تبلیغات
شب،سکوت،کویر... - مطالب شهریور 1391
شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

شبح

می ترسم. می پرم از خواب.قلبم می کوبد. عضلاتم سفت شده. گویا وقت پریدن ازخواب تکانی خورده ام که بیدارش کرده است. می پرسد: خواب بد دیدی؟ بغض کرده ام. صدایی به سختی از گلویم بلند می شود مثل یک ناله شاید.

می رود برایم یک لیوان آب سرد از یخچال می آورد. می نشینم و لیوان آب را از دستش می گیرم و کمی می نوشم. دراز می کشم و یک جوری خودم را مچاله می کنم لای ملحفه و بازوانش.

دلم قرار ندارد. زودتر از من فهمیده که راه نجاتی نیست. بهش برات شده که شب آخر است. تقدیر عجب زوری دارد!

ظهر فردا وقتی توی پیچ کوچه می پیچم، صدایم می کند. برمی گردم. با دوربین موبایلش ازم عکس می گیرد. او هم می داند که دیگر برنمی گردم.

می روم که بمیرم. می روم و می میرم. و مردنم را هنوزاهنوز باور نکرده ام. بر این خیالم که پشت تقدیر را زمین زده ام. حتی وقتی کسی نمی بیندم و به راحتی ازم رد می شود فکر می کنم هنوز هستم. وقتی روی سخن هیچ کسی با نیست ... وقتی صدایم را کسی نمی شنود... وقتی ازم جلو می زنند یا ازم عقب می مانند...

لطیفه هایم برای کسی خنده دار نیست. کنایه هایم گوش کسی را تکان نمی دهد. گریه ام دلی را نمی لرزاند. اینها همه دلیل بر نبودن و مردنم است و برای من دلیلی بر نبودن و مردنم نیست. آخر وقتی می شود بی هوا نفس کشید چطور مردن را باید باور کرد؟ 

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان