شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

یک کتاب یک حرف نگفته 7- قسمت دوم

خیلی ناراحتم ؛ نظرات پست پیاده روی پاک شد به اشتباه.....

جنگ آخرالزمان به روایت نویسنده

یک کتاب یک حرف نگفته 7- قسمت اول

به آنها که حوصله دارند... به آنها که علاقمند ادبیات هستند... به آنها که کرم کتابند... به آنها که خیال برشان نداشته که با خواندن نوشتن یادشان می رود... به آنها که مدعی نوشتن هستند  پیشنهاد خواندش را می نمایم.

با کمال احترام ؛ یک خواننده ی بی هنر

درباره ی جنگ آخرالزمان به روایت نویسنده

به یاد دارم 3(پیاده روی)

دریا همیشه یادآور روزهای آخر است... لحظه های دل کندن... بی مهابا دست بر شانه ی روزگار می گذارم و با پاهای برهنه ام بر شنهای نرم ساحل از خودم ایز. و انگار می کنم که قد کشیده ام و چنگ بر پریشانی هایش زده ام. غافل از یک جفت پای بازیگوش،  فرو روفته توی شنها تا همسفر خیالاتم شود و سرنوشت را به بازی بگیرد.

دم سرنوشت هم گرم که به اندازه ی یک پیاده روی، رخصت خیال می دهد و لذت رها شدن در امنیت یک عشق.


روز تولد 2

...

 

و دریچه ای که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم.

دیالوگ پرانی 1

حسام نشسته روی چهارپایه در حالیکه ملحفه را به دور کمرش پیچیده : اما سارا، هیچ مردی حاضر نیست آبرو و شرفش رو فدای زن و بچه و عشقش بکنه...

سارا که دارد از زیر زمین خارج میشود سر برمیگرداند و از بالای پله ها جوابش می دهد: اما این کاریه که همه ی زنها می کنن.

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان