تبلیغات
شب،سکوت،کویر... - مطالب ادبیات
شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کتابهایی که می خوانم

زندگی یعنی سیرک. بچه شیرهای کوچولو که شلاق بر تنشان می چسبد تا به حلقه آتش نگاه کنند، تکه ای گوشت نیم پز آبدار، یک شلاق، حلقه آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده ی پریدن. بچه شیرها زود یاد می گیرند که از حلقه آتش بگذرند، روزی می رسد به زودی که شلاق بر تنشان فرود نمی آید، ولی حرکت شلاق بر هوا و ترکیدنش بر زمین همه ی درد کودکی را باز می گرداند تا شیر خسته از حلقه بگذرد که شب بتواند تنهایی اش را مرور کند.


تماماً مخصوص- عباس معروفی

یک کتاب یک حرف نگفته 10

هیچ چیز از آن انسان نیست

هرگز

نی قدرتش، نی ضعفش

و نی دلش حتی

و آن دم که دست به آغوش می گشاید،

سایه اش سایه ی صلیبی ست...

و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را

در آغوش فشرده است

 آن را له می کند

زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است

هیچ عشقی را سرانجام خوش نیست...

....

نمایشنامه ی خرسهای پاندا؛ به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد، همه ی کوشش خود را به کار گرفته است تا چیزکی خلاف آنچه این شعر می گوید ابراز دارد.

نفی تسلیم و عدم اختیار همان است که نویسنده در صدد بیان آن است. لحن، گیرا و موجز است. اتفاقها تازه اند و خواننده را یادآور هیچ لحظه ی مکرری نیستند. مرد داستان با حادثه ی نرمی روبروست که پایانی بر بیهودگی هایش است و زن داستان انگار از ابتدا تکلیفش با همه چیز و همه کس معلوم است. تنها در پی کسی ست که از بودن و شدن رهایی یابد.

اینکه ماتئی ویسنی یک این نمایشنامه را تحت تأثیر فلسفه ی شرق و تناسخ و این حرفها نوشته شکی نیست اما آنچه در این اثر ستودنی ست خلق لحظاتی ست که مخاطب را با حقیقت بودن روبرو می کند.

 

زمزمه می کنم

گاهی فکر می کنم

بر میدان اصلی شهر شلاقت بزنم

تا مجلات عکس هر دومان را در صفحه ی اول چاپ کنند

و آن ها که نمی دانند، بدانند که معشوق من تویی

 

از تجربه ی عشق پشت پرده

از بازی نقش عاشق کلاسیک خسته شدم

می خواهم صحنه ی تئاتر را بالا ببرم

نمایشنامه را پاره کنم

کارگردان را بکشم

و مقابل همه ی مردم اعلام کنم

که من عاشق معاصرم

و به رغم کراهت این قرن، معشوق من تویی

می خواهم مجلات اعتراف کنند

که من بزرگ ترین آنارشیست قرنم

این بهترین فرصت است

که با تو در یک عکس باشم

تا عاشقان صفحه های جنایی-عشقی بخوانند

که معشوق من تویی...

طاعون زده

... و شادی التهابی است که لذت بردن از آن ممکن نیست.     

یک کتاب یک حرف نگفته 9

حسین سناپور را از یکی دو کتابی که از او خوانده ام می شناسم و شاید بشود گفت به جزء ویران می آیی هیچ از او نمی دانم. اهمیتی نمی دهم به اینکه متولد 1339 است و از سال 63 شروع به نوشتن نقد داستان و فیلم و گاهی فیلمنامه های کوتاه کرده و تا هفت سال به روزنامه نگاری در بخشهای ادب و هنر در روزنامه ها ادامه داده و اولین کتابهای چاپ شده از او داستانهای بلندی برای نوجوانان بوده که برنده ی جوایزی هم شده اند. اینکه دو مجموعه داستان در سالهای 83 و 84 از او منتشر شده و چندین کتاب غیر داستانی در زمینه ی داستان نویسی و مجموعه مقالاتی درباره ی هوشنگ گلشیری. به اینکه اهل شاعری هم هست و داستان نویسی تدریس می کند هم همین طور.

رمان ویران می آیی اول بار در سال 1382 توسط نشر چشمه چاپ شده، نامزد جایزه های بنیاد گلشیری و یلدا می شود و تا سال 87 چهار بار به چاپ می رسد. من چاپ پنجم این کتاب را- زمستان 88- می خوانم و تلخی بی حد و مرزی در جانم می نشیند.

راستش وقتی به بخش چهارم رمان با نام "سنگی به نام همه ی دخترهای آبان 53" می رسم ناخودآگاه به یاد مرضیه می افتم. مرضیه، شخصیت اصلی داستان کوتاه مرا ببوس از مجموعه داستان نوبت عاشقی نوشته ی محسن مخملباف است. این کتاب را سالها پیش خوانده بودم و داستان را کاملاً به یاد داشتم. شاید کسی که هر دو کتاب را خوانده باشد از ربط این دو داستان خنده اش بگیرد یا اگر باد به گوش نویسنده هایشان برساند که کسی داستانشان را به داستان دیگری شبیه دانسته و مثلاً آقای سناپور بفهمند که کسی با خواندن ویران می آیی و با برخی خصوصیات فردوس به یاد مرضیه ی مرا ببوس افتاده با خودش بگوید: بچه های این دوره زمانه چه جفنگیات که بهم نمی بافند؟!!!

اگر این طور است من از اینکه ذهن ناخودآگاهم سراغ شخصیت یک داستان دیگر رفته عذرخواهی می کنم. ولی چاره نیست. ذهن ناخودآگاه به سالها پیش حوالی سالهای 75-76 رفته و داستانی را به یاد آورده که محسن مخملباف اول بار در سال 1369 توسط نشر نی منتشر کرده است.

مرضیه یک دختر احساساتی است که در رشته ی ادبیات تحصیل کرده و ذهنش انباشته از قطعات ادبی و شعرهایی چون کوچه ی فریدون مشیری است. مرضیه عاشق مصطفی که یک چریک ضد رژیم پهلوی است می شود و بی خبر از بازیهای سیاسی و بدون اینکه از اتفاقات سیاسی دور و برش سر دربیاورد فقط به خاطر عشقی که به مصطفی دارد اسیر ساواک می شود و در زندان هم به خاطر اصرارش در دیدن مصطفی و اینکه بند را با بلند بلند حرف زدن و آواز خواندن بهم می ریزد کشته می شود. مرضیه با اصرار ساده دلانه اش در رسیدن به مصطفی تبدیل به شخصیت مبارزی می شود که زندانیان هم بندش را تحت تأثیر قرار می دهد و در آنها بدون آنکه بخواهد شور و انقلاب تازه ای ایجاد می کند.

اما فردوس رمان ویران می آیی دختری از نسل بعد از مرضیه است. کسی که در دوران بعد از انقلاب بزرگ شده، سواد زیادی ندارد، ساده است و کودکانه می اندیشد. از خانه و خانواده اش دلزده است و در گریز از همین دلزدگی ست که با روزبه آشنا می شود. روزبه یک جوان دانشجو است که در فعالیتهای سیاسی دانشجویی شرکت دارد. اهل کتاب و مطالعه است و مثل آدم بزرگها فکر می کند. نقطه ی اشتراک فردوس و مرضیه در بی خبری شان از دنیای واقعی اطرافشان است. یک جور ساده دلی کودکانه که علت اصلی جذبه شان است. اینکه در نگاه اول آنقدر حساس و بی دست و پا جلوه می کنند که باید توسط مرد داستان حمایت شوند اما همین حساسیت و همین بی دست و پایی سر از زندان و شکنجه درمی آورد و یکی به شهادت می رسد و دیگری بعد از عذابهایی که می کشد دیگر گونه به جامعه پس داده می شود. مرضیه به یک مینی کاریزما در میان زندانیان سیاسی تبدیل می شود و فردوس از روزبه جلو می افتد. هر دو داستان قصه ی تلخی را روایت می کنند که البته تلخی ویران می آیی بیشتر است. چرا که آخر داستان مرا ببوس توسط حسن یکی از زندانیان بندی که مرضیه در آن اسیر است و البته مسئول مصطفی هم بوده روایت می شود. حس پیروزی با از دست دادن جان در راه معشوق و نوعی احساس آزادگی در پایان داستان با خواندن ترانه ی مرا ببوس که هم عاشقانه است و هم انقلابی خواننده را دچار یک نوع شیرینی تلخ می کند. همان حسی که شنیده ایم در پیروزی علیه باطل به آدمی دست می دهد؛ لذت برنده شدن با تحمل رنج بسیار.

... و اما ویران می آیی شیرینی را از یادمان پاک می کند. همه اش تلخی است. بازگشت فردوس به دنیای بیرون از زندان و درک تازه ای از محیط اطرافش، فراموش کردن دغدغه های گذشته و رویا شدن همه ی آنچه که قبل از زندانی شدن ازشان لذت میبرده و ورود به دنیای آدم بزرگ ها ... پایان کودکی.

ویران می آیی حکایت نسلی که رنجی بی شائبه برده و طعم پیروزی را برایش از گذشته های حالا دیگر دور نقل کرده اند.

در پایان داستان جای روزبه و فردوس عوض می شود. حالا این روزبه است که گمشدگی خود را به واقع پذیرفته و گم کرده راه به دنبال فردوس راه می افتد. اما براستی فردوس به کجا می رود؟ به جایی که از آن آمده که هرگز باز نمی گردد.

 ویران می آیی به قدر کافی تلخ هست. کاش مراببوس را نخوانده باشید تا با یاد آوری اش و پیدا کردن شباهت هایی میان فردوس و مرضیه کامتان تلخ تر نشود و با مرور اینکه نویسنده ی مجموعه داستان نوبت عاشقی حالا خود چقدر از آنچه در اواخر دهه ی شصت نوشته را هنوز هم قبول دارد، خاطره ی طعم تلخ و شیرین پیروزی را که برایتان نقل کرده اند مخدوش نکنید.

 

 

 

یک کتاب، یک حرف نگفته 8

قناری باز دومین اثر منتشر شده از حامد اسماعیلیون بعد از کتاب " آویشن قشنگ نیست " مرا امیدوارتر می کند به حضور نویسنده ای که می تواند خودش باشد بی آنکه مدعی تفاوتی باشد که براستی داراست.

قناری باز مجموعه داستانی است شامل 8 قصه که برخلاف کتاب اول نویسنده، داستانها بهم مرتبط نیستند و هر کدام روایت گر حال و هوای خاص خود هستند. واین حال و هواها چنان از هم متفاوتند که گویی هر کدام در یک برهه ی زمانی خاص و جدا افتاده از زندگی نویسنده نگارش شده اند. اما می شود گفت همه ی قصه ها دارای یک حس مشترک یعنی حسرت هستند. حسرت از دست دادن کسی، چیزی، زمانی و حتی عمری. به جزء قصه ی آی عشق! چهره ی آبی ات پیدا نیست، باقی همه از نثر قابل قبول و گهگاه جذابی برخوردارند. قصه ی قناری باز از روزگاری حکایت می کند که لابد نویسنده فقط باید شنیده باشدشان. بیشتر با حس راوی درگیر می شویم و چیز زیادی از حس و حال شخص اول داستان دستگیرمان نمی شود. از دور دستی بر آتش زدن است و پی بردن به اینکه آدم هایی هستند که تنها کلیتشان برایمان آشکار است و از جزئیات روحشان درکی نداریم.

قصه ی آی عشق! چهره ی آبی ات پیدا نیست، به نظرم غلوآمیز آمد و بیشتر شبیه یک ضرب المثل است برای درک عمیق یک بی توجهی...

چیزی میان گلدانها نثر متفاوتی با بقیه ی داستان ها دارد و در لفافه گویی را ترجیح می دهد به طرح موضوع به طور واضح و روشن.

قصه ی چهارم هم تقزیباً غلوآمیز نوشته شده و ناآگاهی نسل امروز از جوانان ابتدای انقلاب و جنگ را خیلی خیلی رو بیان می کند.

راستش دو قصه ی آی عشق... و حسین حسینی، جمعی از گروهان تخریب، به علت غلوی که دارند سطحی به نظر می آیند و قصه ی چیزی میان گلدانها به دلیل لفافه گویی، عمق موضوع بیش از حد خودنمایی می کند. و شاید برای همین است که این سه قصه را کمتر از بقیه دوست دارم. قصه ی شهرک مروارید هم مثل قناری باز از تجارب نویسنده نیست بلکه دیده ها و شنیده هاست. دیده ها و شنیده هایی که عمیقاً درک نشده اما همه ی سعی اش را بکار گرفته تا بدرستی تعریفشان کند. و هاین همان چیزی است که در این دو قصه برایم قابل تحسین است.

باید اعتراف کرد که حامد اسماعیلیون قادر است راوی داستانهایش را یک زن انتخاب کند. می شود گفت تا حد مورد قبولی به روحیات زنانه آشناست و می تواند طوری بنویسد که وقتی می خوانیشان مطمئن باشی راوی زن است.

دو قصه ی عصر تابستان و اتاق قرمز خیابان پشتی بسیار حسی و ملموس تعریف شده اند و به نسبت قصه های دیگر استخوان بندی محکم تری دارند. می توان گفت یک خاطره نویس موفق دارد از دوران نوجوانی و تحصیلش سخن می گوید. حتی با اینکه راوی داستان اتاق قرمز خیابان پشتی یک زن است و مطمئناً از تجربه های خود نویسنده نیست اما از حس و حال درست و قوی ای برخوردار است. حسرت، مهم ترین حسی است که در این دو قصه بروز می کند.

 

... و اما بهترین قصه ی قناری باز، قصه ی نیالا ست. به خوبی پرداخت شده، همه چیز درست سر جای خودش قرار دارد. یک گردش یک روزه در ییلاق که نه از مبالغه نشانی دارد و نه از پیچیده و مبهم حرف زدن. راحت و صریح و در عین حال بدون هیچ تعصبی حرف دلش را می زند. خواننده را وا می گذارد که خود از صحنه ها لذت ببرد، حسشان کند و نتیجه گیری نماید. از طرفی لابلای استعاره ها و پنهان کاری ها و کنایه ها گم و گورش نمی کند که دست آخر بنشیند و فکر کند که خب منظورش چی بود؟

از بین  هشت داستان کتاب قناری باز، داستان نیالا را به دلیل نثر قوی، موجز و حسی و البته طرح موضوعی عمیق بسیار دوست می دارم و اسماعیلیون را برای نوشتنش تحسین می کنم. داستان عصر تابستان را به دلیل نثر روان، بی پرده و صمیمی اش دوست دارم یکبار دیگر بخوانم. اسماعیلیون خوب فکر می کند و برای بیان افکارش تقریباً موفق است. با باورهای این نویسنده اگر آشنا شوید چیزکی نصیبتان خواهد شد که ارزش دوباره خواندن می دهد به قصه هایش.

یک کتاب یک حرف نگفته 7- قسمت دوم

خیلی ناراحتم ؛ نظرات پست پیاده روی پاک شد به اشتباه.....

جنگ آخرالزمان به روایت نویسنده

یک کتاب یک حرف نگفته 7- قسمت اول

به آنها که حوصله دارند... به آنها که علاقمند ادبیات هستند... به آنها که کرم کتابند... به آنها که خیال برشان نداشته که با خواندن نوشتن یادشان می رود... به آنها که مدعی نوشتن هستند  پیشنهاد خواندش را می نمایم.

با کمال احترام ؛ یک خواننده ی بی هنر

درباره ی جنگ آخرالزمان به روایت نویسنده

پیچ و تاب

زندگی ما زندگی جالبیه. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب می خوره. یعنی یه جور غم انگیز، خنده داره. یا شایدم یه جور خنده دار غم انگیز باشه.چیزی ام نیس که وسط شو پر کنه. همه ی نکبتی ام که دچارشیم مال همینه... همین که هیچ چی مون حدّ وسط نیس. هیچ چی مون.

فروغ خوانی

پدر می گوید:

« از من گذشته ست

من بار خود را بردم

و کار خود را کردم »

و در اتاقش، از صبح تا غروب،

یا شاهنامه می خواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر می گوید:

« لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

چه فرق می کند که باغچه باشد

یا باغچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافی ست. »

 

مادر تمام زندگیش

سجاده ای ست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی می گردد

و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است.

مادر تمام روز دعا می خواند

مادر گناهکار طبیعی ست

و فوت می کند به تمام گل ها

و فوت می کند به تمام ماهی ها

 وفوت می کند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد.

یک کتاب، یک حرف نگفته 6

" به مرغی می ماند که فصل کوچ از هم نوعان مهاجر جا­مانده و تمام زمستان پی یک لوله بخاری گشته یا زیر شیروانی نوکش را لای پرهاش کرده، تریک تریک لرزیده و حالا دیگر تاب مقاومت ندارد. چرا تمام نمی شود این زمهریر؟ کی آسمان پر می شود از فوج فوج پرنده که هوا را هفت و هشت بشکافند و برگردند به لانه های پارسالی؟ کاش تمام زمستان را مثل یک خرس سیاه خوابیده بود و حالا بس بود خمیازه ای بکشد و کش و قوسی به تنش بدهد، از غارش بیاید بیرون و چشمش که به نور عادت کرد بهارمست بدود دنبال زنبورها و پروانه ها. "

" رضیه انصاری " را توی وب گردی هایی که می کردم جستم. یک سالی هست. از اولین پستهایی که ازش خواندم پست پولوس شل بود. از حال و هوای آن چند خط چقدر خوشم آمد! فکر می کنم منظورش بیشتر فاصله ای ست که میان آدمها توی عصر موبایل و اینترنت افتاده است. اما من جذب حسِّ مرموز آن نوشته بودم. یعنی شدم. جذب حس مرموز نوشته های رضیه انصاری شدم و هنوز که هنوز است مجذوب مانده ام!

" شبیه عطری در نسیم " اولین کتاب اوست. بماند که چه ذوقی کرده ام هنگامی که باخبر شدم چاپ شده و با چه سلام و صلواتی از یکی از کتابفروشی های پایتخت برایم خریداری اش کرده اند – کتاب به کتابفروشی های شهر ما که خیلی هم از تهران دور نیست نرسیده!!!- دو بار خوانده امش و می شود گفت که لذت برده ام.

انصاری حکایت مردانی را روایت می کند که هر یک به دلیلی وطن را رها کرده و ساکن دیار غربت شده اند. داستان آکنده از فلاش بک هایی ست که بیشتر از زاویه ی دید بهزاد یکی از  سه مرد اصلی قصه است. در واقع بیشتر تکیه ی داستان روی شخصیت بهزاد است و ما در طی مطالعه اش شاهد بالا و پایین رفتن روح و روان بهزاد هستیم. فصلهای میانی داستان حتی از لحاظ نگارش نقطه ی اوج قصه اند و ... اما... نازی همانی ست که نویسنده به او نزدیک است یا دوست دارد نزدیکش باشد. زنی سرشار از زنانگی فارغ از خاله زنک بازی هایی که دیبا و چند تای دیگر دارند. نویسنده با وجود زن بودنش به زیر و بم روحیه ی مردانه آگاه است و به خوبی از عهده ی بیانش برمی آید. زنها خاطراتند. همانها که نقش دوم اند و در روح و روان شخصیتهای اصلی داستان نقش اول اند.

با اینکه داستان روی شخصیتهای مردش مانور می دهد اما آنچه درون مایه ی اصلی آن است زنهایی هستند که مسبب عشق، نفرت، اعتماد به نفس، خستگی، افسردگی، تنهایی، امید به زندگی و ... هستند. در واقع شاید حرف انصاری این باشد که گاهی عطر زنی در نسیم می تواند نیروی محرکه ای باشد برای یک مرد.

بهزاد، کارگردان تئاتر که به دلایل سیاسی از میهن گریخته به همراه همسرش که هم مسلک اوست. اما ... حالا رسیده به جایی که همسرش او را رها کرده و با یک مرد غیر ایرانی ازدواج کرده. مسلک که در طی سالهای غربت عوض شد، دیگر هم مسلکها نیز مردود شدند. او و دیبا که نقطه ی اشتراکشان سیاست بود با رسیدن به جایی که سیاست رنگ می بازد همدیگر را دوست ندارند. و بعد از سپری شدن دوره ی رودربایستی و طفره رفتن از اعتراف به دوست نداشتن دیگری، همدیگر را رهـا می کنند. امـا بعد از دیبـا با وجود اینکه زنـان دیگری هم وارد زندگـی بهـزاد می شوند او دیگر برانگیخته نمی شود. - همه ی دانه ها هم که به نخ کشیده شوند، باز هم حقیقتی در کار نیست. گول خورده بود. چه گول تلخی.(صفحه 30)-

بهزاد معدل پیمان و کیا است. نه چون پیمان کم حرف، منزوی، محافظه کار و بی دست و پاست که حتی قادر به شناخت خواسته های زنی که دوستش دارد نیست و نه همچون کیا تنوع طلب و باری به هر جهت است که خودش را توی بنگ و افیون غرق کند و همیشه یک نقطه ی ضعف باشد در برابر زنها و کلاً هر نوع رابطه ی جنسی.

پیمان آنقدر اسیر خود است که نمی تواند به عمق خواسته ی شیرین پی ببرد. در تلاش است عشقی داشته باشد بی آنکه بهایی بپردازد. از عواقب داشتن فرزندی دیگر واهمه دارد و حاضر نیست خود را گرفتـار موجود دیگـری بکند. به زحمت از پس خواستــه هـای مانـی تنها فـرزنـدش برمی آید.

کیا خوش قریحه است اما راه از چاه باز نمی شناسد. یک بار زندگی را به آذر و دخترانش می بازد بعد از آن، هم سوی باد می شود و هر بار به سوی زنی سوق داده می شود و همین که امروز بگذرد خودش بد نیست. او معتاد عادتهایش شده و گریزی ندارد از این اعتیاد.

اما بهزاد شخصیت مقبول تری دارد. اشتباه کرده و این را به مرور پذیرفته است. دیبا زنی نبوده که هم سطح او باشد و او این مسئله را کمی دیر می فهمد. آن زمان که روزهای زیادی از جوانی اش را صرف زندگی با او کرده و فرزندی هم در این میانه به جا مانده. در طی داستان از زنان دیگری که بعد از جدایی از دیبا پا به زندگی اش گذاشته اند سخن به میان می آید. زنانی که هیچ کدام همانی نیستند که باید باشند. – اما راستش بهزاد منتظر روزی است که دلش برای یک نفر تاپ تاپ کند آن هم از نوع شرقی اثیری آرمانی هزار و یک شبی... ( صفحه ی 38)-

نازی، زن ایده آل، که مطلوب هر سه مرد داستان است نه به جهت جنسیت که از لحاظ شخصیت، ناجی بهزاد می شود و او را از خمودی و نخوت رهایی می بخشد. تنها با اشاره های کوچکی به آنچه در جهان یا ایران رخ داده و در حال وقوع است و اینکه به خودش مسلط باشد و سخت نگیرد. در پایان تغییر منزل و وسوسه ی شرکت در میهمانی یکی از همسایه ها که سی سالگی اش را جشن می گیرد می شود نشانه ای از اینکه بهزاد دارد خودش را جا به جا می کند تا شاید بتواند  آنچه می خواهد باشد. در کنار داستان بهزاد و هم نسلانش اشاره هایی هم به یاسمین- دختر بهزاد – دارد. نسلی که انگار تکلیفش با خودش مشخص تر است و به قول خودش انگار اینها روی زمین خودشان محکم تر ایستاده اند.

" شبیه عطری در نسیم " لحظات تأثیرگذار و جمله های دلنشین و مغزداری دارد. انصاری موجزانه از مفاهیمی سخن می گوید که مدتها به آنها اندیشیده و در ورای هر کدامشان دنیا دنیا حس  تجربه شده است. مثل بند اول آشپزباشی یا دارکوب می کوبد:

"سال های سال بعد، شاید شرمسار همه ی این لحظه ها فقط سری تکان دهند. دست ها تکیه داده بر عصایی یا پاها آرام گرفته بر صندلی چرخدار. دیگر غروری در کار نیست. غرور این لحظه که زنی را به اتهام پروراندن نقشه ای احتمالی در سر قتل عام کرده باشند؛ نقشه ی شوم تکثیر هولناک سلول هایی در زهدان تا شیره ی جانش را بمکند و مدام رشد کنند. مبادا بعد از تولد چون انگلی بر گردن یک یا دو قیم اش بچسبد و آنقدر بزرگ شود تا دنیا را ببلعد. این دیگر پایان دنیاست."

به غیر از فصل نتیجه ی چخوفی آنجا که در رستوران هستند و به نظرم کمی ضعیف است باقی فصلها همه خواندنی و دلچسب اند. نام فصلها هم جالب از کار درآمده؛ مثل اشاره ی داستان چخوف به تنهایی بهزاد و دوستانش. به نظرم خیلی از لحظه ها حاصل تجربه های نویسنده است. می خواهم بگویم پشت این داستان هیچ کلمه ی خامی نیست و آنچه خشنودترم می کند این است که "رضیه انصاری" نگذاشته هیج کدام از واژه هایی که در روح و جانش پخته شده بسوزند. داغ داغ گذاشته جلوی دیدگانمان.

 

 

یک کتاب یک حرف نگفته 5

«آویشن قشنگ نیست» اولین اثر حامد اسماعیلیون، برنده ی عنوان بهترین مجموعه داستان اول، نهمین دوره ی جایزه ی بنیاد گلشیری 1388، تقدیر شده در جایزه ی ادبی روزی روزگاری 1388 ؛ آنچه که مشتاقم کرد به خواندن این کتاب هیچ کدام این عناوین نبود. اینکه چه چیز جذبم کرد بماند. خلاصه خواندمش. دو یا سه بار هم خواندمش. بار اول شبی یک روایت، بار دوم همه ی روایتها را پشت هم، تا بتوانم بهم بچسبانمش و داستان را بسازم توی ذهنم. بفهمم اولش کجاست و آخرش به کجا می رسد؟

«آویشن قشنگ نیست» حکایت روزهای جوانی نسلی از آدمهاست. روزهای سرنوشت ساز با حوادثی معمولی که آدمهای معمولی ای می سازد؛ یکی مثل خودمان! رضا، مهدی، بهادر، اهورا، نیلوفر،نیما راویان آویشن قشنگ نیست هستند. هر کدام یک گوشه ی ماجرا را روایت می کنند. در روزهای نوجوانی در یک محله زندگی می کردند با علایق و سلایق مشترک که خاص دوره ی مشترکشان است. سرنوشت هر کدام را به سویی پرتاب می کند. نقاط مشترک کم و کمرنگ می شود و " جدایی " عاقبت رابطه شان می گردد.

خواننده که بی طرفانه می خواند، می داند که همه اشتباه کرده اند. می فهمد که زندگی شان خالی ست. پایه ی خوبی نداشته این عمر سپری شده در نتیجه روزگار حالایشان بی معناست.

«آویشن قشنگ نیست» را که می خوانی ناامید نمی شوی اما امیدی هم در داستان وجود ندارد. روزمرگی های آدمهای دور و بر را شاهد می شوی. به جزء اهورا و نیما باقی همه اسیر گذشته شان هستند. اهورا همان است که بزودی از ایران مهاجرت می کند و نیما سالهاست که از وطن دور است. رضا، مهدی، بهادر، نیلوفر در روزهای نوجوانی که روزهای جنگ است و چند سالی بعد از آن گیر افتاده اند. آویشن جوان امروز است که از آن روزها فقط شنیده. آویشن نمونه ی امروزی همان دیروزی هاست و شاید همین است که نمی گذارد امیدوار کتاب را ببندی.

رضا، از دنیای برزخ روایت می کند: احمقند این مردم. روز و شب نگاهشان می کنم. در تمام فصول.

روایت رضا رنگ و بوی حسرت دارد. شاید چون دستش از همه ی آنچه بر او رفته کوتاه است. ( وقتی به تو فکر می کنم بچه های کوچه  ی دولتشاهی و فرخی ها یکی یکی به خاطرم می آیند...) بعد از کاش ها و کاشکی ها می گوید و روشن ترین خاطره ای که در ذهن دارد را مرور می کند.

مهدی، شاید در حال احتضار باشد؛ زخمی در مرز ترکیه. خسته است و می خواهد از هر چه بوده بگریزد. روایت مهدی از دنیای بی سرانجامی هاست. بین ماندن و رفتن. نمردن و مردن.

بهادر، وصله ی ناجور داستان است. کسی که هیچ سنخیتی با بقیه ی راویان ندارد. شاید فقط شخص سومی ست که گوشه ای از قصه ی نیلوفر و آویشن را روایت می کند: از آن وقت که سرهنگ، نیلوفر را به دهاتی نکبت داد، انگار هیچ کس سیزده بدر سبزه گره نمی زند. این کوچه نحسی دارد. به باب الحوائج قسم! یک روز از اینجا می رویم.

اهورا، خیلی توی گذشته ها سیر نمی کند. هم و غمش این است که جمع و جور کند و برود. رویاهایش را در جای دیگری با آدمهای دیگری به واقعیت تبدیل کند. قدیمی ها دست نیافتنی اند. یکی نواش را می جورد و می خواهد گذشته ی ناکام را اینگونه کامروا کند.

نیلوفر، پر حسرت روایت می کند. آویشن هم نمی فهمدش. او هم ادامه ی همان است که نیلوفر بود.

نیما، همه چیز را به فراموشی سپرده است. بی تفاوت به گذشته ای که پشت سر گذاشته به فکر دختری ست که 5 ماه دیگر بدنیا می آید؛ آویشن.

«آویشن قشنگ نیست» پر از حرف است. پر از اسم با حواذثی که هر قسمتش توی ذهن یکی از راویان به جا مانده است. و من بر این گمانم که نویسنده در اولین کتابش از احساسات نوستالژیکش بهره گرفته و از حس و حال خیابانها و آدمها و حوادث دهه ی شصت دوره ای که چالش های خودش نیز هست سخن به میان آورده و خواسته روایت عواطف تمام شده ای را به روزهای خالی امروز گره بزند. گره ای کم جان که اگر در قصه های بعدی محکمش نکند باز خواهد شد و این خندق خودنمایی خواهد کرد و خواهد گفت: امروز ما رنگی از دیروزها ندارد و نخواهد داشت.

پراکنده گویی

1-      این روزها که می گذرد هر روز...

2-      بعد از دیدن فیلم « هر شب تنهایی » خواستم چیزکی درباره اش بنویسم. اما نشد. یعنی حسش نیامد. حالا هم احساس می کنم که کمی دیر شده برای اینکه از تجربه ی نیمه موفق  رسول صدرعاملی حرف بزنم! بازیها خوب و تقریبا تأثیر گذار بودند. حامد بهداد دیگر عصبی نبود و تمام پریشی روانش را با حس و حال دیگری به نمایش می گذاشت. به کوچکترین جزئیات فکر کرده و به خوبی اجرایش کرد. لیلا حاتمی آنقدر رئال بود که فکر نکردم نقشی درکار است. در کل کارگردانی متوسطی داشت با چهره پردازی و موسیقی خوب. اما با تمام این اوصاف چیزکی کم داشت. همه منتظر بودیم که عطیه متحول شود که شد. .... و اینکه ایده ی نریشن اصلا به دلم ننشست.

3-      یک ماهی می شود که تصمیم گرفته ام کتاب جنگ آخرالزمان رابخوانم. ولی هنوز نخریده و نخوانده امش.

4-      با کندی و طمأنینه ی غریبی ایراندخت می خوانم.

5-      سه روزی می شود که فیلم عیار 14  ساخته ی پرویز شهبازی را در یکی از سینماهای رو به افول شهرم دیده ام و هنوز از تأثیرش بیرون نیامده ام. گیجی خاصی بعد از تماشایش بهم دست داد که دوست ندارم پایانی داشته باشد. روبه راه که شدم حتما مفصل درباره اش مینویسم. البته اگر مثل هر شب تنهایی دیر نشود.

6-      ...

7-      زمزمه می کنم:

در ابعاد این عصر خاموش / من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم./  بیــــــا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است./ و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد./ و خاصیت عشق این است.

پی نوشت: این پراکنده گویی ها برای دیروز است ولی به دلیل سرعت بسیار زیاد اینترنت نشد که بفرستمش. و... اینکه... جنگ آخرالزمان را خریدم.

یک کتاب؛ یک حرف نگفته 4

تصورم قبل از خواندن کتاب داستان زنانی بود که در سرتاسر دنیا با روزمرگی هایشان دست و پنجه نرم می کنند، شب را روز می کنند و روز را شب. و آنها مادام در کوچه ای بن بست که روزی به خیالشان کوچه خوشبختی می رسید درجا می زنند نه دربی در انتهای بن بست هست و نه دیوار ی که به طره اش بیاویزند و با دل خوش سرکی بکشند و باغ را در آن سوی دیوار به تماشا بنشینند.

خیالم این بود که بار دیگر می خواهم شاهد روزمرگی های زنی چون کلاریس " چراغ ها را من خاموش می کنم" باشم یا طاهره ی " به همین سادگی ". اما نه! " خط تیره، آیلین " از کنار این مسئله ی بغرنج می گذرد و تنها به روزمرگی ها و شباهتهای امروز و فردا ناخنکی می زند و می رود سراغ داستان دیگری.

" ماه منیر کهباسی " از مهرانگیز سخن می گوید؛ زنی که در روزمرگی هایی عذاب آور غرق شده و خود را مجبور به نگهداری از مادر علیل و خواهری روان پریش و افسرده کرده است. مادر و خواهری که حتی کلمه ای سخن نمی گویند و مرد روان شناسی که از همه چیز حرف می زند بی نقطه ی مشترکی.

این بار اما روزمرگی های مهرانگیز فقط در فقدان عشق و ایثار در راه خانواده ی از هم پاشیده نیست او حتی قادر به نگهداری از روزمرگی هایش هم نیست. نمی تواند مردش را متقاعد کند که به اوی همیشگی قانع باشد. از طرفی وقتی آیلین پایش به خانواده ی او باز می شود نمی تواند مانع ورود او در روز و روزگارش گردد.

آیلین زن پرشور و هیجانی ست که علیرغم مشکلاتی که داشته و دارد می تواند نقش بازی کند، خود را خوشحال نشان دهد، به سر و وضعش برسد، پرحرفی کند، عشوه بریزد و دل مردان بوالهوسی چون بهنام – همسر مهرانگیز- را برباید و حتی در عین واحد برادر مهرانگیز- فردین-  که مردی ست که زن و فرزندش ترکش کرده اند را به خود جذب می کند تا حدی که فردین حاضر می شود با او ازدواج کند. اما مهری....

مهری داستان ماه منیر کهباسی زنی ست که به واقع در مقابل آیلین و آیلین ها کم می آورد. حتی حضور برادرش به او کمکی عمیق نمی تواند بکند و با اینکه فردین موانعی مثل فرانک و آیلین را از سر راه خوشبختی او برمی دارد باز هم قادر به ایجاد تغییر در زندگی اش نیست. این بار روزمرگی ها، فقدان عشق و تکرار و تکرار و تکرار تنها مسبب افسردگی نیستند بلکه اهانتی هم در پی دارند.

کهباسی می خواهد بگوید در جریان تکرار، مردان به تنوع هایی کم عمق روی می آورند و زنان به مرز افسردگی و جنون می رسند.

اما داستان ضعفهایی هم در بر دارد. مثل گذشته ای که مهری به یاد می آورد. بعضی چیزها قانع کننده نیستند. مثل مخالفت پدر با ازدواج فرانک  و سهراب، اشاره ای که به زندگی مشترک فرانک و همسرش می شود.  بخشی که مهری و فردین به سهراب امروز سر می زنند  اصولاً بی مورد است. گذشته ی آیلین بی پایه است و از عمق کافی برخور دار نیست. البته شاید منظور این بوده که گذشته ی آیلین مهم نیست. او می تواند هر گذشته ای داشته باشد. اما مهری چی؟ آیا گذشته ی او هم مهم نیست؟ گویا از ابتدا تا به انتهای داستان – از کودکی مهری تا مرز میانسالی اش – او فقط یک تماشاگر بوده که زندگی خانواده و اطرافیانش را نگریسته است حتی در تصمیم گیری آنها هم بی تأثیر است. شاید بتوان گفت مهری ادامه دهنده ی مسیری ست که مادرش طی کرده. مادر هم در تصمیم گیری فرزندان و شوهرش بی تأثیر است. نظاره گر است، غصه می خورد، سیگار می کشد، سکوت می کند تا اینکه آلزایمر می گیرد و از لحاظ جسم هم به موجودی بی اختیار تبدیل می گردد.

خط تیره، آیلین پایان غم انگیزی دارد. هیچ تحولی در قهرمان داستان اتفاق نمی افتد. او غصه دار و بی دست و پاتر از پیش در انتهای قصه باقی می ماند و ما را با بهتی غریب آشنا رها می کند.

نمی دانم به حق است آرزو کنم که ای کاش مهری متحول میشد، پیش میرفت، کاری می کرد حتی شده به غلط- مثل اقدام به کشتن بهنام و آیلین که البته ناموفق است- ؟ شاید هدف نویسنده از انتخاب چنین پایانی این بوده که به حد کافی از مهری ها و بهنام ها بدمان بیاید و نخواهیم آنها باشیم.

در هر حال از خواندن چنین قصه ای لذت بردم و در انتظار آثار بهتری از ماه منیر کهباسی می مانم.

 چراغ ها را من خاموش می کنم؛ نوشته زویا پیرزاد/ به همین سادگی؛ ساخته ی رضا میر کریمی

زمزمه ای جاودان

هنگام می و فصل گل و گشت (جانم گشت و خدا گشت و) چمن شد

در بار بهاری تهی از زاغ و (جانم زاغ و خدا زاغ و )زغن  شد

 از ابر کرم خطه ی ری رشگ ختن شد

دلتنگ چو من مرغ (جانم مرغ) قفس بهر وطن شد

چه کج رفتاری ای چرخ/ چه بد کرداری ای چرخ/ سر کین داری ای چرخ

نه دین داری / نه آئین داری/ (نه آئین داری) ای چرخ

 

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه ی گل بلبل ازین غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج رفتاری ای چرخ/ چه بد کرداری ای چرخ/ سر کین داری ای چرخ

نه دین داری/ نه آئین داری/ (نه آئین داری) ای چرخ

 

خوابند وکیلان و خرابند وزیران

بردند بسرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند  به یک خانه ی ویران

یا رب بستان داد فقیران ز امیران

چه کج رفتاری ای چرخ/ چه بد کرداری ای چرخ/ سر کین داری ای چرخ

نه دین داری/ نه آئین داری/ (نه آئین داری) ای چرخ

 

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن

مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه ی ایام بتر کن

اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

چه کج رفتاری ای چرخ/ چه بد کرداری ای چرخ/ سر کین داری ای چرخ

نه دین داری/ نه آئین داری/ (نه آئین داری) ای چرخ

 

از دست عدو ناله ی من از سر درد است

اندیشه هر آنکس کند که از مرگ نه مرد است

جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است

مردی اگرت هست کنون وقت نبرد است

چه کج رفتاری ای چرخ/ چه بد کرداری ای چرخ/ سر کین داری ای چرخ

نه دین داری/ نه آئین داری/ (نه آئین داری) ای چرخ

 

عارف ز ازل تکیه بر ایام ندادست

جز جام به کس دست چو خیام ندادست

دل جز بسر زلف دلارام ندادست

صد زندگی ننگ به یک نام ندادست

چه کج رفتاری ای چرخ/ چه بد کرداری ای چرخ/ سر کین داری ای چرخ

نه دین داری/ نه آئین داری/ (نه آئین داری) ای چرخ

 

پی نوشت: این تصنیف در دوره ی دوم مجلس شورای ایران در تهران ساخته شده است. بواسطه ی عشقی که " حیدر خان عمواغلی " بدان داشت میل دارم این تصنیف به یادگار آن مرحوم طبع گردد. (عارف قزوینی)

 

یک کتاب؛ یک حرف نگفته3

نام اولین کتاب خانم "فیروزه جزایری دوما" را در سایت کتاب و نشر الکترونیک ایران دیدم؛ یک سال پیش. بعد در یکی از کتابفروشی ها و دست آخر تسلیم شدم و خریدمش. قبل از اینکه بخوانمش، هدیه اش دادم به خواهرم به مناسبت روز دانشجو.

حالا یک سال از آن روز می گذرد و من بالاخره موفق شدم "عطر سنبل، عطر کاج" را بخوانم. خاطرات جزایری دوما با لحنی کنایه آمیز و خنده دار روح را غلغلک می دهد. در می مانی از اینهمه واقع بینی در یک فرد ایرانی. لطفاً سوء تفاهم نشود. منظورم این نیست که ما واقعیت را نمی بینیم. درحقیقت این قدر باورش نداریم. اگر هم داریم به یأس و بی حوصلگی آلوده اش کرده ایم. با گشت و گذاری که در سایتها  داشتم فهمیدم که کتابی که خوانده ام نمونه ای ناقص از متن اصلی کتاب " خنده دار فارسی " است. ایرادی ندارد !!! همین که با قلم چنین نویسنده ای آشنا شدم می ارزد به هزار کلمه ای که از هر کتابی بشود پاکش کرد ( گفتم که؛ واقع بینی با باور واقعیت توفیر دارد).

کتاب را مز مزه کردم و هر شب فصلی را بیشتر نخواندم. لذت بردم. بخوانیدش. چیزی از دست نمیدهید، که هیچ! چیزکی هم نصیبتان می شود. 

یک کتاب؛ یک حرف نگفته 2

« این باد بود که آمد و ما را با خود برد.این باد هنوز فرو ننشسته است. روابط معمولی و حتی بسیار خصوصی آدم ها را همین باد است که تعیین می کند و من هنوز از سر گیجه ی این چرخش عجیب بیرون نیامده ام! »

با قلم "امیر حسن چهلتن" در سایت کتاب و نشر الکترونیک آشنا شدم. داستان کوتاهی از او در این سایت قرار داشت به نام « در یکی از همین تابستانها».  نام دیگر آثار او را هم در همین سایت خواندم:

صیغه، دخیل بر پنجره فولاد، روضه ی قاسم، تالار آینه، دیگر کسی صدایم نزد، چیزی به فردا نمانده است، مهر گیاه، تهران شهر بی آسمان، عشق و بانوی ناتمام، ساعت پنج برای مردن دیر است، و آخرین رمان منتشر شده از او؛ «سپیده دم ایرانی».

بیشتر داستان در فضای تهران انقلاب 57 می گذرد. فلاش بک ها به سی سال پیش اشاره دارند. داستان حکایت مردی است از خانواده ای نظامی که در گیر و دار مخالفت با رژیم شاهنشاهی مجذوب حزب توده می شود و در راه باوری خام، جوانی و عشقش را که  زنی به نام میهن است، فدا می کند. بعد از گذشت سی سال تبعید، به سوی گذشته ای از دست رفته باز می گردد ولی میهن در انتظار او نیست. همه چیز تمام شده و به گفته ی او آخر زمان فرا رسیده است. مکالمه ی شخصیتهای داستان بیشتر شباهت به بازیگران تئاتر دارد و از آن جایی که میهن هنرپیشه ی تئاتر است، حس و حال نمایش، بر داستان مستولی است. حتی در جایی میهن اعتراف می کند که همه ی ما "هاملت" – یکی از شخصیتهای مشهور نمایشنامه ی هاملت اثر ویلیام شکسپیر ( شرمنده از اینکه توضیح واضحات می دهم )- هستیم.

داستان از قلمی بسیار روان برخودار است. حرفی برای گفتن دارد که بسیار مسرور شدم از شنیدنش در این هوای خفه. درد دل گروهی از مردم که با  انقلاب در گیر شدند  که البته خود امیر حسن چهل تن هم جزوشان است.

« اینجا کسی مسئول کاری که می کند، نیست! همه فکر می کردند همان کاری را باید بکنند که دیگران می کنند. شاید هیچکس به خودش اجازه نمی داد شخصاً و مستقلاً در این باره تصمیم بگیرد. صورت مسئله همه را دچار هیجان کرده بود. همه مطمئن بودند باید با شاه مخالفت کنند که البته برایش دلایل کافی داشتند. و فکر می کردند باید با انقلاب همراهی کنند که اغلب دلیلی برای آن نداشتند. عاقبت همه راه افتادند، ما هم راه افتادیم! هیاهوی سیاست قدرت فکر کردن را از مردم گرفته است! – صفحه ی 52 –

«سپیده دم ایرانی» سخن از رو دست خوردن نسلی از مردم این سرزمین است که در سالهای ابتدایی بعد از انقلاب 57 میهن را رها کردند و به گوشه ای از این جهان خزیدند بی چشمداشتی از آینده.

بخشی از کتاب که بسیار دوستش دارم و شما را به خواند همه ی آن تشویق می کنم:

میهن با نگاهی مات به روبرو خیره بود. شاید در تجسمی ذهنی، خود را در نقش های مختلف یکی یکی باز می شناخت و ایرج ناگهان گفت: چقدر دلت می خواست یک روز نقش افیلیا را بازی کنی!

میهن دستها را پایین آورد. لحظه ای بر نگاه بی فروغ مرد غریبه درنگ کرد؛ انگار هاملت بینوا روبرویش نشسته بود. و آنوقت با نگاهی کنجکاو و لحنی پر سوءظن گفت: تو هم این را دلت می خواست؛ خیلی بیشتر از من! ... چرا؟ ... راستی چرا؟

ایرج یکه خورد. دهان باز کرد و فقط گفت: برای اینکه...

-برای اینکه یک پیش بینی غریزی در این آرزو وجود داشت! بله ... برای همین!

ایرج با بیچارگی گفت: آخر می دانی...

میهن با تـأکید گفت: من هیچ چیز نمی دانم. آن موقع به شکل ابلهـانه ای فکر می کردم همـین امروز فرداست که من هم چمدانم را بردارم، دست پسرمان را بگیرم و پیشت بیایم. می دانی بعضی چیزها مال محیط ما نیست؛ یکی از این ها عشق است!

و به یـاد آخـرین بوسـه افتـاد کـه طعمـی شـور داشت؛ چـرا آن را به یـاد می آورد؟ میهن همچـنانـکه می گریست او را می بوسید. و بعد بی هوا دستها را بالا آورد و انگشتهای سرد را به لبهای بی روح کشید. انگار به دنبال چیزی می گشت و آن را نمی یافت. گفت: چه می گفتم؟

یک کتاب؛ یک حرف نگفته

 

«نخستیـن گنـاه، خـوردن سیـب توسط حــوا نبود، بلکـه این بـود کـه آدم، با همسرش در کسب چنیـن تجربه ای، همـاهنگـی و موافقت نداشت. حـوا مـی ترسید به تنهـایـی راه خـود را ادامـه بدهد و دلـش می خواست کسی را در احساس خود سهیم کند.»

 

آشنایی من با"پائولو کوئلیو " به 9 سال پیش برمی گردد. روزهایی که یک دختر دبیرستانی بودم و شوق آموختن از هر آنچه که بود و نبود اهمیت بیشتری داشت. کوئلیو را با کتاب کیمیاگر شناختم. هم او بود که مسبب آشنایی من با " جبران خلیل جبران" شد با کتاب « نامه های عاشقانه یک پیامبر ». ماههای بعد با خواندن مکتوب، مبارزان راه روشنایی، در کنار رودخانه ی پیدرا نشستم و گریستم، ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد، دومین مکتوب، اعترافات یک سالک و در این سالهای اخیر بر حسب اتفاق خواندن شیطان و دوشیزه پریم، و زهیر می شود گفت با کوئلیو خداحافظی کرده بودم. به نظرم هر آنچه که او می توانست به من بیاموزد آموخته بود و دیگر حرفی برای گفتن نزد من نداشت.

در واقع من همیشه پائولو کوئلیو را  کسی می دانستم که طبق اصول حاکم بر دنیا نمی زید و همیشه به راه حل سوم می اندیشد. کسی که از اعتراف به گناهانی که مرتکب شده ابایی ندارد – برای آشنایی با این ویژگی اش به کتاب مبارزان راه روشنایی رجوع کنید- . اما باز هم خیلی اتفاقی  مشتاق خواندن کتاب دیگری از او شدم:

با یکی از دوستان به کتابفروشی ای که تابه حال نرفته بودم، رفتیم. طبق معمول از تماشای آن همه کتاب لذت بردم. هر چند که جزء دو کتاب کمک آموزشی مربوط به کامپیوتر چیزی نخریدم اما همان گشت و گذار حالم را خیلی خوش کرد! آقای کتابفروش که دید من و دوستم با چه اشتیاقی لابلای اوراق کتابها غلت می خوریم از ما خواست که از نمایشگاه طبقه ی بالا هم دیدن کنیم این شد که ما هم اعتراض کردیم که چرا از مترجمان چیره دست کتابی در چنته ندارد؛ کتابهای ماکسیم گورکی و پائولو  کوئلیو را هم مثال زدیم که ایشان گورکی را زیر سبیلی رد کرد و راجع به کتابهای نویسنده ی مورد بحث گفت: « آرش حجازی بعد از جریانات سبز(!!!) کمی تا قسمتی ممنوع الچاپ شده و به همین دلیل از مترجمهای دیگری کتاب ایشان ترجمه و به بازار عرضه می شود.» خلاصه بعد از کمی بحث و گفتگو در حالی که کمی صدایش را یواش کرده بود گفت : در ضمن کتاب یازده دقیقه ش رو هم داریم اگه مایل باشید براتون بیارم.

گوشم تیز شد که... چی شد؟ با پائولو هم بله. این بنده ی خدا که همیشه مورد پسند بود! آن روز من و دوستم پی اش را نگرفتیم. راستش آخر برج بود و حقوقها به اول برج حواله داده شده بود.

(جمعه هفته ی گذشته در یک پیاده روی مبسوط با خواهرم به دستفروشی در مرکز شهر برخوردیم و یازده دقیقه را کنار کتاب "ساعتها " دیدم و خریدم. البته چاپ سال 85 با قیمت جدیدی که در پشت جلد چسبانده بودند و ترجمه ی کیومرث پارسای.)

یازده دقیقه حکایت دختری ست برزیلی که در جستجوی یافتن یک زندگی ساده، مملو از آرامش و محبت از مرزهـای خـودش می گـذرد و پـا به حـریـم ممنوعـه هـا و تـابـوها می گـذارد. از مـرز خـویشتـن

می گذرد و در می یابد که همه ی زندگی انسانهای این روز و روزگار در 11 دقیقه خلاصه شده است. اجازه بدهید راز نام کتاب را فاش نکنم و شما را تشویق به خواندنش نمایم.

صفحه ای از کتاب:

« اشتیاق فراوان و از نوع واقعی... اشتیاق، نزدیک شدن به دیگران است... از این لحظه به بعد، واکنشها نقش اصلی را بر عهده می گیرند... مرد و زن وارد بازی می شوند... ولی آنچه که از پیش قرار است اتفاق بیفتد، یعنی جذابیتی که آنها را به یکدیگر می رساند، قابل توضیح دادن نیست... تنها اشتیاقی بکر و پاک است.

زمانی که این اشتیاق، هنوز در حالت پاکی است، مرد و زن به زندگی عشق می ورزند... هر لحظه آبرومندانه و محترمانه زندگی می کنند... و همواره آگاهانه در انتظار رسیدن لحظه ی مناسب برای جشن گرفتن به خاطر نعمت بعدی می مانند...

چنین افرادی، شتاب ندارند... رویدادها را با واکنشهای ناآگاهانه خراب نمی کنند. می دانند آنچه قرار است به وقوع بپیوندد، اجتناب ناپذیر است. همیشه واقعیت، راهی برای حضور پیدا خواهد کرد. وقتی زمان موعود فرا برسد، دچار تردید نمی شوند و فرصتها را از دست نمی دهند... اجازه نمی دهند هیچ لحظه ای بیهوده بگذرد؛ زیرا اهمیت هر ثانیه را درک می کنند و به آن احترام می گذارند...»

خونها شسته اند...

 

به مناسبت روز جهانی (!!!)قدس :

 

موجها خوابیده اند آرام و رام،

طبل طوفان از نوا افتاده است

چشمه های شعله ور خشکیده اند

آبها از آسیا افتاده است.

 

در مزار آباد شهر بی تپش

وای جغدی هم نمی آید به گوش

دردمندان بی خروش و بی فغان

خشمناکان بی فغان و بی خروش

 

آهها در سینه ها گم کرده راه،

مرغکان سرشان به زیر بالها

در سکوت جاودان مدفون شده ست

هر چه غوغا بود و قیل و قالها

 

آبها از آسیا افتاده است،

دارها برچیده ، خونها شسته اند

جای رنج و خشم و عصیان بوته ها

بشکبنهای پلیدی رسته اند.

 

مشتهای آسمان کوب قوی

واشده ست و گونه گون رسوا شده ست

یا نهان سیلی زنان، یا آشکار

کاسه ی پست گدایی ها شده ست.

 

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان،

و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود

این شب است، آری، شبی بس هولناک؛

لیک پشت تپه هم روزی نبود.

 

باز ما ماندیم و شهر بی تپش

و آنچه کفتار و گرگ و روبه ست.

گاه می گویم فغانی برکشم،

باز می بینم صدایم کوته ست.

 ...

ادامه مطلب

شعر عقاب

شعر زیبای پرویز ناتل خانلری را بخوانید ! بی ربط به حوادث و حال و هوای روزگارمان نیست.

 

گشت غمناک دل و جان عقاب

چــو ازو دور شـد ایــام شبـاب
دید کش دور به انجام رسید                                 

آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد                                      

ره سوی کشور دیگرگیرد

خواست تا چاره ناچار کند

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی زپی چاره کار

گشت بر باد سبک سیر سوار

گله کاهنگ چرا داشت به دشت

ناگه از وحشت پر ولوله گشت

و ان شبان بیم زده، دل نگران                                           

شد پی بره‌ی‌ نوزاد دوان
کبک در دامن خاری آویخت                                             

مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید                                              

دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگرداشت                                   

صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاری ست حقیر                                              

زنده را دل نشود از جان سیر
صید، هر روزه به چنگ آمد زود                                          

مگر آن روز که صیاد نبود

آشیان داشت در آن دامن دشت                                         

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ‌ها از کف طفلان خورده                                            

جان ز صد گونه بلا در برده
سال‌ها زیسته افزون زشمار                                   

شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب                                                  

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت که ای دیده ز ما بس بیداد!                            

با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی                                                  

بکنم هرچه تو می‌فرمیای
گفت: ما بنده‌ی درگاه توایم                                              

تا که هستیم هوا خواه توایم
بنده آماده بگو فرمان چیست؟                                           

جان به راه تو سپارم، جان چیست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم                                            

ننگم آید که زجان یاد کنم
این همه گفت ولی با دل خویش                            

گفتگویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه کنون                                           

از نیازست چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود                                              

زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد                                      

حزم را بایدم از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید                                         

پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب                                           

که مرا عمر حبابی ست برآب
راست است این که مرا تیز پرست                                      

لیک پرواز زمان تیزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت                          

به شتاب ایام از من بگذشت
ارچه از عمر دل سیری نیست                                            

مرگ می‌آید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوکت وجاه                       

عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز                                     

به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟
پدرم از پدر خویش شنید                                       

که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار                                            

صد ره از چنگش کرده ست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت                                    

تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین                                      

چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود                                     

کاین همان زاغ پلیدست که بود
عمر من نیز به یغما رفته است                                            

یک گل از صد گل تونشکفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز؟                                            

رازی اینجاست، تو بگشا این راز...

ادامه مطلب

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان