شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سپیده دمان

لرزش تلفن همراهم می پراندم از خواب. چنان که گویی هرگز خواب نبوده ام. دم دمای اذان صبح است. پیامکی از کیلومترها آن سوتر به سویم پرتاب شده تا بیدارم کند، سلام و صبح بخیری بگوید و بی غرض غصه دارم کند برای لحظاتی که به حال خود رها شده ام.

یک کتاب یک حرف نگفته 5

«آویشن قشنگ نیست» اولین اثر حامد اسماعیلیون، برنده ی عنوان بهترین مجموعه داستان اول، نهمین دوره ی جایزه ی بنیاد گلشیری 1388، تقدیر شده در جایزه ی ادبی روزی روزگاری 1388 ؛ آنچه که مشتاقم کرد به خواندن این کتاب هیچ کدام این عناوین نبود. اینکه چه چیز جذبم کرد بماند. خلاصه خواندمش. دو یا سه بار هم خواندمش. بار اول شبی یک روایت، بار دوم همه ی روایتها را پشت هم، تا بتوانم بهم بچسبانمش و داستان را بسازم توی ذهنم. بفهمم اولش کجاست و آخرش به کجا می رسد؟

«آویشن قشنگ نیست» حکایت روزهای جوانی نسلی از آدمهاست. روزهای سرنوشت ساز با حوادثی معمولی که آدمهای معمولی ای می سازد؛ یکی مثل خودمان! رضا، مهدی، بهادر، اهورا، نیلوفر،نیما راویان آویشن قشنگ نیست هستند. هر کدام یک گوشه ی ماجرا را روایت می کنند. در روزهای نوجوانی در یک محله زندگی می کردند با علایق و سلایق مشترک که خاص دوره ی مشترکشان است. سرنوشت هر کدام را به سویی پرتاب می کند. نقاط مشترک کم و کمرنگ می شود و " جدایی " عاقبت رابطه شان می گردد.

خواننده که بی طرفانه می خواند، می داند که همه اشتباه کرده اند. می فهمد که زندگی شان خالی ست. پایه ی خوبی نداشته این عمر سپری شده در نتیجه روزگار حالایشان بی معناست.

«آویشن قشنگ نیست» را که می خوانی ناامید نمی شوی اما امیدی هم در داستان وجود ندارد. روزمرگی های آدمهای دور و بر را شاهد می شوی. به جزء اهورا و نیما باقی همه اسیر گذشته شان هستند. اهورا همان است که بزودی از ایران مهاجرت می کند و نیما سالهاست که از وطن دور است. رضا، مهدی، بهادر، نیلوفر در روزهای نوجوانی که روزهای جنگ است و چند سالی بعد از آن گیر افتاده اند. آویشن جوان امروز است که از آن روزها فقط شنیده. آویشن نمونه ی امروزی همان دیروزی هاست و شاید همین است که نمی گذارد امیدوار کتاب را ببندی.

رضا، از دنیای برزخ روایت می کند: احمقند این مردم. روز و شب نگاهشان می کنم. در تمام فصول.

روایت رضا رنگ و بوی حسرت دارد. شاید چون دستش از همه ی آنچه بر او رفته کوتاه است. ( وقتی به تو فکر می کنم بچه های کوچه  ی دولتشاهی و فرخی ها یکی یکی به خاطرم می آیند...) بعد از کاش ها و کاشکی ها می گوید و روشن ترین خاطره ای که در ذهن دارد را مرور می کند.

مهدی، شاید در حال احتضار باشد؛ زخمی در مرز ترکیه. خسته است و می خواهد از هر چه بوده بگریزد. روایت مهدی از دنیای بی سرانجامی هاست. بین ماندن و رفتن. نمردن و مردن.

بهادر، وصله ی ناجور داستان است. کسی که هیچ سنخیتی با بقیه ی راویان ندارد. شاید فقط شخص سومی ست که گوشه ای از قصه ی نیلوفر و آویشن را روایت می کند: از آن وقت که سرهنگ، نیلوفر را به دهاتی نکبت داد، انگار هیچ کس سیزده بدر سبزه گره نمی زند. این کوچه نحسی دارد. به باب الحوائج قسم! یک روز از اینجا می رویم.

اهورا، خیلی توی گذشته ها سیر نمی کند. هم و غمش این است که جمع و جور کند و برود. رویاهایش را در جای دیگری با آدمهای دیگری به واقعیت تبدیل کند. قدیمی ها دست نیافتنی اند. یکی نواش را می جورد و می خواهد گذشته ی ناکام را اینگونه کامروا کند.

نیلوفر، پر حسرت روایت می کند. آویشن هم نمی فهمدش. او هم ادامه ی همان است که نیلوفر بود.

نیما، همه چیز را به فراموشی سپرده است. بی تفاوت به گذشته ای که پشت سر گذاشته به فکر دختری ست که 5 ماه دیگر بدنیا می آید؛ آویشن.

«آویشن قشنگ نیست» پر از حرف است. پر از اسم با حواذثی که هر قسمتش توی ذهن یکی از راویان به جا مانده است. و من بر این گمانم که نویسنده در اولین کتابش از احساسات نوستالژیکش بهره گرفته و از حس و حال خیابانها و آدمها و حوادث دهه ی شصت دوره ای که چالش های خودش نیز هست سخن به میان آورده و خواسته روایت عواطف تمام شده ای را به روزهای خالی امروز گره بزند. گره ای کم جان که اگر در قصه های بعدی محکمش نکند باز خواهد شد و این خندق خودنمایی خواهد کرد و خواهد گفت: امروز ما رنگی از دیروزها ندارد و نخواهد داشت.

زندگی خوابها

حضور هر آدمی در زندگی ما، چون تکه پاره ای جدا افتاده می ماند که به تکه ی قیچی شده از قبلی ها که آمدند و رفتند وصله می خورد. البته به شرط آنکه خود در انتخابش به حضور در روزگارمان دخیل بوده باشیم.

زندگی چون پازلی ست که حوادث و آدم هایش هر کدام تکه ای از آنند که خیال می کنیم با یافتن تکه ها پازل را به سوی تکمیل شدن پیش می بریم. غافلیم از زندگی خوابها.

بر این باوریم که هر حادثه ای آدم های خودش را دارد و وقتی پیمانه ی حادثه پر شد، آدم هایش هم لبریز می شوند از روزگارت و سُر می خورند روی لیوان خاطراتت. اما از همان جا که تکه ای از پازل را یافتی و چیدی، پازل تازه ای توی خوابهایت درست می شود و در آنجاست که ادامه اش را شاهد می شوی.

در حقیقت... چه می گویم؟ کدام حقیقت؟ براستی چه کسی می داند حقیقت چیست؟ فقط این را می دانم که دنیای واقعیت با دنیای خوابها هر چند که در ارتباط است اما عاقبت یکسانی نخواهد داشت.

توی خوابهایم ادامه ی حوادث تمام شده و مهره های سوخته ی واقعیتم را می بینم و دنبالشان می کنم. توی خوابهایم پازل دیگری براه است آنجا هم در به در تکه ها هستم. کدام زودتر تکمیل می شود؟ پازل بیداری ها یا پازل خوابهایم؟

زمزمه می کنم

 

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

                                      باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند

غریب آشنای 2

نه به آسمانم می بری تا جدا شوم از این گِل بازیهای آلوده، نه پابند زمینم می کنی تا از نسیم دلخوش کُنکش غرق لذت شوم. در آستانه ی بی سرانجامی نگاهم می داری و مادام عاشق ترم می کنی... و خاصیت عشق شاید همین باشد؛ بی آغاز، آغاز می کنی و بی سرانجام به پایان می بری اش. طعم ملسش تا انتهای بی پایان زیر دندان حوادث باقی می ماند و تو هر روز، هر روز، هر روز آرزوی همان بی سرانجامی را داری. کاش ها و کاشکی ها وجودت را لبریز می کند و روزگارت را انبوهی از شایدها فرا می گیرد.درد می کشی اما بی این درد، زندگی برایت بی رنگ است... بی مزه و گس. طعم ملس عاشقی همیشه تو را به وجد می آورد و حظ می کنی از اینکه سرنوشت را میان زمین و آسمان معلق نگاه می داری. حس اینکه برای دمی هم شده می توانی تو سرنوشت را به بازی بگیری حس غرورآفرینی ست. هر چند که در این بازی خود نیز به بازی گرفته شوی، برنده نباشی، گیج و گم باشی، معلق باشی. همین حس غریب است که معتادت کرده به باختن و  از نو آغاز کردن، باختن و از نو آغاز کردن، باختن و از نو آغاز کردن... .

روز تولد

سی و پنج یا سی و شش ساله است و مطلقه. از زیبایی سالهای نه چندان دور برایش اندکی مانده است و باقی به دخترش که نوجوان است و بازیگوش، به ارث رسیده. کارش پرستاری از یک پیرمرد غرغرو است. با مادر و پدر و برادری که در نادانی یکه تاز است روزگار می گذراند بی آنکه یک چهار دیواری دو در سه از خود داشته باشد.

امروز، روز تولدش بود. دو ساعتی از دختر پیرمرد مرخصی گرفت و به خانه رفت تا با چند تا از دوستان برای چنین روزی خوش باشد. دو ساعت که تمام می شود به سر کارش برمی گردد. می بینمش؛ اندکی به خودش رسیده، شاد است. همه چیز را گوئیا از یاد برده؛ درآمد بخور و نمیرش، ازدواج ناموفقش و دختری که سرکش است و در درس و مشق تنبل، خانه ای که از آن او نیست، قسط ها و قرض و قوله ها، تنهایی ها و تنهایی ها و ...همه و همه را به ورای خاطرش سپرده و گوئیا شاد است.

با خودم خطاب به او زمزمه می کنم : خوشا به حالت که هنوز زنده ای ... خوشا به حالت که هنوز متولد می شوی ای زن!

آینه

تاوانش را هر صبح به آنکه در آینه خیره ی چشمانم است می دهم.

شب در آغوشم می کشد و می گوید  فردا روزی دیگر است... و فردا باز یک جفت چشم طلبکار خیره ی روزگارم است.

غریب آشنای 1

آنقدر دور است که نزدیکی اش محال می نماید و آنقدر نزدیک که گویا هرگز دور نبوده است. انگار که از همان ابتدای بی آغاز در جای جای وجودت خانه داشته و  تو نمی دانستی؛ مثل همیشه.

می لرزی؛ چقدر آشنا! چقدر غریبه! دلت می گیرد از اینهمه آشنایی که می خراشند صورت احساس را و هیجان زده ای از این غریبگی بازیگوش که ناخنک می زند روحت را.

خسته نیستی از این همه تکرار که گویا همیشه حادثه ای ست بکر و دست نیافتنی.

چه بالا ، چه بلند، چه غمگنانه در جستجوی اوج هستی!

در خیابان

 

ساعت کار بعد از ظهر بانک رامی پرسم می گویند چهار تا شش. از سه یک ربع گذشته است که از شرکت به همراه یکی از همکارانم می زنم بیرون. می دانم اگر بروم خانه و ناهاری بخورم و پایی دراز کنم مثل پریروز دیر می شود و نمی رسم بروم بانک. پس تصمیم می گیرم قبل از اینکه راهی خانه شوم سری به بانک بزنم. نیم ساعتی پیاده می رویم تا زمان بگذرد و به در بسته برنخورم.

از همکارم جدا می شوم. ساعت چهار ربع کم است. تاکسی ها و سواری ها قطار شده اند و در انتظار مسافرند. مردی مسیرها را فریاد می کند راهنمایم می شود تا سوار یک پراید سفید یخچالی شوم. راننده پسر جوانی ست. از همانها که موهای بلندی دارند و به ضرب اتوی مو سیخ سیخش کرده اند. صندلی جلو خانم میانسالی می نشیند و بغل دستم دختر جوانی. منتظر مسافر چهارم هستیم. راننده صدای ضبط را بلند می کند. موسیقی رپ می خواهد پرده ی صماخ را بدرد. دختری که بغل دستم نشسته با صدای آهسته ای می گوید: آقا حرکت کنید کرایه رو حساب می کنم.

راننده که به زور صدای دختر را می شنود جمله ای را که شنیده تکرار می کند و پا روی گاز می گذارد. چند دقیقه ای می گذرد. بیشتر مسیر را طی کرده ایم. دختر جوان باز هم با همان صدای آهسته می پرسد: ببخشید آقا ، مسجد امام رضا کجاست؟

راننده به گمان اینکه دختر می خواهد پیاده شود می زند بغل. دختر بار دیگر می گوید: نمی خوام پیاده شم. مسجد امام زضا کجاست؟

راننده کمی مکث می کند : مسجد؟ خانم من " مسجد " نمی دونم کجاست.

... و این مسجد را طوری ادا می کند که انگار کلمه ی نامتجانسی شنیده و دارد تنها تکرارش می کند. رو به دختر می کنم می گویم: احتمالاً یک کم بالاتر داخل بلوار دیلمان.

راننده آهسته می راند که شاید مسجد را رد نکند. عینک آفتابی اش را روی بینی جا به جا می کند. با لحن ناباورانه  و تقریباً تمسخرآمیزی می پرسد: می خوای بری مسجد نماز بخونی؟!

دختر بی حوصله جواب می دهد: نه آقا، یکی از اقوامم فوت کرده.

در میانه ی بحثشان صدایم را به زحمت به گوش راننده می رسانم: جناب! ممنون. پیاده میشم.

 

هوا آفتابی، اما ملایم و بهاری ست. به درب بسته می خورم. ده دقیقه به چهار مانده. قدم می زنم و ویترین مغازه های نزدیک بانک را تماشا می کنم. بلکه وقت زودتر بگذرد.

دو دقیقه ای به ساعت چهار بیشتر نمانده. کنار  پنجره های بلند بانک ایستاده ام. در حالیکه معده ام به قار و قور افتاده و خسته ام؛ نگاه از کف پیاده رو می گیرم و به سمت چپم از سر بی حوصلگی نگاهی می اندازم. زن نسبتاً جوانی به سمتم در حال گام برداشتن است: بسته ست بانک؟

به علامت تأیید سری تکان می دهم: یکی دو دقیقه ی دیگه باز می کنن.

-          آره، چند دقیقه ی پیش اومدم دیدم بسته ست.

سی و هفت هشت ساله به نظر می رسد. زیبا نیست. آرایش غلیظی کرده، مانتوی کوتاهی پوشیده و جوراب کلفت مشکی اش با آن کفشهای پاشنه بلند سبک نظرم را جلب می کند. صمیمی کنارم ایستاده است. می گوید: فکر کنم اومدن.

نگاهی به درب بانک می اندازم. یکی از کارمندها دارد قفل درب را باز می کند. صدای مردی از پشت سرم حواسم را از کارمند بانک می گیرد؛ راننده ی تاکسی ست که کنار پیاده رو پارک کرده و بیرون اتومبیلش ایستاده است: خانم ! باز شد.

زن زیرلب غر می زند: خیله خب! بذار در رو وا کنن، میرم دیگه. من که گفتم برو ... خودت واستادی.

نگاهش می کنم. لبخندم می زند و می گوید: بهش گفتم برو، گفت نه منتظر می مونم. حالا عجله داره.

می خندد: باهام پیاده شد و پشت سرم اومد ببینه بانک بازه یا نه. همچین شکمشو داده بود تو، داشتم می ترکیدم از خنده.

لهجه ی غریبی دارد. می خواهد تهرانی حرف بزند اما موفق نیست ته مایه ی شاید آذری اش از آن دورها خودنمایی می کند. ادامه می دهد: میگه پنجاه سالمه. بهش گفتم ... جوون موندی... خیلی ذوق کرد.

لبخند وارفته ای تحویلش می دهم و اشاره می کنم به داخل بانک بیاید.

کارمندها هستند. اما هیچکس داخل باجه ها نیست. یکی از کارمندها که مردی چهل ساله است، یکی از درهای چوبی را کنار می دهد و به زن جوان نگاه آشنایی می کند. زن خودمانی حال و احوال می کند. مرد محترمانه پاسخ می گوید. چهره ی زن را نمی بینم. رفته است پشت ستون: چقدر طولش دادین تا باز کردین... زنگ زدم جواب ندادید؟!

مرد به تلفن همراهش نگاهی می اندازد: ا ... راستی؟... نفهمیدم.

بعد رو می کند به من. "خسته نباشید" ی عرض می کنم. جوابم می دهد. رو می کند به زن: خب... خوب هستید؟ چه خبر؟

زن با صدای زیری جوابش می دهد و بعد جریان راننده ی تاکسی را برای کارمند بانک تعریف می کند. چیزهای اضافه تری هم می گوید که ربطش را نمی فهمم.مرد می خندد: عجب شیطونی هستی تو!

زن جواب می دهد: حالا به شوهرم بگم چی میگه؟ اون نمی پرسه ها... اما من خوشم می آد بگم.

کارمند بار دیگر حضور مرا احساس می کند: بله؟ چه امری داشتید؟

-          می خواستم یه حساب باز کنم.

-          یکی از همکارانش را صدا می زند: فرشید جان! یه حساب برای خانوم باز کن.

-          فرشید جان(!!!) انتهای بانک نشسته، آنقدر دور که دیگر صدای زن را نمی شنوم. تنها صدای پچ پچ می آید و ریسه رفتن های مرد.

ده دقیقه بعد در حالیکه صدای خنده های مرد نظر فرشید را هم به خود جلب کرده، زن خداحافظی اش را با صدای بلندی ادا می کند و از بانک خارج می شود. می رود صندلی جلو می نشیند. صمیمانه به طرف راننده ی پنجاه ساله خم می شود. دستها را در هوا تکان می دهد و نمی دانم که چه می گوید. شاید از کارمندی که بیست دقیقه ای با هم خوش و بش کرده اند حرف می زند. راننده با طمأنینه استارت می زند . آرام آرام از نظرم دور می شود. لحظاتی بعد فرشید جان شناسنامه و کارت ملی ام را به همراه یک برگ رسید تحویل کارت عابر بانک روی پیشخان می گذارد. تشکر می کنم و دمی بعد کنار خیابان منتظر تاکسی می شوم. پژوی دودی بوق می زند و اشاره می کند که تا میدان می رود. سوار نمی شوم. به جایش تاکسی می گیرم و از این همه اعتماد خنده ام می گیرد.

رنویی بی مهابا جلوی تاکسی می پیچد. راننده نق می زند: مث گاو می پیچه عوضی... .  

 

به یاد دارم...-2

در گوشش زمزمه می کنم: : "دوستت دارم "

رویش را از من برمی گرداند. خیره به جایی نامعلوم می شود. نگاهش می کنم. بغض کرده، سرخ شده، چشم هایش پر اشک اند. لب وا می کنم که حرفی بزنم. شاید برای تسکینی که چشم می بندد و نطفه ی کلام را در گلویم خفه می کند.

نمی دانم این زمزمه چه چیز را در وجودش به هم ریخت که اینگونه واکنش نشانم داد. حرفم او را برانگیخت اما نه چون " من " بودم. چرا که من بعد از آنهمه "من"ها که آمده بودند و رفته بودند معنایش را از دست داده بود. حتی آنچه که گفته شد هم چندان مهم نبود.

شاید لهیبی که در آن زمزمه بود او را برای دمی به خود حقیقی اش بازگشت داد. آنچه که از صمیم وجودم گفته شد تنها لحظه ای او را از حالی به حالی دیگر رجعت داد و دیگر هیچ.

به یادم مانده که می توانستم بلرزانم؛ بی آنکه خودم عمقی در نظر دیگری داشته باشم.

عیار 14

" نفس عمیق " را سال 83 در یک مانیتور  هفده اینچ دیدم و نفسم بند آمد و نمی دانستم  که باید پنج سال منتظر باشم تا "عیار 14" به نمایش درآید و بشود نفسی عمیق کشید.

" عیار 14 " به کارگردانی " پرویز شهبازی " ، با بازی تأثیرگذاری از کامبیز دیرباز و زحمت بسیاری که محمدرضا فروتن کشیده بود و باقی بازیگران که معلوم است همه ی تلاششان را کرده اند تا خوب باشند و دست کم اگر ندرخشیدند بتوانند کورسویی از بارقه ی امید را دل مخاطب بیفروزند!

عیار 14 فیلمی ست با دیالوگهای بسیار مختصر که در واقع نکته ی مهمی تویشان نیست. یعنی بار مفهومی فیلم بسیار کم به دوش دیالوگهاست. فیلم با وانتی که جنازه ی فرید – محمدرضا فروتن – را حمل می کند و در یک جاده ی برفی و ابری در حرکت است آغاز می شود و به وانتی که منصور – کامبیز دیرباز- را به سوی روستایی که دخترش در آنجاست می برد ختم. در میانه ی این دو جاده ی برفی و مسافرانش قصه ای تعریف می شود که تا به آخر دچارت می کند. دچار یک نوع دلواپسی، حیرانی و تردید برای اینکه بتوانی قضاوت کنی. قضاوتی که هر لحظه سخت تر می شود و تو گویی میان پیچیدگی آدمهای قصه گیر کرده ای.

از سویی فرید که بیشتر حجم فیلم و قصه به او و صحنه های حضورش در کادر اختصاص دارد ، وحشت زده است از بازگشت منصور و احتمالاً انتقامی که می خواهد از او بگیرد و از سویی دیگر منصور است با سکوتی انگار بی پایان که گیجت می کند که در پی چیست و چرا هست و چرا آمده است و چرا نمی رود پی کارش.

فرید بیننده را با یادآوری خاطراتش و ترسی که از بازگشت منصور بر او حاکم شده به هیجان می آورد و سکوت منصور به این هیجان دامن می زند. فیلم ته مایه ای وسترن دارد. شبیه دوئلی ست بی انتها که در پایان قصه می فهمیم نشانه ی شلیک دو جهت متفاوت است.

آنکه گناهکار است باید منصور باشد کسی که خلاف کار بوده، به زندان رفته، و ظاهراً در پی انتقام از فرید است که باعث لو رفتن او در سرقت طلاها شده. ظاهر خشن اش، صورت زخم خورده، بازوهای خالکوبی شده، حرکات پر طمأنینه، و حتی غذای زیادی که می خورد همه و همه گواه این هستند که بدمن (BadMan)  قصه اوست. ولی در مقابل فرید که مردی ست سرشناس و کاسب، کسی که با پلیس همکاری می کند تا سارق به دام افتد باید آدم خوبه باشد. اما خلق و خوی بیش از حد محافظه کار و ترسوی فرید- طرز صحبت کردنش با پلیس و اینکه تکه ی روزنامه ای که نام او را به عنوان یک شهروند مسئول چاپ کرده اند بعد از گذشت پنج سال نگه داشته است و...- ، رفتار تحقیرآمیزی که با آشنایانش دارد، رفتار خشن و بی تفاوتی که در برابر همسرش از خود نشان می دهد در مقایسه با رفتار مهربان اما خودخواهانه ای که با معشوقه اش – مینا ساداتی- دارد و ... فکر می کنم براستی کدام بدمن قصه است؟ اینجا حرف از شخصیتهای خاکستری نیست. مثل فیلمهای فارسی هم سیاه و سفید نداریم. عیار 14 کش و واکشی ست برای تمیز دادن خوبی ها و بدی ها و اینکه براستی چه کسی رنگ خاکستری روحش به سیاهی گراییده است؟

محمد رضا فروتن به تمامی شخصیت فرید را برایمان تعریف می کند. نگاه ها، حرکت دست هنگام حرف زدن، لحن صحبتش کاملاً شبیه فرید است. مردی که همه ی آدمها را برای نفع خود می خواهد و این میل را پشت محافظه کاری و درستکاری اش پنهان کرده است. همه کارش ظاهراً شرعی است: همکاری با پلیس، اینکه حاضر نیست به مشتری تخفیف بدهد، طرزی که النگو را دست زنان مشتری که لابد نامحرم اند می کند، کمکی که به مسجد شهر می کند، معشوقه اش که صیغه اش شده  و اینکه او معتقد است زنش از ماجرای زن دوم مطلع است و فقط به روی خودش نمی آورد و اینگونه پنهان کاری اش را توجیه می کند.

اما بیننده می داند که او از ترسش با پلیس همکاری کرده، با مشتری رفتار سرد و تحقیر آمیزی دارد حتی نسبت به دوستانش حس محبتی ندارد، با شاگرد مغازه اش رفتاری استثمار گرانه دارد، به مسجد رفته تا از بسیج اسلحه تهیه کند بعد که موفق نمی شود مسجد را مکان گرم و امنی می بیند که می تواند دمی بیاساید،زن دوم را تنها برای خوشی های خود در خفا می خواهد. او را از همه پنهان می کند. اصلاً به فکر تنهایی های او نیست.

فروتن خوب و قابل قبول است. آنقدر قبولش می کنی که نمی توانی دوستش داشته باشی چرا که او تمام قد فرید است نه فروتن!

کامبیز دیرباز عالی ست. طمأنینه ای که در رفتارش نشان می دهد، خوفی که از حضورش در کادر به دل آدمی می افتد، صحنه ای که بطری دوغ را لاجرعه سر می کشد و بعد ظرف میوه را به سمت خود می کشد و سیبی را قاچ می کند، دیالوگهایی که وقت درد دل کردن با احسان – پوریا پورسرخ – ادا می کند، طرز راه رفتنش ، بازی اش با سگ و ... بسیار خوب اجرا شد. به خوبی می توانی با کسی این چنینی اگر در اطرافت دیده باشی مقایسه اش کنی تا دریابی که مو نمی زند. او یک کابوی ایرانی ست . شاید جاهلی که دیگر دوره اش سر آمده، سرش به سنگ خورده، مرد شده و در پی دختر گم شده اش است. او مثل شغلش است. وقتی احسان درباره اش می پرسد و او جواب می دهد:

قبلاً تو کار سماور سازی بودیم که دیگه دوره ش سر اومده، الان بیشتر برای یه کار دیگه اومدم اینجا... در حین ادای این دو جمله آستین زیر پیراهنی را به آرامی روی خالکوبی بازویش می کشد. انگار کمی معذب است از اینکه می خواهد خود را واگویه کند.

آنقدر سکانس مسافرخانه به دلم نشست که به همه ی فیلم ترجیحش می دهم.

مینا ساداتی، که تا به حال ندیده امش خوب است. عادی ست. هیچ جایی توی ذوق نمی زند هر چند که خیلی عمیق نیست.

پوریا پورسرخ؛ پسر بزرگ شده ی پایتخت است از آنهایی که خیال می کنند خیلی زرنگ اند. با وجود سابقه ی مبالغه ای که در اجرا دارد اینجا این غلو آمیز بودن به بازی اش می نشیند.

مهشید افشارزاده؛ حضور کمی دارد که خوب از پسش بر می آید.

صدابرداری فیلم عالی ست. ریزترین صداها از قلم نیفتاده اند. در بشتر فیلم به جای موسیقی از صدایی که در صحنه جاری ست استفاده شده که این عالی ست.

موسیقی سکانس پایانی فیلم – آداجیو آلبینونی – حس متفاوتی را القا می کند که دوستش دارم.

برایم جالب شد؛ علاقه ی پرویز شهبازی به استفاده از موسیقی غربی، جاده و نابازیگران که در نفس عمیق هم به خوبی به کار برده شده بود.

امیدوارم این بار کمی کمتر از پنج سال چشم براه اثر بعدی او باشم.    

پراکنده گویی

1-      این روزها که می گذرد هر روز...

2-      بعد از دیدن فیلم « هر شب تنهایی » خواستم چیزکی درباره اش بنویسم. اما نشد. یعنی حسش نیامد. حالا هم احساس می کنم که کمی دیر شده برای اینکه از تجربه ی نیمه موفق  رسول صدرعاملی حرف بزنم! بازیها خوب و تقریبا تأثیر گذار بودند. حامد بهداد دیگر عصبی نبود و تمام پریشی روانش را با حس و حال دیگری به نمایش می گذاشت. به کوچکترین جزئیات فکر کرده و به خوبی اجرایش کرد. لیلا حاتمی آنقدر رئال بود که فکر نکردم نقشی درکار است. در کل کارگردانی متوسطی داشت با چهره پردازی و موسیقی خوب. اما با تمام این اوصاف چیزکی کم داشت. همه منتظر بودیم که عطیه متحول شود که شد. .... و اینکه ایده ی نریشن اصلا به دلم ننشست.

3-      یک ماهی می شود که تصمیم گرفته ام کتاب جنگ آخرالزمان رابخوانم. ولی هنوز نخریده و نخوانده امش.

4-      با کندی و طمأنینه ی غریبی ایراندخت می خوانم.

5-      سه روزی می شود که فیلم عیار 14  ساخته ی پرویز شهبازی را در یکی از سینماهای رو به افول شهرم دیده ام و هنوز از تأثیرش بیرون نیامده ام. گیجی خاصی بعد از تماشایش بهم دست داد که دوست ندارم پایانی داشته باشد. روبه راه که شدم حتما مفصل درباره اش مینویسم. البته اگر مثل هر شب تنهایی دیر نشود.

6-      ...

7-      زمزمه می کنم:

در ابعاد این عصر خاموش / من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم./  بیــــــا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است./ و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد./ و خاصیت عشق این است.

پی نوشت: این پراکنده گویی ها برای دیروز است ولی به دلیل سرعت بسیار زیاد اینترنت نشد که بفرستمش. و... اینکه... جنگ آخرالزمان را خریدم.

به یاد دارم...

سرم را روی سینه اش می گذارم؛ صدای تپش قلبش را می شنوم. با ریتمی منظم می تپد. اما تپش سنگین و کوبشی ست. می پرسم: چرا قلبت این جوری میزنه؟

جوابم می دهد: چطوری؟

-          نمی دونم. هیجان زده ای؟

-          نه! خوبم. عادی.

-          اما قلبت نمی تپه. می کوبه.

-          همیشه همین جوریه. مگه قلب تو چطوریه؟

 

(قلب من آرام و تنبل می تپد وقتی که آرام باشم.)

.

.

.

صدای کوبش قلبش را هنوزاهنوز از یاد نبرده ام؛ گویی که خبر بدی در راه باشد.

تا به ابد

نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد

شبانه

به کنار! به کنار! تا تصویرهای دور و نزدیک را ببینم

بر پرده های افق ستاره باران رو در رو:

تصویرهای دور نزدیک، شباهت و بیگانگی، دوست داشتن و راست گفتن

و نه کینه ورزیدن

و نه فریب دادن...

فیلم" شبانه " ساخته مشترک امید بنکدار و کیوان علیمحمدی پس از پنج سال انتظار در آن سوی میله های توقیف به نمایش درآمد و گوئیا در هفته اول اکران خود فروش نسبتاً خوب و قابل قبولی داشته است.  شبانه به گمانم هذیانهای زنی است به نام شبنم که در کشاکش حقیقت و واقعیت به دام افتاده است. مخدر بهانه ای ست تا این دو فیلمساز کابوسهایی را به تصویر کشند که انسان دنیای امروز مادام دارد با آنها دست و پنجه نرم می کند.

" شبانه " سرشار از لحظاتی است که بختک وار به روی جان و روح بیننده می افتد و تا پایان فیلم حس می کنی رهاییدنی در کار نخواهد بود. شبنم از ابتدای فیلم حتی زمانیکه مخدری هم مصرف نکرده درگیر است. صدای زنگ تلفن تقریباً پنج دقیقه اول فیلم مادام به گوش می رسد؛ کیا نامزدش، مادرش، ساناز دوستش و در لابلای هر کدام از این تماسها صدای مزاحمی که آزار می دهد. تنها در پایان فیلم که حامد، برادر شبنم او را به زندگی باز می گرداند و صدای حامی کیا شنیده می شود کمی احساس آرامش می کنیم که آنهم...  

 

در خستگی وصلی که امیدش با من نیست، مرا با خود بیگانه می کند:

خستگی وصل، که بسان لحظه ی تسلیم، سفید است و شرم انگیز.

 

" شبانه " متفاوت است. این بار کابوسهایم را در بیداری توی سالن سینما می بینم. صداها همان طور است کـه در خواب می شنیدم. پـایـان فیـلم خیلـی امیـدوارم نمی کند بیشتر از آن جـای فیـلم خوشـم می آید که شبنم توی وان خون فرو می غلتد و صفحه یکسر سرخ می شود.

 

اما رویت این جامه های کثیف بر اندام انسانهای پاک، چه درد انگیز است!

 

 بخشهایی از شعر "غزل بزرگ " از کتاب " هوای تازه " سروده ی " احمد شاملو "

نمی دانستم

به شاخه گل سرخی می اندیشم که میان اوراق کتاب مقدس خشک شده است. به خاطره ی مومیایی شده ی مقدسی که رها شدن از آن میسر نیست. به عشق؛ که هرگز دست از سرت برنمی دارد.

به شبهایی می اندیشم که در آرزوی صبح نشدن بودم. لذتی که دردی غریب و طاقت فرسا در میان داشت و من چون خوشگوارترین شرابها آن را می نوشیدم.

شبها همیشه صبح می شدند و نمی شد از سرنوشتی که محتوم بود گریزی داشت. انتخاب عشق اختیار بود و این که اسیر باشی و آزادی را فدای اسارتت کنی خاصیت عشق... و از همه مهم تر خلائی بود که با وجود عشقی سرشار هنوزاهنوز احساس می شد.

... و اما حالا که به خوبی لمس می کنم تنهایی ای را که از ابتدای بی آغاز حضور داشته بی عشقی که سرشارت کند و تو را تاب تحمل شبهای طولانی را بدهد. هر چه هست کش و واکش جسم است. روح خسته و کرخت در گوشه ای از سرنوشت کز کرده است و حالا دیگر در انتظار نجات دهنده ای هم نیست.

چهار سال پیش که رمان "دن آرام" نوشته ی "میخائیل شولوخف" را می خواندم، وقتی رسیدم به آنجا که مرد اول قصه در زمان جنگ جهانی اول در حالیکه به زور حکومت به مبارزه فراخوانده شده بود  در اوقات فراغت با زنان بدکاره همخوابه میشد و هر صبح از کنارشان برمیخواست، بهشان پشت می کرد، کنار پنجره می رفت و سیگاری می گیراند و کرختی و تنهایی و پشیمانی فرا می گرفتش؛ با خود می گفتم چطور می تواند در حالیکه زن و فرزندی دارد که بهشان متعهد است و از طرفی زنی متاهل را که از قبل از ازدواج دوست می داشته است که لذت همخوابگی با چنین زنی را چشیده است و هنوز هم در آرزوی وصال اوست ، تن به تسلیم جسم می دهد به کسانی که ذره ای از خاطرات را هم برایش تداعی نمی کنند؟

آن موقع از تنهایی جسم خبری نداشتم. خیال می کردم این فقط و فقط روح است که از تنهایی رنج می برد. نمی دانستم که بدن آدمیزاد هم خسته و کلافه است از اینهمه تنهایی!!!  که جسم هم دوست دارد در آغوش کشیده شود حتی اگر این آغوش عمق چندانی نداشته باشد، گرمایش کم و آنی باشد، فشارش کوتاه و خلاصه باشد! گوش مایل است سخنان گرمی بشنود تا در لهیبش بسوزد، چشم دودو بزند به آستانه ی دربی که او را در خود جای داده است؛ هرچند که او آنقدر کوچک باشد که آستانه از همه طرف خالی باشد و بشود چند تای دیگر هم از همان "او" ها در آن جا داد. نمی دانستم. نمی دانستم که دست و پا هم احساس تنهایی می کنند. که دست عاشق این است که فشرده گردد، پا دوست دارد وقتی قدم برمی دارد یک جفت پای دیگر مثل تصویری که توی آب یا آئینه می افتد همراهی اش کند. شاید خیلی از این وقتها که تنهایی مچاله مان می کند برای این است که بدنمان هم تنهاست.  

 

یک کتاب؛ یک حرف نگفته 4

تصورم قبل از خواندن کتاب داستان زنانی بود که در سرتاسر دنیا با روزمرگی هایشان دست و پنجه نرم می کنند، شب را روز می کنند و روز را شب. و آنها مادام در کوچه ای بن بست که روزی به خیالشان کوچه خوشبختی می رسید درجا می زنند نه دربی در انتهای بن بست هست و نه دیوار ی که به طره اش بیاویزند و با دل خوش سرکی بکشند و باغ را در آن سوی دیوار به تماشا بنشینند.

خیالم این بود که بار دیگر می خواهم شاهد روزمرگی های زنی چون کلاریس " چراغ ها را من خاموش می کنم" باشم یا طاهره ی " به همین سادگی ". اما نه! " خط تیره، آیلین " از کنار این مسئله ی بغرنج می گذرد و تنها به روزمرگی ها و شباهتهای امروز و فردا ناخنکی می زند و می رود سراغ داستان دیگری.

" ماه منیر کهباسی " از مهرانگیز سخن می گوید؛ زنی که در روزمرگی هایی عذاب آور غرق شده و خود را مجبور به نگهداری از مادر علیل و خواهری روان پریش و افسرده کرده است. مادر و خواهری که حتی کلمه ای سخن نمی گویند و مرد روان شناسی که از همه چیز حرف می زند بی نقطه ی مشترکی.

این بار اما روزمرگی های مهرانگیز فقط در فقدان عشق و ایثار در راه خانواده ی از هم پاشیده نیست او حتی قادر به نگهداری از روزمرگی هایش هم نیست. نمی تواند مردش را متقاعد کند که به اوی همیشگی قانع باشد. از طرفی وقتی آیلین پایش به خانواده ی او باز می شود نمی تواند مانع ورود او در روز و روزگارش گردد.

آیلین زن پرشور و هیجانی ست که علیرغم مشکلاتی که داشته و دارد می تواند نقش بازی کند، خود را خوشحال نشان دهد، به سر و وضعش برسد، پرحرفی کند، عشوه بریزد و دل مردان بوالهوسی چون بهنام – همسر مهرانگیز- را برباید و حتی در عین واحد برادر مهرانگیز- فردین-  که مردی ست که زن و فرزندش ترکش کرده اند را به خود جذب می کند تا حدی که فردین حاضر می شود با او ازدواج کند. اما مهری....

مهری داستان ماه منیر کهباسی زنی ست که به واقع در مقابل آیلین و آیلین ها کم می آورد. حتی حضور برادرش به او کمکی عمیق نمی تواند بکند و با اینکه فردین موانعی مثل فرانک و آیلین را از سر راه خوشبختی او برمی دارد باز هم قادر به ایجاد تغییر در زندگی اش نیست. این بار روزمرگی ها، فقدان عشق و تکرار و تکرار و تکرار تنها مسبب افسردگی نیستند بلکه اهانتی هم در پی دارند.

کهباسی می خواهد بگوید در جریان تکرار، مردان به تنوع هایی کم عمق روی می آورند و زنان به مرز افسردگی و جنون می رسند.

اما داستان ضعفهایی هم در بر دارد. مثل گذشته ای که مهری به یاد می آورد. بعضی چیزها قانع کننده نیستند. مثل مخالفت پدر با ازدواج فرانک  و سهراب، اشاره ای که به زندگی مشترک فرانک و همسرش می شود.  بخشی که مهری و فردین به سهراب امروز سر می زنند  اصولاً بی مورد است. گذشته ی آیلین بی پایه است و از عمق کافی برخور دار نیست. البته شاید منظور این بوده که گذشته ی آیلین مهم نیست. او می تواند هر گذشته ای داشته باشد. اما مهری چی؟ آیا گذشته ی او هم مهم نیست؟ گویا از ابتدا تا به انتهای داستان – از کودکی مهری تا مرز میانسالی اش – او فقط یک تماشاگر بوده که زندگی خانواده و اطرافیانش را نگریسته است حتی در تصمیم گیری آنها هم بی تأثیر است. شاید بتوان گفت مهری ادامه دهنده ی مسیری ست که مادرش طی کرده. مادر هم در تصمیم گیری فرزندان و شوهرش بی تأثیر است. نظاره گر است، غصه می خورد، سیگار می کشد، سکوت می کند تا اینکه آلزایمر می گیرد و از لحاظ جسم هم به موجودی بی اختیار تبدیل می گردد.

خط تیره، آیلین پایان غم انگیزی دارد. هیچ تحولی در قهرمان داستان اتفاق نمی افتد. او غصه دار و بی دست و پاتر از پیش در انتهای قصه باقی می ماند و ما را با بهتی غریب آشنا رها می کند.

نمی دانم به حق است آرزو کنم که ای کاش مهری متحول میشد، پیش میرفت، کاری می کرد حتی شده به غلط- مثل اقدام به کشتن بهنام و آیلین که البته ناموفق است- ؟ شاید هدف نویسنده از انتخاب چنین پایانی این بوده که به حد کافی از مهری ها و بهنام ها بدمان بیاید و نخواهیم آنها باشیم.

در هر حال از خواندن چنین قصه ای لذت بردم و در انتظار آثار بهتری از ماه منیر کهباسی می مانم.

 چراغ ها را من خاموش می کنم؛ نوشته زویا پیرزاد/ به همین سادگی؛ ساخته ی رضا میر کریمی

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دیماه است

من راز فصلها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک، خاک پذیرنده اشارتی ست به آرامش

 

حیرانی

 

در جاده های مه که سفر سربی است

این بوی بستر کیست

که در میان پیرهنم

می وزد؟

 

 

دنیای وارونه

بیست و هفتمین فیلمش را هم ساخت؛ علیرغم همه ی مخالفانی که دارد و نقدهای تند و تیزی که علیه اش می شود. بیست و هفتمین اثر کیمیایی، اثری متفاوت با دیگر آثار او که باز هم مخالفانی دارد و حرفها همه تکراری ست که دوره ی این حرفها گذشته. حرفهایی یکسر از بحر شده که طوطی وار زمزمه می شوند بی آنکه ربطی به اصل اثر داشته باشند.

تماشای آخرین اثر کیمیایی آخرین نقطه ی امید را از بین می برد. راهی به جایی نیست. امیدوارترین فیلمساز ایران هم ناامید شد. قیصری در کار نیست. هر چند که امیر محاکمه در خیابان هم اهل کلک نباشد، ناموس پرست باشد و دستش به تیزی باشد، همه جور خلافی کرده و جانش را برای رفیق بدهد. نه! قیصری در کار نیست. قهرمان قهرمانان کیمیایی تبدیل شده به مردی که حالا دیگر فریب می خورد و معشوقه اش زنی ست آلوده که برای اثبات راستی اش صادقانه ترین دلیلها را می آورد. دنیای کیمیایی حالا دیگر تبدیل به دنیای وارونه ای شده که در اواخر فیلم شاهدش هستیم – خیابان با عبور اتومبیلهای فراوان ، اما وارونه – براستی  از دنیای واقعی کیمیایی دیگر خبری نیست. می دانم اینک  کسی با آن طور حرفها که او می زد کیف نمی کند. دیگر حظی از رفاقتها و مردانگی هایی که او در همه ی فیلمهایش حتی در رمان " جسدهای شیشه ای " به نمایش می گذاشت نمی برد. اما درک اینکه حتی او هم از مردانگی نومید گشته، باور دهشتناکی ست که چه بخواهیم و چه نخواهیم  وجود دارد.

تیتراژ فیلم بر روی یکی از سنگهای خیابان ظاهر می شود:

  1. پولاد کیمیایی؛ قیصر شکست خورده ی استاد! به یاد بیاوریم نقش کوتاه و کمرنگش را در فیلم اعتراض – جوانی افسرده و صدمه دیده از جریان کوی دانشگاه – بعد هم سربازهای جمعه، حکم، رئیس و حالا محاکمه در خیابان. اگر خوب دقت کنیم می بینیم که شکستن قیصر در سیر تکاملی نقشهای پولاد کیمیایی در چهار اثر آخر کیمیایی به نمایش گذاشته شده است. دیگر نمی توانی قیصر را دوست داشته باشی. چرا که او با تمام خوبی هایش دیگر برنده نیست. مأموران پلیس وقتی قیصر زخم خورده را دستگیر می کنند که او انتقامش را گرفته است. پولاد زیر سایه ی ستاره هایی چون محمدرضا فروتن ، پارسا پیروزفر و بهرام رادان در اعتراض و سربازهای جمعه نقش آفرینی می کند تا بالاخره در حکم، رادان را به کناری می زند و خود می شود مرد اول قصه ی پدر. گویی ققنوسی از آتش قیصر سال 48 سر برآورده ؛ دلگیر و دلخور و ترسناک و نزار!
  2. حامد بهداد نقش همان رفیق جوانمرد را بازی می کند. یک بازی کاملاً کنترل شده و تأثیرگذار که با تمام حرفهای زهوار در رفته ای که می زند طوری ادایش می کند که گویی بار اول است که می شنویشان.
  3. ستاره ها : محمدرضا فروتن ، نیکی کریمی؛ براستی قصد کیمیایی از اینکه نام این دو هنرمند را با عنوان ستاره ها روی پرده می آورد چیست؟ آیا این خود طعنه ای نیست به روزگار امروز ما؟! ستاره هایی رو به افول ، که این بار نوبت آنهاست که در سایه باشند و حتی نقش شان هم نقش انسانهایی در حاشیه باشد که دیگر کسی به یادشان نمی آورد.
  4. شقایق فراهانی یک بازی امیدوار کننده و البته متفاوت با سایر نقشهایش. نقش بسیار کمی دارد. اما تا پایان فیلم از یادش نمی برم.
  5. نگار فروزنده؛ فرق زیادی با قبلها ندارد. خط تیره ی خوبی ست که پسندیده امش.
  6. اکبر معززی، حمیدرضا افشار، شبنم درویش؛ تحت تأثیرت قرار نمی دهند. هر چند که قابل قبولند.
  7. ارژنگ امیرفضلی؛ از نسل سوخته ای که نه به درد ستاره شدن می خورند و نه می توانند در سایه ی ستاره ها حضور پررنگی داشته باشند. اما در پلان اول محاکمه در خیابان، بیست و هفتمین اثر مسعود کیمیایی با صورتی ژولیده، در حالیکه یک دست بیشتر ندارد دسته گلی  می بندد و قیصر الکی خوش ما تحسینش می کند. حکایت عجیب و غریبی ست دنیای وارونه ی امروز.

پارادوکس بارز فیلم رنگ تقریباً سیاه و سفید فیلم است. قیصر امروز در دنیای وارونه ای می زید که رنگها  پریده اند. خون سیاه است، دسته گل عروس سیاه است، رنگ حقیقی متعلق به لباس و ماشین عروس است که سفیدند.

 قیصر امروز، چون پدرش  از کنار  همه جور خلافی گذشته است و حالا  می خواهد سر و سامانی بگیرد با عشق . اما باز هم صحبت از ناموس می شود و غیرت. و او که سخت عاشق است و حسود باز هم دست به تیزی دارد و تا خون نریزد آرام نمی گیرد.

پارادوکس از اینجا آغاز می شود: تماشاگر فیلمی هستی سیاه و سفید از روزگاران گذشته، با افکاری حالا دیگر منسوخ که به ناگاه قهرمان داستان فریب می خورد و تا به آخر با سری که شیره مالیده شده به سوی عشقش باز می گردد تا زندگی نویی را شروع کند. – دهن کجی فیلمساز قدر کهنه کار به نسل پر ادعای امروز-. ولی خودمانیم اگر مرد اول قصه متعلق به دنیای امروز است چرا سیاه و سفید؟ و اگر از گذشته آمده و از برای دیروز است چرا مثل قدیم ندیم ها حساب نامردها را کف دستشان نمی گذارد؟

مرد ستاره ی داستان با تمام ابهتی که فیلمساز در همه ی صحنه هایی که او حضور دارد نشانمان می دهد می دانیم که رمقی ندارد. به دست فاسق زنش کشته می شود با کمال رضایت تا از کثافتی مثل او رد شود و از نکبتی که دارد غرقش می کند راحت. زن ستاره ی داستان، زن خیانت پیشه ای ست که از مردی که شاید لحظاتی دلبسته اش شده نا امید است و از کرده ی خود پشیمان.خلاصه اینکه ستاره ها چنان آلوده اند که هیچ طوری قابل برگشت به گذشته ی پاک و پرفروغشان نیستند.- مثل جایی که زن دستهای خونی اش را در دستشویی فرودگاه به زحمت می شوید-.

...و آخر اینکه خسته ام. خسته از شراب تلخی که این روزها بزرگان هنر جرعه جرعه به حلقم می ریزند.

 
  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
 

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان