تبلیغات
شب،سکوت،کویر... - مطالب هنر
شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دیالوگ پرانی 3

بهروز کنج اتاق کز کرده و به رسم جاهل ها زانو به بغل گرفته :

خدایا! چه جوری شد که این جوری شدو ولش.... یه راهی جلو پام بذار که یه جور دیگه شم... یه جورِِ جور ... یه جورِِ خوب!           

دیالوگ پرانی 2


ما که غم آخر نداریم... ایشالا غم آخرت باشه!

دیالوگ پرانی 1

حسام نشسته روی چهارپایه در حالیکه ملحفه را به دور کمرش پیچیده : اما سارا، هیچ مردی حاضر نیست آبرو و شرفش رو فدای زن و بچه و عشقش بکنه...

سارا که دارد از زیر زمین خارج میشود سر برمیگرداند و از بالای پله ها جوابش می دهد: اما این کاریه که همه ی زنها می کنن.

عیار 14

" نفس عمیق " را سال 83 در یک مانیتور  هفده اینچ دیدم و نفسم بند آمد و نمی دانستم  که باید پنج سال منتظر باشم تا "عیار 14" به نمایش درآید و بشود نفسی عمیق کشید.

" عیار 14 " به کارگردانی " پرویز شهبازی " ، با بازی تأثیرگذاری از کامبیز دیرباز و زحمت بسیاری که محمدرضا فروتن کشیده بود و باقی بازیگران که معلوم است همه ی تلاششان را کرده اند تا خوب باشند و دست کم اگر ندرخشیدند بتوانند کورسویی از بارقه ی امید را دل مخاطب بیفروزند!

عیار 14 فیلمی ست با دیالوگهای بسیار مختصر که در واقع نکته ی مهمی تویشان نیست. یعنی بار مفهومی فیلم بسیار کم به دوش دیالوگهاست. فیلم با وانتی که جنازه ی فرید – محمدرضا فروتن – را حمل می کند و در یک جاده ی برفی و ابری در حرکت است آغاز می شود و به وانتی که منصور – کامبیز دیرباز- را به سوی روستایی که دخترش در آنجاست می برد ختم. در میانه ی این دو جاده ی برفی و مسافرانش قصه ای تعریف می شود که تا به آخر دچارت می کند. دچار یک نوع دلواپسی، حیرانی و تردید برای اینکه بتوانی قضاوت کنی. قضاوتی که هر لحظه سخت تر می شود و تو گویی میان پیچیدگی آدمهای قصه گیر کرده ای.

از سویی فرید که بیشتر حجم فیلم و قصه به او و صحنه های حضورش در کادر اختصاص دارد ، وحشت زده است از بازگشت منصور و احتمالاً انتقامی که می خواهد از او بگیرد و از سویی دیگر منصور است با سکوتی انگار بی پایان که گیجت می کند که در پی چیست و چرا هست و چرا آمده است و چرا نمی رود پی کارش.

فرید بیننده را با یادآوری خاطراتش و ترسی که از بازگشت منصور بر او حاکم شده به هیجان می آورد و سکوت منصور به این هیجان دامن می زند. فیلم ته مایه ای وسترن دارد. شبیه دوئلی ست بی انتها که در پایان قصه می فهمیم نشانه ی شلیک دو جهت متفاوت است.

آنکه گناهکار است باید منصور باشد کسی که خلاف کار بوده، به زندان رفته، و ظاهراً در پی انتقام از فرید است که باعث لو رفتن او در سرقت طلاها شده. ظاهر خشن اش، صورت زخم خورده، بازوهای خالکوبی شده، حرکات پر طمأنینه، و حتی غذای زیادی که می خورد همه و همه گواه این هستند که بدمن (BadMan)  قصه اوست. ولی در مقابل فرید که مردی ست سرشناس و کاسب، کسی که با پلیس همکاری می کند تا سارق به دام افتد باید آدم خوبه باشد. اما خلق و خوی بیش از حد محافظه کار و ترسوی فرید- طرز صحبت کردنش با پلیس و اینکه تکه ی روزنامه ای که نام او را به عنوان یک شهروند مسئول چاپ کرده اند بعد از گذشت پنج سال نگه داشته است و...- ، رفتار تحقیرآمیزی که با آشنایانش دارد، رفتار خشن و بی تفاوتی که در برابر همسرش از خود نشان می دهد در مقایسه با رفتار مهربان اما خودخواهانه ای که با معشوقه اش – مینا ساداتی- دارد و ... فکر می کنم براستی کدام بدمن قصه است؟ اینجا حرف از شخصیتهای خاکستری نیست. مثل فیلمهای فارسی هم سیاه و سفید نداریم. عیار 14 کش و واکشی ست برای تمیز دادن خوبی ها و بدی ها و اینکه براستی چه کسی رنگ خاکستری روحش به سیاهی گراییده است؟

محمد رضا فروتن به تمامی شخصیت فرید را برایمان تعریف می کند. نگاه ها، حرکت دست هنگام حرف زدن، لحن صحبتش کاملاً شبیه فرید است. مردی که همه ی آدمها را برای نفع خود می خواهد و این میل را پشت محافظه کاری و درستکاری اش پنهان کرده است. همه کارش ظاهراً شرعی است: همکاری با پلیس، اینکه حاضر نیست به مشتری تخفیف بدهد، طرزی که النگو را دست زنان مشتری که لابد نامحرم اند می کند، کمکی که به مسجد شهر می کند، معشوقه اش که صیغه اش شده  و اینکه او معتقد است زنش از ماجرای زن دوم مطلع است و فقط به روی خودش نمی آورد و اینگونه پنهان کاری اش را توجیه می کند.

اما بیننده می داند که او از ترسش با پلیس همکاری کرده، با مشتری رفتار سرد و تحقیر آمیزی دارد حتی نسبت به دوستانش حس محبتی ندارد، با شاگرد مغازه اش رفتاری استثمار گرانه دارد، به مسجد رفته تا از بسیج اسلحه تهیه کند بعد که موفق نمی شود مسجد را مکان گرم و امنی می بیند که می تواند دمی بیاساید،زن دوم را تنها برای خوشی های خود در خفا می خواهد. او را از همه پنهان می کند. اصلاً به فکر تنهایی های او نیست.

فروتن خوب و قابل قبول است. آنقدر قبولش می کنی که نمی توانی دوستش داشته باشی چرا که او تمام قد فرید است نه فروتن!

کامبیز دیرباز عالی ست. طمأنینه ای که در رفتارش نشان می دهد، خوفی که از حضورش در کادر به دل آدمی می افتد، صحنه ای که بطری دوغ را لاجرعه سر می کشد و بعد ظرف میوه را به سمت خود می کشد و سیبی را قاچ می کند، دیالوگهایی که وقت درد دل کردن با احسان – پوریا پورسرخ – ادا می کند، طرز راه رفتنش ، بازی اش با سگ و ... بسیار خوب اجرا شد. به خوبی می توانی با کسی این چنینی اگر در اطرافت دیده باشی مقایسه اش کنی تا دریابی که مو نمی زند. او یک کابوی ایرانی ست . شاید جاهلی که دیگر دوره اش سر آمده، سرش به سنگ خورده، مرد شده و در پی دختر گم شده اش است. او مثل شغلش است. وقتی احسان درباره اش می پرسد و او جواب می دهد:

قبلاً تو کار سماور سازی بودیم که دیگه دوره ش سر اومده، الان بیشتر برای یه کار دیگه اومدم اینجا... در حین ادای این دو جمله آستین زیر پیراهنی را به آرامی روی خالکوبی بازویش می کشد. انگار کمی معذب است از اینکه می خواهد خود را واگویه کند.

آنقدر سکانس مسافرخانه به دلم نشست که به همه ی فیلم ترجیحش می دهم.

مینا ساداتی، که تا به حال ندیده امش خوب است. عادی ست. هیچ جایی توی ذوق نمی زند هر چند که خیلی عمیق نیست.

پوریا پورسرخ؛ پسر بزرگ شده ی پایتخت است از آنهایی که خیال می کنند خیلی زرنگ اند. با وجود سابقه ی مبالغه ای که در اجرا دارد اینجا این غلو آمیز بودن به بازی اش می نشیند.

مهشید افشارزاده؛ حضور کمی دارد که خوب از پسش بر می آید.

صدابرداری فیلم عالی ست. ریزترین صداها از قلم نیفتاده اند. در بشتر فیلم به جای موسیقی از صدایی که در صحنه جاری ست استفاده شده که این عالی ست.

موسیقی سکانس پایانی فیلم – آداجیو آلبینونی – حس متفاوتی را القا می کند که دوستش دارم.

برایم جالب شد؛ علاقه ی پرویز شهبازی به استفاده از موسیقی غربی، جاده و نابازیگران که در نفس عمیق هم به خوبی به کار برده شده بود.

امیدوارم این بار کمی کمتر از پنج سال چشم براه اثر بعدی او باشم.    

پراکنده گویی

1-      این روزها که می گذرد هر روز...

2-      بعد از دیدن فیلم « هر شب تنهایی » خواستم چیزکی درباره اش بنویسم. اما نشد. یعنی حسش نیامد. حالا هم احساس می کنم که کمی دیر شده برای اینکه از تجربه ی نیمه موفق  رسول صدرعاملی حرف بزنم! بازیها خوب و تقریبا تأثیر گذار بودند. حامد بهداد دیگر عصبی نبود و تمام پریشی روانش را با حس و حال دیگری به نمایش می گذاشت. به کوچکترین جزئیات فکر کرده و به خوبی اجرایش کرد. لیلا حاتمی آنقدر رئال بود که فکر نکردم نقشی درکار است. در کل کارگردانی متوسطی داشت با چهره پردازی و موسیقی خوب. اما با تمام این اوصاف چیزکی کم داشت. همه منتظر بودیم که عطیه متحول شود که شد. .... و اینکه ایده ی نریشن اصلا به دلم ننشست.

3-      یک ماهی می شود که تصمیم گرفته ام کتاب جنگ آخرالزمان رابخوانم. ولی هنوز نخریده و نخوانده امش.

4-      با کندی و طمأنینه ی غریبی ایراندخت می خوانم.

5-      سه روزی می شود که فیلم عیار 14  ساخته ی پرویز شهبازی را در یکی از سینماهای رو به افول شهرم دیده ام و هنوز از تأثیرش بیرون نیامده ام. گیجی خاصی بعد از تماشایش بهم دست داد که دوست ندارم پایانی داشته باشد. روبه راه که شدم حتما مفصل درباره اش مینویسم. البته اگر مثل هر شب تنهایی دیر نشود.

6-      ...

7-      زمزمه می کنم:

در ابعاد این عصر خاموش / من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم./  بیــــــا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است./ و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد./ و خاصیت عشق این است.

پی نوشت: این پراکنده گویی ها برای دیروز است ولی به دلیل سرعت بسیار زیاد اینترنت نشد که بفرستمش. و... اینکه... جنگ آخرالزمان را خریدم.

شبانه

به کنار! به کنار! تا تصویرهای دور و نزدیک را ببینم

بر پرده های افق ستاره باران رو در رو:

تصویرهای دور نزدیک، شباهت و بیگانگی، دوست داشتن و راست گفتن

و نه کینه ورزیدن

و نه فریب دادن...

فیلم" شبانه " ساخته مشترک امید بنکدار و کیوان علیمحمدی پس از پنج سال انتظار در آن سوی میله های توقیف به نمایش درآمد و گوئیا در هفته اول اکران خود فروش نسبتاً خوب و قابل قبولی داشته است.  شبانه به گمانم هذیانهای زنی است به نام شبنم که در کشاکش حقیقت و واقعیت به دام افتاده است. مخدر بهانه ای ست تا این دو فیلمساز کابوسهایی را به تصویر کشند که انسان دنیای امروز مادام دارد با آنها دست و پنجه نرم می کند.

" شبانه " سرشار از لحظاتی است که بختک وار به روی جان و روح بیننده می افتد و تا پایان فیلم حس می کنی رهاییدنی در کار نخواهد بود. شبنم از ابتدای فیلم حتی زمانیکه مخدری هم مصرف نکرده درگیر است. صدای زنگ تلفن تقریباً پنج دقیقه اول فیلم مادام به گوش می رسد؛ کیا نامزدش، مادرش، ساناز دوستش و در لابلای هر کدام از این تماسها صدای مزاحمی که آزار می دهد. تنها در پایان فیلم که حامد، برادر شبنم او را به زندگی باز می گرداند و صدای حامی کیا شنیده می شود کمی احساس آرامش می کنیم که آنهم...  

 

در خستگی وصلی که امیدش با من نیست، مرا با خود بیگانه می کند:

خستگی وصل، که بسان لحظه ی تسلیم، سفید است و شرم انگیز.

 

" شبانه " متفاوت است. این بار کابوسهایم را در بیداری توی سالن سینما می بینم. صداها همان طور است کـه در خواب می شنیدم. پـایـان فیـلم خیلـی امیـدوارم نمی کند بیشتر از آن جـای فیـلم خوشـم می آید که شبنم توی وان خون فرو می غلتد و صفحه یکسر سرخ می شود.

 

اما رویت این جامه های کثیف بر اندام انسانهای پاک، چه درد انگیز است!

 

 بخشهایی از شعر "غزل بزرگ " از کتاب " هوای تازه " سروده ی " احمد شاملو "

دنیای وارونه

بیست و هفتمین فیلمش را هم ساخت؛ علیرغم همه ی مخالفانی که دارد و نقدهای تند و تیزی که علیه اش می شود. بیست و هفتمین اثر کیمیایی، اثری متفاوت با دیگر آثار او که باز هم مخالفانی دارد و حرفها همه تکراری ست که دوره ی این حرفها گذشته. حرفهایی یکسر از بحر شده که طوطی وار زمزمه می شوند بی آنکه ربطی به اصل اثر داشته باشند.

تماشای آخرین اثر کیمیایی آخرین نقطه ی امید را از بین می برد. راهی به جایی نیست. امیدوارترین فیلمساز ایران هم ناامید شد. قیصری در کار نیست. هر چند که امیر محاکمه در خیابان هم اهل کلک نباشد، ناموس پرست باشد و دستش به تیزی باشد، همه جور خلافی کرده و جانش را برای رفیق بدهد. نه! قیصری در کار نیست. قهرمان قهرمانان کیمیایی تبدیل شده به مردی که حالا دیگر فریب می خورد و معشوقه اش زنی ست آلوده که برای اثبات راستی اش صادقانه ترین دلیلها را می آورد. دنیای کیمیایی حالا دیگر تبدیل به دنیای وارونه ای شده که در اواخر فیلم شاهدش هستیم – خیابان با عبور اتومبیلهای فراوان ، اما وارونه – براستی  از دنیای واقعی کیمیایی دیگر خبری نیست. می دانم اینک  کسی با آن طور حرفها که او می زد کیف نمی کند. دیگر حظی از رفاقتها و مردانگی هایی که او در همه ی فیلمهایش حتی در رمان " جسدهای شیشه ای " به نمایش می گذاشت نمی برد. اما درک اینکه حتی او هم از مردانگی نومید گشته، باور دهشتناکی ست که چه بخواهیم و چه نخواهیم  وجود دارد.

تیتراژ فیلم بر روی یکی از سنگهای خیابان ظاهر می شود:

  1. پولاد کیمیایی؛ قیصر شکست خورده ی استاد! به یاد بیاوریم نقش کوتاه و کمرنگش را در فیلم اعتراض – جوانی افسرده و صدمه دیده از جریان کوی دانشگاه – بعد هم سربازهای جمعه، حکم، رئیس و حالا محاکمه در خیابان. اگر خوب دقت کنیم می بینیم که شکستن قیصر در سیر تکاملی نقشهای پولاد کیمیایی در چهار اثر آخر کیمیایی به نمایش گذاشته شده است. دیگر نمی توانی قیصر را دوست داشته باشی. چرا که او با تمام خوبی هایش دیگر برنده نیست. مأموران پلیس وقتی قیصر زخم خورده را دستگیر می کنند که او انتقامش را گرفته است. پولاد زیر سایه ی ستاره هایی چون محمدرضا فروتن ، پارسا پیروزفر و بهرام رادان در اعتراض و سربازهای جمعه نقش آفرینی می کند تا بالاخره در حکم، رادان را به کناری می زند و خود می شود مرد اول قصه ی پدر. گویی ققنوسی از آتش قیصر سال 48 سر برآورده ؛ دلگیر و دلخور و ترسناک و نزار!
  2. حامد بهداد نقش همان رفیق جوانمرد را بازی می کند. یک بازی کاملاً کنترل شده و تأثیرگذار که با تمام حرفهای زهوار در رفته ای که می زند طوری ادایش می کند که گویی بار اول است که می شنویشان.
  3. ستاره ها : محمدرضا فروتن ، نیکی کریمی؛ براستی قصد کیمیایی از اینکه نام این دو هنرمند را با عنوان ستاره ها روی پرده می آورد چیست؟ آیا این خود طعنه ای نیست به روزگار امروز ما؟! ستاره هایی رو به افول ، که این بار نوبت آنهاست که در سایه باشند و حتی نقش شان هم نقش انسانهایی در حاشیه باشد که دیگر کسی به یادشان نمی آورد.
  4. شقایق فراهانی یک بازی امیدوار کننده و البته متفاوت با سایر نقشهایش. نقش بسیار کمی دارد. اما تا پایان فیلم از یادش نمی برم.
  5. نگار فروزنده؛ فرق زیادی با قبلها ندارد. خط تیره ی خوبی ست که پسندیده امش.
  6. اکبر معززی، حمیدرضا افشار، شبنم درویش؛ تحت تأثیرت قرار نمی دهند. هر چند که قابل قبولند.
  7. ارژنگ امیرفضلی؛ از نسل سوخته ای که نه به درد ستاره شدن می خورند و نه می توانند در سایه ی ستاره ها حضور پررنگی داشته باشند. اما در پلان اول محاکمه در خیابان، بیست و هفتمین اثر مسعود کیمیایی با صورتی ژولیده، در حالیکه یک دست بیشتر ندارد دسته گلی  می بندد و قیصر الکی خوش ما تحسینش می کند. حکایت عجیب و غریبی ست دنیای وارونه ی امروز.

پارادوکس بارز فیلم رنگ تقریباً سیاه و سفید فیلم است. قیصر امروز در دنیای وارونه ای می زید که رنگها  پریده اند. خون سیاه است، دسته گل عروس سیاه است، رنگ حقیقی متعلق به لباس و ماشین عروس است که سفیدند.

 قیصر امروز، چون پدرش  از کنار  همه جور خلافی گذشته است و حالا  می خواهد سر و سامانی بگیرد با عشق . اما باز هم صحبت از ناموس می شود و غیرت. و او که سخت عاشق است و حسود باز هم دست به تیزی دارد و تا خون نریزد آرام نمی گیرد.

پارادوکس از اینجا آغاز می شود: تماشاگر فیلمی هستی سیاه و سفید از روزگاران گذشته، با افکاری حالا دیگر منسوخ که به ناگاه قهرمان داستان فریب می خورد و تا به آخر با سری که شیره مالیده شده به سوی عشقش باز می گردد تا زندگی نویی را شروع کند. – دهن کجی فیلمساز قدر کهنه کار به نسل پر ادعای امروز-. ولی خودمانیم اگر مرد اول قصه متعلق به دنیای امروز است چرا سیاه و سفید؟ و اگر از گذشته آمده و از برای دیروز است چرا مثل قدیم ندیم ها حساب نامردها را کف دستشان نمی گذارد؟

مرد ستاره ی داستان با تمام ابهتی که فیلمساز در همه ی صحنه هایی که او حضور دارد نشانمان می دهد می دانیم که رمقی ندارد. به دست فاسق زنش کشته می شود با کمال رضایت تا از کثافتی مثل او رد شود و از نکبتی که دارد غرقش می کند راحت. زن ستاره ی داستان، زن خیانت پیشه ای ست که از مردی که شاید لحظاتی دلبسته اش شده نا امید است و از کرده ی خود پشیمان.خلاصه اینکه ستاره ها چنان آلوده اند که هیچ طوری قابل برگشت به گذشته ی پاک و پرفروغشان نیستند.- مثل جایی که زن دستهای خونی اش را در دستشویی فرودگاه به زحمت می شوید-.

...و آخر اینکه خسته ام. خسته از شراب تلخی که این روزها بزرگان هنر جرعه جرعه به حلقم می ریزند.

شریک عاشق

 

"روسری سیاهی به سر دارد همرنگ لباس تنش. گویا سالهاست عزادار است. با چهره ای با صلابت که از مهربانی همیشگی اش دور از انتظار است روی صندلی چرخداری نشسته، عصایش را به دست گرفتـه و خیره به راه پلـکان است. آنقدر با جدیـت خیـره می شود کـه عروس تـازه دست و پایـش را گـم می کند و روی پلکان سکندری می خورد. اما او خم به ابرو نمی آورد. چنان در نقش فرو رفته است که گویی هیچ وقت غیر از این که می نماید نبوده است؛ زنی به جا مانده از خاندانی پر دبدبه عزادار برادری با مرگی نامعلوم ، شریک برادری دیگر که ای کاش هیچ وقت نمی دیدش عروس برادر تازه از دست رفته را. شریک عاشق بدترین شریکی ست که سراغ می توانی گرفت."

...

نمی دانم از این پراکنده گویی ها کسی مقصودم را دریافت یا نه. اما زمانی که خبر مرگ " نیکو خردمند " را شنیدم، همین تصویر که واگویه کردم در ذهنم تداعی گشت. بهترین نقش آفرینی اش توی همین فیلم بود؛ پرده ی آخر

قبل از انقلاب در سینما و تلویزیون نقش خیلی کمرنگی داشت اما در دوبله سرآمد بود. فکر می کنم عامه ی مردم او را با سریال " دزدان مادربزرگ " به یاد آورند. سالها بود که به گوشه ی عزلت خزیده بود و مثل خیلی از هم نسلانش به دست فراموشی سپرده شده. تا اینکه روزی عجل به سراغش آمد تا بار دیگر چهره ی متفاوتش را در فیلم پرده ی آخر به یاد آورم  و ممنون " واروژ کریم مسیحی " ؛ کارگردان فیلم باشم با انتخاب بجایش تا در چنین روزی با خود بگویم: خوشا بحال نیکو خردمند که   نقطه ی اوجی داشت در سکوت، با نگاهی با صلابت، نشسته بر صندلی چرخدار.

روحش شاد و یادش گرامی باد!

 

تصاویری از مراسم ترحیم نیکو خردمند

رد پای هزاران ساله انسان در دریاچه پریشان

 

سرزمین تابستانی و نیمه گرم کازرون به واسطه برخورداری از منابع آبی کهن در طول تاریخ پذیرای قومها و بعضاً تمدنهای گوناگونی بوده است. بیش از 1700 سال پیش رودخانه شاهپور در بخش غربی شهرستان کازرون مورد توجه شاهپور، پادشاه ساسانی قرار گرفت و با تکیه بر مهارت شهرسازی آپسای، معماری از اهالی سوریه امروزی، شهر تاریخی بیشاپور در کنار رود زیبای شاهپور بنا شد و مرکزیت کوره شاهپور را عهده دار شد.
مهر: نتایج آخرین تحقیقات انجام شده در منطقه دریاچه پریشان که این روزها به باتلاقی خشک از بی تدبیری تبدیل شده حکایت از بیش از هزاران سال سکونت انسان، پرندگان و خزندگان دارد امری که حفاظت از این منطقه را بیش از پیش مهم جلوه می دهد.

 



یافته های باستان شناسان قدمت حضور انسان در تالاب پریشان را به اوایل دوران ساسانی می رساند در حالی که این روزها بیش از همه انسانهای حاشیه این تالاب دچار خسران و مشکلات زیست محیطی و حتی معیشتی شده اند، برای نمونه باید به تخریب گسترده دریاچه توسط راهسازان اشاره کرد که چشمه های تغذیه کننده دریاچه را خشکاند و یا 1000 چاه مخرب در حاشیه دریاچه و همین طور تلاش نافرجام برای احداث پتروشیمی و سنگ شکن که حیات را در دریاچه پریشان تهدید می کند.

 


ادامه مطلب

به بهانه ی بی پولی

روزگار نه چندان دوری را به خاطر می آورم که سوپراستار بودن ننگی بود که هر چه سریع تر باید از صحنه ی روزگار محو و نابود میشد. روزگاری که گویی همین دیروز بود؛ سیاهی و رنگی پریدگی از ویژگیهای هنرپیشگان زن بود و مردهای کت و شلواری آدم بد قصه بودند و مردانی که ته ریشی داشتند فرستاده ی پروردگار !

نمی خواهم بگویم دیگر چنین سلیقه هایی از ذهنیت سینما پاک شده اما میشود گفت تا اندازه ای محدود شده است. بله ، محدودش کرده ایم به سریالهایی که هر شب از دنیای نامحدود تلویزیون به خانه های ایرانی سرایت می کند و اعتیادی ناگزیر در این سلیقه ها و بد و خوبها که گویی هرگز از روح و روان ما دور نخواهد شد. هنوز هم « خجسته » زن نمونه است و ...

بگذریم. داشتم از روزگار نه چندان دور می گفتم. روزگاری که بسیاری از هنرمندان قبل از انقلاب 57 را خانه نشین کرد و  گروهی را که از نسل همین سی سال بودند راهی دیار غربت. از حافظه ی هیچ  سینما دوستی « سوسن تسلیمی » رخت برنبسته است. هنرمندی که بدون داشتن سابقه ی سوء، تنها چون اندکی زیبا بود ، آن چنان در تنگنا قرار گرفت که ترجیح داد باقی حرف دل را در سرزمینی دیگر بازگو گند. از نسل سوخته ی سوسن تسلیمی بودند و هستند کسانی که ماندند و دیگر نگفتند و چه حیف!

آرام آرام آتش به خاکستر نشست و تب به عرقی سرد. سینمای جشنواره ای و دفاع مقدسی جایش را به رکود داد و نزول. و آقایان را به این فکر واداشت که "سوپر استار " آنقدرها هم "اخ" نیست. پس اندکی به  « پورعرب ها » و « عرب نیا ها » میدان داده شد، « نیکی کریمی » شد عروس پرده ها و« شکیبایی » ها و « پرستویی » ها همه ی تلاش خود را کردند تا آنچه که میخواهند، باشند. دوم خرداد که آمد سینماها پر شد از حرفهای نگفته که طبق معمول آنچه که اصل بود زیر خروارها حاشیه پنهان شد.

کاری از پیش نرفت. تنها پرده های سینما پر از چهره های دماغ عملی شد!

...و امروز؛ دور ، دور اخراجی هاست و یوسف پیامبر. سخنان سیروس مقدم  میشود چهچه بلبل، سلحشور و ده نمکی مردان طراز اول سینما و تلویزیون. و مهناز افشار و محمدرضا گلزار عشاق برتر، بهنوش بختیاری و امثالهم خنده ی بازار.

در چنین بهبوهه ای « بی پولی » به روی پرده می آید. مست از شراب تلخ « وقتی همه خوابیم » بودیم و مبهوت از « درباره ی الی...» . امیدوار به عبدالرضا کاهانی با فیلم « بیست » و متعجب از تهمینه میلانی  با فیلم آخرش « سوپر استار » ، که بی پولی اکران شد.

حمید نعمت اله بعد از شش سال یکبار دیگر فیلمسازی را تجربه کرد و بی پولی را از همان جائی فرمان اکشن داد که بوتیک را کات. مردی با آرزوهای دور و دراز، که در پی پیشرفت است. مانع را برنمی تابد و از آدمهای بدبخت متنفر است. بی پولی همانی را میگوید که همه می دانیم ؛ دروغ نگو! رودربایستی نکن! خودت باش ! ادای دیگری را درنیاور ! با همینی که هستی خودت را به اطرافیانت ثابت کن! دنیای بدی است اما تو سعی کن که خوب باشی.

فیلم چفت و بست خوبی داشت. کشدار و تکراری نبود. از اینکه می دیدم همه توی سالن سینما با هم به بی پولی و بدبیاری آرتیست فیلم می خندند لذت بردم. وقتی فیلم تمام شد یکی گفت: کی گفت این فیلم خنده داره. این که یه دقیقه می خندیدی و بعد باید گریه می کردی؟

بازی لیلا حاتمی فوق العاده بود. از این همه نوآوری که دارد حظ می کنم. و بهرام رادان یکی از همان سوپراستارها که حالا خودش را به صغیر و کبیر ثابت کرده است، به خوبی توانست تماشاگر را تحت تأثیر شرایط طنز نقش خود قرار دهد. حبیب رضایی مظلوم و بی دست و پا این بار یک مارمولک به تمام معنا بود. امیر جعفری و سیامک انصاری هم قابل قبول بودند. بابک حمیدیان که گویی هیچ وقت شنوا نبوده.

در این روزها که اکثریت مردم به خود زحمت سینما رفتن نمی دهند،و صدای چکامه چمانی _ نقش اول فیلم وقتی همه خوابیم _ زیر جیغهای بنفشی که برای نجات گیشه میزنند به گوش کمتر کسی می رسد. در روزگاری که سینما سوزی و مناقصه گذاری سالنها باب روز شده شنیدن صدای خنده توی سالن و صدای آه زنی ازپشت سرم مرا به این فکر وامیداردکه سینما هنوز هم زنده ست.      

ادامه مطلب

مشکاتیان دیگر بین ما نیست.

 

دو روز پیش از رادیو خبر رفتنش را شنیدم. متأسف شدم. اما ... خب در هر حال مرگ دیر یا زود سراغ همه می آید حتی اگر پرویز مشکاتیان باشی!

 

زندگی

پرویز مشکاتیان کار هنری خود را در شش سالگی با پدرش، مرحوم حسن مشکاتیان که استاد سنتورنوازی و آشنا با ویولن و سه‌تار بود، آغاز کرد. وی با ادامهٔ آموختن موسیقی در طول تحصیل، در سال ۱۳۵۳ وارد دانشکده هنرهای زیبا در دانشگاه تهران شد.

مشکاتیان، ردیف میرزا عبدالله را نزد استاد نورعلی برومند و دکتر داریوش صفوت و مبانی موسیقی ایرانی را نزد اساتیدی چون دکتر محمدتقی مسعودیه، عبدالله دوامی، سعید هرمزی و یوسف فروتن فراگرفت. او کار سنتورنوازی خود را به شیوهٔ رسمی در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی آغاز کرد و در این زمینه بسیار موفق کار کرد و کارهای بزرگ فراوانی را در زمینهٔ آهنگسازی وسنتورنوازی به ویژه تکنوازی انجام داد. وی در آزمون موسیقی باربد که به ابتکار استاد نورعلی برومند برگزار می‌شد، به همراه پشنگ کامکار مشترکاً جایگاه نخست را به دست آورد.

استاد پرویز مشکاتیان در تاریخ ۳۰ شهریور سال ۱۳۸۸ در منزلش در تهران و در سن ۵۴ سالگی بر اثر ایست قلبی دار فانی را وداع گفت.

 

فعالیت حرفه‌ای

مشکاتیان از سال ۱۳۵۶، همکاری با رادیو را زیر نظر هوشنگ ابتهاج آغاز کرد ولی پس از واقعه ۱۷شهریور ۱۳۵۷ از رادیو استعفا داد و مؤسسه چاووش را با همکاری هنرمندان گروه عارف و شیدا تشکیل داد. سپس با همکاری شهرام ناظری، تصنیف «مرا عاشق» را بر روی شعر مولانا ساخت. از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۶۷ با محمدرضا شجریان همکاری داشت که نتیجهٔ این همکاری، آثار ماندگاری چون بیداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و دستان بود. وی در همهٔ این آثار، به عنوان آهنگ‌ساز و نوازندهٔ سنتور (در سِرّ عشق به عنوان نوازندهٔ سه‌تار) همکاری داشت.

وی با افسانه شجریان دختر محمدرضا شجریان ازدواج کرد ولی در دهه ۱۳۷۰ از او طلاق گرفت. او همچنین کارهای بسیار پرباری با نوازندگانی چون حسین علیزاده (سرپرست گروه عارف و گروه شیدا) و محمدرضا لطفی (سرپرست گروه شیدا) دارد.

پس از قطع همکاری با محمدرضا شجریان، وی با خوانندگانی چون علی جهاندار، ایرج بسطامی، علیرضا افتخاری، حمیدرضا نوربخش، علی رستمیان و شهرام ناظری همکاری کرد. او همچنین در فستیوال جهانی موسیقی تحت عنوان (روح زمین) در کشور انگلستان شرکت کرد و مقام نخست را بدست آورد.

او در سال‌های اخیر کارهای کمتری بیرون داده‌است و خود سرپرست یک گروه موسیقی مشهور بوده که بنا به گفتهٔ اعضای گروه به سبب کم کاری وی آن گروه از هم پاشید (در سال ۱۳۸۴). یکی از واپسین کارهای وی یک نوار تکنوازی بود که در سال ۱۳۸۴ نواخت و منتشر کرد. همچنین وی در روزهای ۶ تا ۹ آذر ۱۳۸۶ به عنوان سرپرست گروه عارف کنسرتی در تهران برگزار کرد که حمیدرضا نوربخش به عنوان خواننده در آن شرکت داشت.

مشکاتیان، کتاب‌های فراوانی در زمینهٔ سنتور و موسیقی ایرانی تألیف کرده‌است. از این کتابها می توان به اثرهای رزم مشترك، شعر بی واژه، لاله بهار، بیداد و بیست قطعه برای سنتور اشاره نمود.

روحش شاد و یادش گرامی باد!

برای دیدن آلبوم عکسها به ادامه ی مطلب مراجعه نمائید.

 

 

 

ادامه مطلب

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان