درد می کشی اما بی این درد، زندگی برایت بی رنگ است... بی مزه و گس. طعم ملس عاشقی همیشه تو را به وجد می آورد و حظ می کنی از اینکه سرنوشت را میان زمین و آسمان معلق نگاه می داری. حس اینکه برای دمی هم شده می توانی تو سرنوشت را به بازی بگیری حس غرورآفرینی ست. هر چند که در این بازی خود نیز به بازی گرفته شوی، برنده نباشی، گیج و گم باشی، معلق باشی. همین حس غریب است که معتادت کرده به باختن و  از نو آغاز کردن، باختن و از نو آغاز کردن، باختن و از نو آغاز کردن... .

روز تولد

سی و پنج یا سی و شش ساله است و مطلقه. از زیبایی سالهای نه چندان دور برایش اندکی مانده است و باقی به دخترش که نوجوان است و بازیگوش، به ارث رسیده. کارش پرستاری از یک پیرمرد غرغرو است. با مادر و پدر و برادری که در نادانی یکه تاز است روزگار می گذراند بی آنکه یک چهار دیواری دو در سه از خود داشته باشد.

امروز، روز تولدش بود. دو ساعتی از دختر پیرمرد مرخصی گرفت و به خانه رفت تا با چند تا از دوستان برای چنین روزی خوش باشد. دو ساعت که تمام می شود به سر کارش برمی گردد. می بینمش؛ اندکی به خودش رسیده، شاد است. همه چیز را گوئیا از یاد برده؛ درآمد بخور و نمیرش، ازدواج ناموفقش و دختری که سرکش است و در درس و مشق تنبل، خانه ای که از آن او نیست، قسط ها و قرض و قوله ها، تنهایی ها و تنهایی ها و ...همه و همه را به ورای خاطرش سپرده و گوئیا شاد است.

با خودم خطاب به او زمزمه می کنم : خوشا به حالت که هنوز زنده ای ... خوشا به حالت که هنوز متولد می شوی ای زن!

آینه

تاوانش را هر صبح به آنکه در آینه خیره ی چشمانم است می دهم.

شب در آغوشم می کشد و می گوید  فردا روزی دیگر است... و فردا باز یک جفت چشم طلبکار خیره ی روزگارم است.

غریب آشنای 1

آنقدر دور است که نزدیکی اش محال می نماید و آنقدر نزدیک که گویا هرگز دور نبوده است. انگار که از همان ابتدای بی آغاز در جای جای وجودت خانه داشته و  تو نمی دانستی؛ مثل همیشه.

می لرزی؛ چقدر آشنا! چقدر غریبه! دلت می گیرد از اینهمه آشنایی که می خراشند صورت احساس را و هیجان زده ای از این غریبگی بازیگوش که ناخنک می زند روحت را.

خسته نیستی از این همه تکرار که گویا همیشه حادثه ای ست بکر و دست نیافتنی.

چه بالا ، چه بلند، چه غمگنانه در جستجوی اوج هستی!

در خیابان

 

ساعت کار بعد از ظهر بانک رامی پرسم می گویند چهار تا شش. از سه یک ربع گذشته است که از شرکت به همراه یکی از همکارانم می زنم بیرون. می دانم اگر بروم خانه و ناهاری بخورم و پایی دراز کنم مثل پریروز دیر می شود و نمی رسم بروم بانک. پس تصمیم می گیرم قبل از اینکه راهی خانه شوم سری به بانک بزنم. نیم ساعتی پیاده می رویم تا زمان بگذرد و به در بسته برنخورم.

از همکارم جدا می شوم. ساعت چهار ربع کم است. تاکسی ها و سواری ها قطار شده اند و در انتظار مسافرند. مردی مسیرها را فریاد می کند راهنمایم می شود تا سوار یک پراید سفید یخچالی شوم. راننده پسر جوانی ست. از همانها که موهای بلندی دارند و به ضرب اتوی مو سیخ سیخش کرده اند. صندلی جلو خانم میانسالی می نشیند و بغل دستم دختر جوانی. منتظر مسافر چهارم هستیم. راننده صدای ضبط را بلند می کند. موسیقی رپ می خواهد پرده ی صماخ را بدرد. دختری که بغل دستم نشسته با صدای آهسته ای می گوید: آقا حرکت کنید کرایه رو حساب می کنم.

راننده که به زور صدای دختر را می شنود جمله ای را که شنیده تکرار می کند و پا روی گاز می گذارد. چند دقیقه ای می گذرد. بیشتر مسیر را طی کرده ایم. دختر جوان باز هم با همان صدای آهسته می پرسد: ببخشید آقا ، مسجد امام رضا کجاست؟

راننده به گمان اینکه دختر می خواهد پیاده شود می زند بغل. دختر بار دیگر می گوید: نمی خوام پیاده شم. مسجد امام زضا کجاست؟

راننده کمی مکث می کند : مسجد؟ خانم من " مسجد " نمی دونم کجاست.

... و این مسجد را طوری ادا می کند که انگار کلمه ی نامتجانسی شنیده و دارد تنها تکرارش می کند. رو به دختر می کنم می گویم: احتمالاً یک کم بالاتر داخل بلوار دیلمان.

راننده آهسته می راند که شاید مسجد را رد نکند. عینک آفتابی اش را روی بینی جا به جا می کند. با لحن ناباورانه  و تقریباً تمسخرآمیزی می پرسد: می خوای بری مسجد نماز بخونی؟!

دختر بی حوصله جواب می دهد: نه آقا، یکی از اقوامم فوت کرده.

در میانه ی بحثشان صدایم را به زحمت به گوش راننده می رسانم: جناب! ممنون. پیاده میشم.

 

هوا آفتابی، اما ملایم و بهاری ست. به درب بسته می خورم. ده دقیقه به چهار مانده. قدم می زنم و ویترین مغازه های نزدیک بانک را تماشا می کنم. بلکه وقت زودتر بگذرد.

دو دقیقه ای به ساعت چهار بیشتر نمانده. کنار  پنجره های بلند بانک ایستاده ام. در حالیکه معده ام به قار و قور افتاده و خسته ام؛ نگاه از کف پیاده رو می گیرم و به سمت چپم از سر بی حوصلگی نگاهی می اندازم. زن نسبتاً جوانی به سمتم در حال گام برداشتن است: بسته ست بانک؟

به علامت تأیید سری تکان می دهم: یکی دو دقیقه ی دیگه باز می کنن.

-          آره، چند دقیقه ی پیش اومدم دیدم بسته ست.

سی و هفت هشت ساله به نظر می رسد. زیبا نیست. آرایش غلیظی کرده، مانتوی کوتاهی پوشیده و جوراب کلفت مشکی اش با آن کفشهای پاشنه بلند سبک نظرم را جلب می کند. صمیمی کنارم ایستاده است. می گوید: فکر کنم اومدن.

نگاهی به درب بانک می اندازم. یکی از کارمندها دارد قفل درب را باز می کند. صدای مردی از پشت سرم حواسم را از کارمند بانک می گیرد؛ راننده ی تاکسی ست که کنار پیاده رو پارک کرده و بیرون اتومبیلش ایستاده است: خانم ! باز شد.

زن زیرلب غر می زند: خیله خب! بذار در رو وا کنن، میرم دیگه. من که گفتم برو ... خودت واستادی.

نگاهش می کنم. لبخندم می زند و می گوید: بهش گفتم برو، گفت نه منتظر می مونم. حالا عجله داره.

می خندد: باهام پیاده شد و پشت سرم اومد ببینه بانک بازه یا نه. همچین شکمشو داده بود تو، داشتم می ترکیدم از خنده.

لهجه ی غریبی دارد. می خواهد تهرانی حرف بزند اما موفق نیست ته مایه ی شاید آذری اش از آن دورها خودنمایی می کند. ادامه می دهد: میگه پنجاه سالمه. بهش گفتم ... جوون موندی... خیلی ذوق کرد.

لبخند وارفته ای تحویلش می دهم و اشاره می کنم به داخل بانک بیاید.

کارمندها هستند. اما هیچکس داخل باجه ها نیست. یکی از کارمندها که مردی چهل ساله است، یکی از درهای چوبی را کنار می دهد و به زن جوان نگاه آشنایی می کند. زن خودمانی حال و احوال می کند. مرد محترمانه پاسخ می گوید. چهره ی زن را نمی بینم. رفته است پشت ستون: چقدر طولش دادین تا باز کردین... زنگ زدم جواب ندادید؟!

مرد به تلفن همراهش نگاهی می اندازد: ا ... راستی؟... نفهمیدم.

بعد رو می کند به من. "خسته نباشید" ی عرض می کنم. جوابم می دهد. رو می کند به زن: خب... خوب هستید؟ چه خبر؟

زن با صدای زیری جوابش می دهد و بعد جریان راننده ی تاکسی را برای کارمند بانک تعریف می کند. چیزهای اضافه تری هم می گوید که ربطش را نمی فهمم.مرد می خندد: عجب شیطونی هستی تو!

زن جواب می دهد: حالا به شوهرم بگم چی میگه؟ اون نمی پرسه ها... اما من خوشم می آد بگم.

کارمند بار دیگر حضور مرا احساس می کند: بله؟ چه امری داشتید؟

-          می خواستم یه حساب باز کنم.

-          یکی از همکارانش را صدا می زند: فرشید جان! یه حساب برای خانوم باز کن.

-          فرشید جان(!!!) انتهای بانک نشسته، آنقدر دور که دیگر صدای زن را نمی شنوم. تنها صدای پچ پچ می آید و ریسه رفتن های مرد.

ده دقیقه بعد در حالیکه صدای خنده های مرد نظر فرشید را هم به خود جلب کرده، زن خداحافظی اش را با صدای بلندی ادا می کند و از بانک خارج می شود. می رود صندلی جلو می نشیند. صمیمانه به طرف راننده ی پنجاه ساله خم می شود. دستها را در هوا تکان می دهد و نمی دانم که چه می گوید. شاید از کارمندی که بیست دقیقه ای با هم خوش و بش کرده اند حرف می زند. راننده با طمأنینه استارت می زند . آرام آرام از نظرم دور می شود. لحظاتی بعد فرشید جان شناسنامه و کارت ملی ام را به همراه یک برگ رسید تحویل کارت عابر بانک روی پیشخان می گذارد. تشکر می کنم و دمی بعد کنار خیابان منتظر تاکسی می شوم. پژوی دودی بوق می زند و اشاره می کند که تا میدان می رود. سوار نمی شوم. به جایش تاکسی می گیرم و از این همه اعتماد خنده ام می گیرد.

رنویی بی مهابا جلوی تاکسی می پیچد. راننده نق می زند: مث گاو می پیچه عوضی... .  

 

به یاد دارم...-2

در گوشش زمزمه می کنم: : "دوستت دارم "

رویش را از من برمی گرداند. خیره به جایی نامعلوم می شود. نگاهش می کنم. بغض کرده، سرخ شده، چشم هایش پر اشک اند. لب وا می کنم که حرفی بزنم. شاید برای تسکینی که چشم می بندد و نطفه ی کلام را در گلویم خفه می کند.

نمی دانم این زمزمه چه چیز را در وجودش به هم ریخت که اینگونه واکنش نشانم داد. حرفم او را برانگیخت اما نه چون " من " بودم. چرا که من بعد از آنهمه "من"ها که آمده بودند و رفته بودند معنایش را از دست داده بود. حتی آنچه که گفته شد هم چندان مهم نبود.

شاید لهیبی که در آن زمزمه بود او را برای دمی به خود حقیقی اش بازگشت داد. آنچه که از صمیم وجودم گفته شد تنها لحظه ای او را از حالی به حالی دیگر رجعت داد و دیگر هیچ.

به یادم مانده که می توانستم بلرزانم؛ بی آنکه خودم عمقی در نظر دیگری داشته باشم.

پراکنده گویی

1-      این روزها که می گذرد هر روز...

2-      بعد از دیدن فیلم « هر شب تنهایی » خواستم چیزکی درباره اش بنویسم. اما نشد. یعنی حسش نیامد. حالا هم احساس می کنم که کمی دیر شده برای اینکه از تجربه ی نیمه موفق  رسول صدرعاملی حرف بزنم! بازیها خوب و تقریبا تأثیر گذار بودند. حامد بهداد دیگر عصبی نبود و تمام پریشی روانش را با حس و حال دیگری به نمایش می گذاشت. به کوچکترین جزئیات فکر کرده و به خوبی اجرایش کرد. لیلا حاتمی آنقدر رئال بود که فکر نکردم نقشی درکار است. در کل کارگردانی متوسطی داشت با چهره پردازی و موسیقی خوب. اما با تمام این اوصاف چیزکی کم داشت. همه منتظر بودیم که عطیه متحول شود که شد. .... و اینکه ایده ی نریشن اصلا به دلم ننشست.

3-      یک ماهی می شود که تصمیم گرفته ام کتاب جنگ آخرالزمان رابخوانم. ولی هنوز نخریده و نخوانده امش.

4-      با کندی و طمأنینه ی غریبی ایراندخت می خوانم.

5-      سه روزی می شود که فیلم عیار 14  ساخته ی پرویز شهبازی را در یکی از سینماهای رو به افول شهرم دیده ام و هنوز از تأثیرش بیرون نیامده ام. گیجی خاصی بعد از تماشایش بهم دست داد که دوست ندارم پایانی داشته باشد. روبه راه که شدم حتما مفصل درباره اش مینویسم. البته اگر مثل هر شب تنهایی دیر نشود.

6-      ...

7-      زمزمه می کنم:

در ابعاد این عصر خاموش / من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم./  بیــــــا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است./ و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد./ و خاصیت عشق این است.

پی نوشت: این پراکنده گویی ها برای دیروز است ولی به دلیل سرعت بسیار زیاد اینترنت نشد که بفرستمش. و... اینکه... جنگ آخرالزمان را خریدم.

به یاد دارم...

سرم را روی سینه اش می گذارم؛ صدای تپش قلبش را می شنوم. با ریتمی منظم می تپد. اما تپش سنگین و کوبشی ست. می پرسم: چرا قلبت این جوری میزنه؟

جوابم می دهد: چطوری؟

-          نمی دونم. هیجان زده ای؟

-          نه! خوبم. عادی.

-          اما قلبت نمی تپه. می کوبه.

-          همیشه همین جوریه. مگه قلب تو چطوریه؟

 

(قلب من آرام و تنبل می تپد وقتی که آرام باشم.)

.

.

.

صدای کوبش قلبش را هنوزاهنوز از یاد نبرده ام؛ گویی که خبر بدی در راه باشد.

تا به ابد

نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد

نمی دانستم

به شاخه گل سرخی می اندیشم که میان اوراق کتاب مقدس خشک شده است. به خاطره ی مومیایی شده ی مقدسی که رها شدن از آن میسر نیست. به عشق؛ که هرگز دست از سرت برنمی دارد.

به شبهایی می اندیشم که در آرزوی صبح نشدن بودم. لذتی که دردی غریب و طاقت فرسا در میان داشت و من چون خوشگوارترین شرابها آن را می نوشیدم.

شبها همیشه صبح می شدند و نمی شد از سرنوشتی که محتوم بود گریزی داشت. انتخاب عشق اختیار بود و این که اسیر باشی و آزادی را فدای اسارتت کنی خاصیت عشق... و از همه مهم تر خلائی بود که با وجود عشقی سرشار هنوزاهنوز احساس می شد.

... و اما حالا که به خوبی لمس می کنم تنهایی ای را که از ابتدای بی آغاز حضور داشته بی عشقی که سرشارت کند و تو را تاب تحمل شبهای طولانی را بدهد. هر چه هست کش و واکش جسم است. روح خسته و کرخت در گوشه ای از سرنوشت کز کرده است و حالا دیگر در انتظار نجات دهنده ای هم نیست.

چهار سال پیش که رمان "دن آرام" نوشته ی "میخائیل شولوخف" را می خواندم، وقتی رسیدم به آنجا که مرد اول قصه در زمان جنگ جهانی اول در حالیکه به زور حکومت به مبارزه فراخوانده شده بود  در اوقات فراغت با زنان بدکاره همخوابه میشد و هر صبح از کنارشان برمیخواست، بهشان پشت می کرد، کنار پنجره می رفت و سیگاری می گیراند و کرختی و تنهایی و پشیمانی فرا می گرفتش؛ با خود می گفتم چطور می تواند در حالیکه زن و فرزندی دارد که بهشان متعهد است و از طرفی زنی متاهل را که از قبل از ازدواج دوست می داشته است که لذت همخوابگی با چنین زنی را چشیده است و هنوز هم در آرزوی وصال اوست ، تن به تسلیم جسم می دهد به کسانی که ذره ای از خاطرات را هم برایش تداعی نمی کنند؟

آن موقع از تنهایی جسم خبری نداشتم. خیال می کردم این فقط و فقط روح است که از تنهایی رنج می برد. نمی دانستم که بدن آدمیزاد هم خسته و کلافه است از اینهمه تنهایی!!!  که جسم هم دوست دارد در آغوش کشیده شود حتی اگر این آغوش عمق چندانی نداشته باشد، گرمایش کم و آنی باشد، فشارش کوتاه و خلاصه باشد! گوش مایل است سخنان گرمی بشنود تا در لهیبش بسوزد، چشم دودو بزند به آستانه ی دربی که او را در خود جای داده است؛ هرچند که او آنقدر کوچک باشد که آستانه از همه طرف خالی باشد و بشود چند تای دیگر هم از همان "او" ها در آن جا داد. نمی دانستم. نمی دانستم که دست و پا هم احساس تنهایی می کنند. که دست عاشق این است که فشرده گردد، پا دوست دارد وقتی قدم برمی دارد یک جفت پای دیگر مثل تصویری که توی آب یا آئینه می افتد همراهی اش کند. شاید خیلی از این وقتها که تنهایی مچاله مان می کند برای این است که بدنمان هم تنهاست.  

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دیماه است

من راز فصلها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک، خاک پذیرنده اشارتی ست به آرامش

 

حیرانی

 

در جاده های مه که سفر سربی است

این بوی بستر کیست

که در میان پیرهنم

می وزد؟

 

 

 
  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
 

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان