تبلیغات
شب،سکوت،کویر... - مطالب مدیریت
شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

مدیریت و مهندسی

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمی دارد ؛ ارتفاعش را کم کرد و از مری که روی زمین بود پرسید: « ببخشید آقا من قرار مهمی دارم. ممکنه به من بگویید که کجا هستم تا ببینـم به موقع به قرارم میرسم یا نه؟ » مرد روی زمین : « بلـه . شما در ارتفاع حـدوداً 6 متـری و در طول جغرافیایی 87 و 24 دقیقه و 18 ثانیه و عرض جغرافیایـی 37 و 21 دقیقه و 41 ثانیه هستید» مـرد بالن سوار :« شما باید مهندس باشید.

مرد روی زمین: « بله . از کجا فهمیدید؟ » مرد بالن سوار: « چون اطلاعاتی که شما به من دادید بسیار دقـیق بود.ولـی من هنوز نمـیدانم کجـا هستم و آیـا به موقع به قـرارم مـیرسم یا نـه؟» مـرد روی زمیـن: « شما باید مدیر باشید. »

مرد بالن سوار: « بله از کجا فهمیدید؟!!!» مرد روی زمین: « چون شما نمیدانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید.قولی داده اید و نمیدانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید دیگران مسئولیت آن را بپذیرند.»

برگرفته از سایت کنکور ام بی ای

 

 

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان