تبلیغات
شب،سکوت،کویر... - مطالب مهر 1390
شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کشاکش بی پایان

با تنی آزرده از فشارهایی هرزه یا نوازشهایی از سر خامی و بلاهت و روحی کوفته و زخم خورده از اینهمه تکبر و خودستایی، از بزرگ بینی ها و بزرگ نمایی های نخ نما شده در آستانه ی حرمی هستم که گوئیا امامزاده ای است از نوادگان محمد، از برادران فلان و پسران بهمان... گامی به جلو می نهم با پای راست و با گام بعدی پنجه در ضریحش می افکنم. سر می سایم به آن آهن سرد و زل می زنم به مکعبی پوشیده با لفافی سبز، قرآنی گشوده، سکه ها و اسکناسها غرق در نور لاله های آبی دل می سپارم به صدای اذان و لب می گشایم که حرفی بزنم که حرف باشد. دعایی، آرزویی، اشکی، آهی...نه... خبری نیست که نیست. نه دعایی به یادم می آید و نه آرزویی از خاطره ام می گذرد، اشک شاید به لحاف سرد شبانه عادت کرده و آه که در هزار توی وجودم پیچیده و برنمی آید.

براستی از چه باید گفت؟ زیر لب اعتراف می کنم: دیگر از من گذشته است. باید میدان را خالی کرد و به دیگری سپرد. باخته ای با همه ی دنیایت!

نمی دانم اما چه سرّی در دل این تقدیر نهفته است و چه جذبه ای در این کشاکش بی پایان دلبری می کند که ... مشتم از ضریح باز می شود، حرم را رها می کنم، پاشنه ی کفش ها را ور می کشم و توی خیابان سرازیر می شوم.

 

                                      

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان