شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اشتیاق

دلم می خواست خدا مثل زنی بود جوان و زیبارو؛ هر شب رو به آینه می نشست، شانه به زلف می کشید و سرمه به چشم، و در انتظار مرد رویاهایش تا صبح نمی خوابید.

 

                                      

کشاکش بی پایان

با تنی آزرده از فشارهایی هرزه یا نوازشهایی از سر خامی و بلاهت و روحی کوفته و زخم خورده از اینهمه تکبر و خودستایی، از بزرگ بینی ها و بزرگ نمایی های نخ نما شده در آستانه ی حرمی هستم که گوئیا امامزاده ای است از نوادگان محمد، از برادران فلان و پسران بهمان... گامی به جلو می نهم با پای راست و با گام بعدی پنجه در ضریحش می افکنم. سر می سایم به آن آهن سرد و زل می زنم به مکعبی پوشیده با لفافی سبز، قرآنی گشوده، سکه ها و اسکناسها غرق در نور لاله های آبی دل می سپارم به صدای اذان و لب می گشایم که حرفی بزنم که حرف باشد. دعایی، آرزویی، اشکی، آهی...نه... خبری نیست که نیست. نه دعایی به یادم می آید و نه آرزویی از خاطره ام می گذرد، اشک شاید به لحاف سرد شبانه عادت کرده و آه که در هزار توی وجودم پیچیده و برنمی آید.

براستی از چه باید گفت؟ زیر لب اعتراف می کنم: دیگر از من گذشته است. باید میدان را خالی کرد و به دیگری سپرد. باخته ای با همه ی دنیایت!

نمی دانم اما چه سرّی در دل این تقدیر نهفته است و چه جذبه ای در این کشاکش بی پایان دلبری می کند که ... مشتم از ضریح باز می شود، حرم را رها می کنم، پاشنه ی کفش ها را ور می کشم و توی خیابان سرازیر می شوم.

 

                                      

یک کتاب یک حرف نگفته 9

حسین سناپور را از یکی دو کتابی که از او خوانده ام می شناسم و شاید بشود گفت به جزء ویران می آیی هیچ از او نمی دانم. اهمیتی نمی دهم به اینکه متولد 1339 است و از سال 63 شروع به نوشتن نقد داستان و فیلم و گاهی فیلمنامه های کوتاه کرده و تا هفت سال به روزنامه نگاری در بخشهای ادب و هنر در روزنامه ها ادامه داده و اولین کتابهای چاپ شده از او داستانهای بلندی برای نوجوانان بوده که برنده ی جوایزی هم شده اند. اینکه دو مجموعه داستان در سالهای 83 و 84 از او منتشر شده و چندین کتاب غیر داستانی در زمینه ی داستان نویسی و مجموعه مقالاتی درباره ی هوشنگ گلشیری. به اینکه اهل شاعری هم هست و داستان نویسی تدریس می کند هم همین طور.

رمان ویران می آیی اول بار در سال 1382 توسط نشر چشمه چاپ شده، نامزد جایزه های بنیاد گلشیری و یلدا می شود و تا سال 87 چهار بار به چاپ می رسد. من چاپ پنجم این کتاب را- زمستان 88- می خوانم و تلخی بی حد و مرزی در جانم می نشیند.

راستش وقتی به بخش چهارم رمان با نام "سنگی به نام همه ی دخترهای آبان 53" می رسم ناخودآگاه به یاد مرضیه می افتم. مرضیه، شخصیت اصلی داستان کوتاه مرا ببوس از مجموعه داستان نوبت عاشقی نوشته ی محسن مخملباف است. این کتاب را سالها پیش خوانده بودم و داستان را کاملاً به یاد داشتم. شاید کسی که هر دو کتاب را خوانده باشد از ربط این دو داستان خنده اش بگیرد یا اگر باد به گوش نویسنده هایشان برساند که کسی داستانشان را به داستان دیگری شبیه دانسته و مثلاً آقای سناپور بفهمند که کسی با خواندن ویران می آیی و با برخی خصوصیات فردوس به یاد مرضیه ی مرا ببوس افتاده با خودش بگوید: بچه های این دوره زمانه چه جفنگیات که بهم نمی بافند؟!!!

اگر این طور است من از اینکه ذهن ناخودآگاهم سراغ شخصیت یک داستان دیگر رفته عذرخواهی می کنم. ولی چاره نیست. ذهن ناخودآگاه به سالها پیش حوالی سالهای 75-76 رفته و داستانی را به یاد آورده که محسن مخملباف اول بار در سال 1369 توسط نشر نی منتشر کرده است.

مرضیه یک دختر احساساتی است که در رشته ی ادبیات تحصیل کرده و ذهنش انباشته از قطعات ادبی و شعرهایی چون کوچه ی فریدون مشیری است. مرضیه عاشق مصطفی که یک چریک ضد رژیم پهلوی است می شود و بی خبر از بازیهای سیاسی و بدون اینکه از اتفاقات سیاسی دور و برش سر دربیاورد فقط به خاطر عشقی که به مصطفی دارد اسیر ساواک می شود و در زندان هم به خاطر اصرارش در دیدن مصطفی و اینکه بند را با بلند بلند حرف زدن و آواز خواندن بهم می ریزد کشته می شود. مرضیه با اصرار ساده دلانه اش در رسیدن به مصطفی تبدیل به شخصیت مبارزی می شود که زندانیان هم بندش را تحت تأثیر قرار می دهد و در آنها بدون آنکه بخواهد شور و انقلاب تازه ای ایجاد می کند.

اما فردوس رمان ویران می آیی دختری از نسل بعد از مرضیه است. کسی که در دوران بعد از انقلاب بزرگ شده، سواد زیادی ندارد، ساده است و کودکانه می اندیشد. از خانه و خانواده اش دلزده است و در گریز از همین دلزدگی ست که با روزبه آشنا می شود. روزبه یک جوان دانشجو است که در فعالیتهای سیاسی دانشجویی شرکت دارد. اهل کتاب و مطالعه است و مثل آدم بزرگها فکر می کند. نقطه ی اشتراک فردوس و مرضیه در بی خبری شان از دنیای واقعی اطرافشان است. یک جور ساده دلی کودکانه که علت اصلی جذبه شان است. اینکه در نگاه اول آنقدر حساس و بی دست و پا جلوه می کنند که باید توسط مرد داستان حمایت شوند اما همین حساسیت و همین بی دست و پایی سر از زندان و شکنجه درمی آورد و یکی به شهادت می رسد و دیگری بعد از عذابهایی که می کشد دیگر گونه به جامعه پس داده می شود. مرضیه به یک مینی کاریزما در میان زندانیان سیاسی تبدیل می شود و فردوس از روزبه جلو می افتد. هر دو داستان قصه ی تلخی را روایت می کنند که البته تلخی ویران می آیی بیشتر است. چرا که آخر داستان مرا ببوس توسط حسن یکی از زندانیان بندی که مرضیه در آن اسیر است و البته مسئول مصطفی هم بوده روایت می شود. حس پیروزی با از دست دادن جان در راه معشوق و نوعی احساس آزادگی در پایان داستان با خواندن ترانه ی مرا ببوس که هم عاشقانه است و هم انقلابی خواننده را دچار یک نوع شیرینی تلخ می کند. همان حسی که شنیده ایم در پیروزی علیه باطل به آدمی دست می دهد؛ لذت برنده شدن با تحمل رنج بسیار.

... و اما ویران می آیی شیرینی را از یادمان پاک می کند. همه اش تلخی است. بازگشت فردوس به دنیای بیرون از زندان و درک تازه ای از محیط اطرافش، فراموش کردن دغدغه های گذشته و رویا شدن همه ی آنچه که قبل از زندانی شدن ازشان لذت میبرده و ورود به دنیای آدم بزرگ ها ... پایان کودکی.

ویران می آیی حکایت نسلی که رنجی بی شائبه برده و طعم پیروزی را برایش از گذشته های حالا دیگر دور نقل کرده اند.

در پایان داستان جای روزبه و فردوس عوض می شود. حالا این روزبه است که گمشدگی خود را به واقع پذیرفته و گم کرده راه به دنبال فردوس راه می افتد. اما براستی فردوس به کجا می رود؟ به جایی که از آن آمده که هرگز باز نمی گردد.

 ویران می آیی به قدر کافی تلخ هست. کاش مراببوس را نخوانده باشید تا با یاد آوری اش و پیدا کردن شباهت هایی میان فردوس و مرضیه کامتان تلخ تر نشود و با مرور اینکه نویسنده ی مجموعه داستان نوبت عاشقی حالا خود چقدر از آنچه در اواخر دهه ی شصت نوشته را هنوز هم قبول دارد، خاطره ی طعم تلخ و شیرین پیروزی را که برایتان نقل کرده اند مخدوش نکنید.

 

 

 

دیالوگ پرانی 2


ما که غم آخر نداریم... ایشالا غم آخرت باشه!

یک کتاب، یک حرف نگفته 8

قناری باز دومین اثر منتشر شده از حامد اسماعیلیون بعد از کتاب " آویشن قشنگ نیست " مرا امیدوارتر می کند به حضور نویسنده ای که می تواند خودش باشد بی آنکه مدعی تفاوتی باشد که براستی داراست.

قناری باز مجموعه داستانی است شامل 8 قصه که برخلاف کتاب اول نویسنده، داستانها بهم مرتبط نیستند و هر کدام روایت گر حال و هوای خاص خود هستند. واین حال و هواها چنان از هم متفاوتند که گویی هر کدام در یک برهه ی زمانی خاص و جدا افتاده از زندگی نویسنده نگارش شده اند. اما می شود گفت همه ی قصه ها دارای یک حس مشترک یعنی حسرت هستند. حسرت از دست دادن کسی، چیزی، زمانی و حتی عمری. به جزء قصه ی آی عشق! چهره ی آبی ات پیدا نیست، باقی همه از نثر قابل قبول و گهگاه جذابی برخوردارند. قصه ی قناری باز از روزگاری حکایت می کند که لابد نویسنده فقط باید شنیده باشدشان. بیشتر با حس راوی درگیر می شویم و چیز زیادی از حس و حال شخص اول داستان دستگیرمان نمی شود. از دور دستی بر آتش زدن است و پی بردن به اینکه آدم هایی هستند که تنها کلیتشان برایمان آشکار است و از جزئیات روحشان درکی نداریم.

قصه ی آی عشق! چهره ی آبی ات پیدا نیست، به نظرم غلوآمیز آمد و بیشتر شبیه یک ضرب المثل است برای درک عمیق یک بی توجهی...

چیزی میان گلدانها نثر متفاوتی با بقیه ی داستان ها دارد و در لفافه گویی را ترجیح می دهد به طرح موضوع به طور واضح و روشن.

قصه ی چهارم هم تقزیباً غلوآمیز نوشته شده و ناآگاهی نسل امروز از جوانان ابتدای انقلاب و جنگ را خیلی خیلی رو بیان می کند.

راستش دو قصه ی آی عشق... و حسین حسینی، جمعی از گروهان تخریب، به علت غلوی که دارند سطحی به نظر می آیند و قصه ی چیزی میان گلدانها به دلیل لفافه گویی، عمق موضوع بیش از حد خودنمایی می کند. و شاید برای همین است که این سه قصه را کمتر از بقیه دوست دارم. قصه ی شهرک مروارید هم مثل قناری باز از تجارب نویسنده نیست بلکه دیده ها و شنیده هاست. دیده ها و شنیده هایی که عمیقاً درک نشده اما همه ی سعی اش را بکار گرفته تا بدرستی تعریفشان کند. و هاین همان چیزی است که در این دو قصه برایم قابل تحسین است.

باید اعتراف کرد که حامد اسماعیلیون قادر است راوی داستانهایش را یک زن انتخاب کند. می شود گفت تا حد مورد قبولی به روحیات زنانه آشناست و می تواند طوری بنویسد که وقتی می خوانیشان مطمئن باشی راوی زن است.

دو قصه ی عصر تابستان و اتاق قرمز خیابان پشتی بسیار حسی و ملموس تعریف شده اند و به نسبت قصه های دیگر استخوان بندی محکم تری دارند. می توان گفت یک خاطره نویس موفق دارد از دوران نوجوانی و تحصیلش سخن می گوید. حتی با اینکه راوی داستان اتاق قرمز خیابان پشتی یک زن است و مطمئناً از تجربه های خود نویسنده نیست اما از حس و حال درست و قوی ای برخوردار است. حسرت، مهم ترین حسی است که در این دو قصه بروز می کند.

 

... و اما بهترین قصه ی قناری باز، قصه ی نیالا ست. به خوبی پرداخت شده، همه چیز درست سر جای خودش قرار دارد. یک گردش یک روزه در ییلاق که نه از مبالغه نشانی دارد و نه از پیچیده و مبهم حرف زدن. راحت و صریح و در عین حال بدون هیچ تعصبی حرف دلش را می زند. خواننده را وا می گذارد که خود از صحنه ها لذت ببرد، حسشان کند و نتیجه گیری نماید. از طرفی لابلای استعاره ها و پنهان کاری ها و کنایه ها گم و گورش نمی کند که دست آخر بنشیند و فکر کند که خب منظورش چی بود؟

از بین  هشت داستان کتاب قناری باز، داستان نیالا را به دلیل نثر قوی، موجز و حسی و البته طرح موضوعی عمیق بسیار دوست می دارم و اسماعیلیون را برای نوشتنش تحسین می کنم. داستان عصر تابستان را به دلیل نثر روان، بی پرده و صمیمی اش دوست دارم یکبار دیگر بخوانم. اسماعیلیون خوب فکر می کند و برای بیان افکارش تقریباً موفق است. با باورهای این نویسنده اگر آشنا شوید چیزکی نصیبتان خواهد شد که ارزش دوباره خواندن می دهد به قصه هایش.

یک کتاب یک حرف نگفته 7- قسمت دوم

خیلی ناراحتم ؛ نظرات پست پیاده روی پاک شد به اشتباه.....

جنگ آخرالزمان به روایت نویسنده

یک کتاب یک حرف نگفته 7- قسمت اول

به آنها که حوصله دارند... به آنها که علاقمند ادبیات هستند... به آنها که کرم کتابند... به آنها که خیال برشان نداشته که با خواندن نوشتن یادشان می رود... به آنها که مدعی نوشتن هستند  پیشنهاد خواندش را می نمایم.

با کمال احترام ؛ یک خواننده ی بی هنر

درباره ی جنگ آخرالزمان به روایت نویسنده

به یاد دارم 3(پیاده روی)

دریا همیشه یادآور روزهای آخر است... لحظه های دل کندن... بی مهابا دست بر شانه ی روزگار می گذارم و با پاهای برهنه ام بر شنهای نرم ساحل از خودم ایز. و انگار می کنم که قد کشیده ام و چنگ بر پریشانی هایش زده ام. غافل از یک جفت پای بازیگوش،  فرو روفته توی شنها تا همسفر خیالاتم شود و سرنوشت را به بازی بگیرد.

دم سرنوشت هم گرم که به اندازه ی یک پیاده روی، رخصت خیال می دهد و لذت رها شدن در امنیت یک عشق.


روز تولد 2

...

 

و دریچه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم.

دیالوگ پرانی 1

حسام نشسته روی چهارپایه در حالیکه ملحفه را به دور کمرش پیچیده : اما سارا، هیچ مردی حاضر نیست آبرو و شرفش رو فدای زن و بچه و عشقش بکنه...

سارا که دارد از زیر زمین خارج میشود سر برمیگرداند و از بالای پله ها جوابش می دهد: اما این کاریه که همه ی زنها می کنن.

قمار

وجودم را از همه ی آنچه که به آن می بالیدم تهی می کنی و در اتاق آینه به دام می افتی؛ بی آنکه بدانی تو فقط تو نیستی... که هر آدمی از آن زمان که مدعی انسانیت می شود سمبل حس ها و باورها و تجربه هاست و تو پشت پا می زنی به همه ی باورها و جذب منی می شوی که دیگر من نیست.

زمستان می رود و رو سیاهی برای زغال می ماند ؛ لابد! اما با دل سوخته ی من چه می کنی که چون ققنوسی از دل خاکستـر هنوز گرمش هوای پریدن دارد؟ با دل سوخته ی من...که نه زمستان می داند و نـه بهـار ...که مـادام در شدن و بودن است و تو همه ی پیروزی ها را به شکستی مفتخر می سازی، کیفمان را کور می کنی، حالمان را می گیری بی آنکه بدانی تو دیگر تو نیستی.

پیچ و تاب

زندگی ما زندگی جالبیه. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب می خوره. یعنی یه جور غم انگیز، خنده داره. یا شایدم یه جور خنده دار غم انگیز باشه.چیزی ام نیس که وسط شو پر کنه. همه ی نکبتی ام که دچارشیم مال همینه... همین که هیچ چی مون حدّ وسط نیس. هیچ چی مون.

رویش

اسفند بود که دستهایم را توی باغچه ی خانه تان کاشتم.سالهاست که نسیم فروردین، خنکای نفسش را بر زمین ارزانی داشته است. باران اردیبهشت جان آشفته اش را بر خاطرات هنوز زنده ی طبیعت کوبیده، آفتاب خرداد تن گرمش را به بوسه های آسمان تسلیم کرده است و ظهرهای تابستان هرم دم کرده شان را تسلای خمیازه هامان کرده اند.

سالهاست... بله سالهاست که غروب شهریور،حضور زود هنگامش بی قرارمان کرده، سپیده ی مهر طراوت پر دلهره اش را به دوباره بودنمان آرزومند  نموده است و برگهای خزان، بارش بی وقفه شان را از خاک دریغ نداشته اند.

سالهاست که به روز اول دیماه می رسیم و زیر لب زمزمه می کنیم که راز فصلها را می دانیم. باران بی تابمان می کند برای آفتاب، برف دلخوشمان می کند به ساختن آدم برفی و گلوله هایی که پرتاب می شوند و به سینه اش که می خورند آب. سرما... سرما... سرما. اسفند فرا می رسد و خاطرات در یادم سبز می شوند و دستهای من گویی زیر خروارها خاک توی باغچه ی خانه تان مدفون گشته اند.

بهار این بار با خود چقدر غم می آورد و چقدر تازگی


آخرین صبحت را دیدم. آخرین اذان ظهرت را شنیدم و آخرین روزت را دارم حس می کنم. چه شکوهی دارد این آخرین ها! ... و تو ای 79 مرا عجیب به خود دلبسته کرده ای... و تو عجیب در این ساعات پایانی شبیه سالهای گذشته شده ای؛ آفتابت، هیجانت و لذت آخرین هایت همه مانند سالهای قبل اند و تو هنوز فرق داری و مانند نگینی هستی بر سر تاجی باشکوه و تو ای نگین زمانه ام! عجیب می درخشی و مادام خودت را نشان می دهی. خاطره ات در یادم می ماند و سختی هایت تجربه هایی می شوند انبوه بر روی دوش های هنوز قوی من، ... و وارد خواهم شد به دهه و سال نو. تو را به خدایت قسم! خاطره ای تنها نشو؛ آنچنان که از تو به عنوان لحظات رویایی عمرمان یاد کنیم. تو در اوج خود تمام می شوی ولی عشق، امید و آرزو را با خود نبر بلکه اینها را بگذار تا دهه ی 80 هم خوش باشد.

می بینی؟ می بینی چطور در حصار زمان زندانی شده ام؟ چه می گویم؟ سال، ماه، هفته و حتی شبانه روز چیزهایی ست که انسانهای اسیر در زمان بر این روزگار گذاشته اند و گاه می گویم چه خوب کرده اند. لحظه ای باید باشد تا متحول شویم.

حدود 4 ساعت دیگر از تو باقی مانده است و من با تو خداحافظی می کنم با غرور و افتخار. زیرا که در این  366 روز تو به من ای خدای مهربان! عشق را دادی. ممنون.

تاریخ:30/12/1379

ساعت: 1:10 ظهر

...

ده سال گذشت... باورت می شود؟!  

من و تو

دستم را زیر سرم می گذارم... توی بسترم دراز می کشم و توی آغوش خودم فرو می روم. نیمه های شب تـوی آغـوش خـودم پهلـو به پهلـو مـی شـوم... کـش و قـوس مـی آیـم... خـودم ،خـودم را فشـار می دهم.

صبح ها با صدای آلارمی که خودم تنظیمش کرده ام از خواب برمی خیزم. به خودم سلام و صبح بخیر می گویم. برای خودم لباس می پوشم... شانه به مو می زنم و سرمه به چشم. توی پیاده روی خصوصی خودم راه می روم با خودم. حرف می زنم با خودم... فکر می کنم با خودم... شعر می خوانم؛ آنهم زیر لب... آنهم با خودم... کار می کنم برای خودم. راه رفته را برمی گردم و باقی روز را خودم با خودم می گذرانم.

از خودم کیفور می شوم. از خودم نشئه می شوم. از خود بی خودم خمار، شاکی، اخمو. پیش خودم شکایت می برم؛ پیمانه ای لبریز. خودم، خودم را محاکمه و تبرئه می کنم. خودم، خودم را می بخشم. خودم توی خودم می پیچم ... با خودم می جنگم. نه ثباتی در کار است نه صلحی.

... شب می شود و دستم را زیر سرم می گذارم.

تیرخلاص

پیمانه چو پر شد سر ریز می کند...

فروغ خوانی

پدر می گوید:

« از من گذشته ست

من بار خود را بردم

و کار خود را کردم »

و در اتاقش، از صبح تا غروب،

یا شاهنامه می خواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر می گوید:

« لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

چه فرق می کند که باغچه باشد

یا باغچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافی ست. »

 

مادر تمام زندگیش

سجاده ای ست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی می گردد

و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است.

مادر تمام روز دعا می خواند

مادر گناهکار طبیعی ست

و فوت می کند به تمام گل ها

و فوت می کند به تمام ماهی ها

 وفوت می کند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد.

وارش

کسادی بازار است... جیبهای خالی در ازدحام هوارهای " بیایید وُ بخرید وُ ببرید " های دستفروش ها، نگاه چپ چپی به نارنجهای خوش آب و رنگ می اندازند از سر بی حوصلگی و راه کج می کنند به سوی دستهای سرما­زده ی بیکار با خاطره ی کام گیری چترها در سخاوت آسمان بازاری که عجیب کساد است.

 

یک کتاب، یک حرف نگفته 6

" به مرغی می ماند که فصل کوچ از هم نوعان مهاجر جا­مانده و تمام زمستان پی یک لوله بخاری گشته یا زیر شیروانی نوکش را لای پرهاش کرده، تریک تریک لرزیده و حالا دیگر تاب مقاومت ندارد. چرا تمام نمی شود این زمهریر؟ کی آسمان پر می شود از فوج فوج پرنده که هوا را هفت و هشت بشکافند و برگردند به لانه های پارسالی؟ کاش تمام زمستان را مثل یک خرس سیاه خوابیده بود و حالا بس بود خمیازه ای بکشد و کش و قوسی به تنش بدهد، از غارش بیاید بیرون و چشمش که به نور عادت کرد بهارمست بدود دنبال زنبورها و پروانه ها. "

" رضیه انصاری " را توی وب گردی هایی که می کردم جستم. یک سالی هست. از اولین پستهایی که ازش خواندم پست پولوس شل بود. از حال و هوای آن چند خط چقدر خوشم آمد! فکر می کنم منظورش بیشتر فاصله ای ست که میان آدمها توی عصر موبایل و اینترنت افتاده است. اما من جذب حسِّ مرموز آن نوشته بودم. یعنی شدم. جذب حس مرموز نوشته های رضیه انصاری شدم و هنوز که هنوز است مجذوب مانده ام!

" شبیه عطری در نسیم " اولین کتاب اوست. بماند که چه ذوقی کرده ام هنگامی که باخبر شدم چاپ شده و با چه سلام و صلواتی از یکی از کتابفروشی های پایتخت برایم خریداری اش کرده اند – کتاب به کتابفروشی های شهر ما که خیلی هم از تهران دور نیست نرسیده!!!- دو بار خوانده امش و می شود گفت که لذت برده ام.

انصاری حکایت مردانی را روایت می کند که هر یک به دلیلی وطن را رها کرده و ساکن دیار غربت شده اند. داستان آکنده از فلاش بک هایی ست که بیشتر از زاویه ی دید بهزاد یکی از  سه مرد اصلی قصه است. در واقع بیشتر تکیه ی داستان روی شخصیت بهزاد است و ما در طی مطالعه اش شاهد بالا و پایین رفتن روح و روان بهزاد هستیم. فصلهای میانی داستان حتی از لحاظ نگارش نقطه ی اوج قصه اند و ... اما... نازی همانی ست که نویسنده به او نزدیک است یا دوست دارد نزدیکش باشد. زنی سرشار از زنانگی فارغ از خاله زنک بازی هایی که دیبا و چند تای دیگر دارند. نویسنده با وجود زن بودنش به زیر و بم روحیه ی مردانه آگاه است و به خوبی از عهده ی بیانش برمی آید. زنها خاطراتند. همانها که نقش دوم اند و در روح و روان شخصیتهای اصلی داستان نقش اول اند.

با اینکه داستان روی شخصیتهای مردش مانور می دهد اما آنچه درون مایه ی اصلی آن است زنهایی هستند که مسبب عشق، نفرت، اعتماد به نفس، خستگی، افسردگی، تنهایی، امید به زندگی و ... هستند. در واقع شاید حرف انصاری این باشد که گاهی عطر زنی در نسیم می تواند نیروی محرکه ای باشد برای یک مرد.

بهزاد، کارگردان تئاتر که به دلایل سیاسی از میهن گریخته به همراه همسرش که هم مسلک اوست. اما ... حالا رسیده به جایی که همسرش او را رها کرده و با یک مرد غیر ایرانی ازدواج کرده. مسلک که در طی سالهای غربت عوض شد، دیگر هم مسلکها نیز مردود شدند. او و دیبا که نقطه ی اشتراکشان سیاست بود با رسیدن به جایی که سیاست رنگ می بازد همدیگر را دوست ندارند. و بعد از سپری شدن دوره ی رودربایستی و طفره رفتن از اعتراف به دوست نداشتن دیگری، همدیگر را رهـا می کنند. امـا بعد از دیبـا با وجود اینکه زنـان دیگری هم وارد زندگـی بهـزاد می شوند او دیگر برانگیخته نمی شود. - همه ی دانه ها هم که به نخ کشیده شوند، باز هم حقیقتی در کار نیست. گول خورده بود. چه گول تلخی.(صفحه 30)-

بهزاد معدل پیمان و کیا است. نه چون پیمان کم حرف، منزوی، محافظه کار و بی دست و پاست که حتی قادر به شناخت خواسته های زنی که دوستش دارد نیست و نه همچون کیا تنوع طلب و باری به هر جهت است که خودش را توی بنگ و افیون غرق کند و همیشه یک نقطه ی ضعف باشد در برابر زنها و کلاً هر نوع رابطه ی جنسی.

پیمان آنقدر اسیر خود است که نمی تواند به عمق خواسته ی شیرین پی ببرد. در تلاش است عشقی داشته باشد بی آنکه بهایی بپردازد. از عواقب داشتن فرزندی دیگر واهمه دارد و حاضر نیست خود را گرفتـار موجود دیگـری بکند. به زحمت از پس خواستــه هـای مانـی تنها فـرزنـدش برمی آید.

کیا خوش قریحه است اما راه از چاه باز نمی شناسد. یک بار زندگی را به آذر و دخترانش می بازد بعد از آن، هم سوی باد می شود و هر بار به سوی زنی سوق داده می شود و همین که امروز بگذرد خودش بد نیست. او معتاد عادتهایش شده و گریزی ندارد از این اعتیاد.

اما بهزاد شخصیت مقبول تری دارد. اشتباه کرده و این را به مرور پذیرفته است. دیبا زنی نبوده که هم سطح او باشد و او این مسئله را کمی دیر می فهمد. آن زمان که روزهای زیادی از جوانی اش را صرف زندگی با او کرده و فرزندی هم در این میانه به جا مانده. در طی داستان از زنان دیگری که بعد از جدایی از دیبا پا به زندگی اش گذاشته اند سخن به میان می آید. زنانی که هیچ کدام همانی نیستند که باید باشند. – اما راستش بهزاد منتظر روزی است که دلش برای یک نفر تاپ تاپ کند آن هم از نوع شرقی اثیری آرمانی هزار و یک شبی... ( صفحه ی 38)-

نازی، زن ایده آل، که مطلوب هر سه مرد داستان است نه به جهت جنسیت که از لحاظ شخصیت، ناجی بهزاد می شود و او را از خمودی و نخوت رهایی می بخشد. تنها با اشاره های کوچکی به آنچه در جهان یا ایران رخ داده و در حال وقوع است و اینکه به خودش مسلط باشد و سخت نگیرد. در پایان تغییر منزل و وسوسه ی شرکت در میهمانی یکی از همسایه ها که سی سالگی اش را جشن می گیرد می شود نشانه ای از اینکه بهزاد دارد خودش را جا به جا می کند تا شاید بتواند  آنچه می خواهد باشد. در کنار داستان بهزاد و هم نسلانش اشاره هایی هم به یاسمین- دختر بهزاد – دارد. نسلی که انگار تکلیفش با خودش مشخص تر است و به قول خودش انگار اینها روی زمین خودشان محکم تر ایستاده اند.

" شبیه عطری در نسیم " لحظات تأثیرگذار و جمله های دلنشین و مغزداری دارد. انصاری موجزانه از مفاهیمی سخن می گوید که مدتها به آنها اندیشیده و در ورای هر کدامشان دنیا دنیا حس  تجربه شده است. مثل بند اول آشپزباشی یا دارکوب می کوبد:

"سال های سال بعد، شاید شرمسار همه ی این لحظه ها فقط سری تکان دهند. دست ها تکیه داده بر عصایی یا پاها آرام گرفته بر صندلی چرخدار. دیگر غروری در کار نیست. غرور این لحظه که زنی را به اتهام پروراندن نقشه ای احتمالی در سر قتل عام کرده باشند؛ نقشه ی شوم تکثیر هولناک سلول هایی در زهدان تا شیره ی جانش را بمکند و مدام رشد کنند. مبادا بعد از تولد چون انگلی بر گردن یک یا دو قیم اش بچسبد و آنقدر بزرگ شود تا دنیا را ببلعد. این دیگر پایان دنیاست."

به غیر از فصل نتیجه ی چخوفی آنجا که در رستوران هستند و به نظرم کمی ضعیف است باقی فصلها همه خواندنی و دلچسب اند. نام فصلها هم جالب از کار درآمده؛ مثل اشاره ی داستان چخوف به تنهایی بهزاد و دوستانش. به نظرم خیلی از لحظه ها حاصل تجربه های نویسنده است. می خواهم بگویم پشت این داستان هیچ کلمه ی خامی نیست و آنچه خشنودترم می کند این است که "رضیه انصاری" نگذاشته هیج کدام از واژه هایی که در روح و جانش پخته شده بسوزند. داغ داغ گذاشته جلوی دیدگانمان.

 

 

ردپا

به دنبال ردپایی از تو به هر گوشه ای سرک می کشم. دنبال دنج ها می گردم. آنجا ها که تو بیشتر درش قدم می گذاری. روزهای آفتابی و بارانی بهار  را بی خیال می شوم،... نه... شبهای گرم دم کرده ی تابستان آنجا نیست که پاگیرش باشی، می گذرم... می گذرم... هوای دلگیر پاییز است و تو این جا هم درنگ نمی کنی...

... زمستان است و به قول شاعر هوا بس ناجوانمردانه سرد است. برف ... برف ... برف... همه جا سفیـد پـوش شده و ردپـای تو، روی این سپیـدها عجب خودنمـایی می کند!!! ردپـایت را دنبـال می کنم. بیشتر عاشق این جستجوی انگار بی پایان هستم تا خودت. خودی که در کلبه ای آن دورها، کنار شومینه لم داده .و چیزکی می نویسد توی ابرهای بالای سرش.

مادام زیر لب می پرسم: پس کی می رسم.؟ ... اما ... خود نیز می دانم که رسیدن دلمشغولی  من نیست.

عاشق ردپایت شده ام روی این سپیدها که با بهار سال دیگر آب می شود.  

 
  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
 

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان