تبلیغات
شب،سکوت،کویر... - مطالب اسفند 1389
شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

بهار این بار با خود چقدر غم می آورد و چقدر تازگی


آخرین صبحت را دیدم. آخرین اذان ظهرت را شنیدم و آخرین روزت را دارم حس می کنم. چه شکوهی دارد این آخرین ها! ... و تو ای 79 مرا عجیب به خود دلبسته کرده ای... و تو عجیب در این ساعات پایانی شبیه سالهای گذشته شده ای؛ آفتابت، هیجانت و لذت آخرین هایت همه مانند سالهای قبل اند و تو هنوز فرق داری و مانند نگینی هستی بر سر تاجی باشکوه و تو ای نگین زمانه ام! عجیب می درخشی و مادام خودت را نشان می دهی. خاطره ات در یادم می ماند و سختی هایت تجربه هایی می شوند انبوه بر روی دوش های هنوز قوی من، ... و وارد خواهم شد به دهه و سال نو. تو را به خدایت قسم! خاطره ای تنها نشو؛ آنچنان که از تو به عنوان لحظات رویایی عمرمان یاد کنیم. تو در اوج خود تمام می شوی ولی عشق، امید و آرزو را با خود نبر بلکه اینها را بگذار تا دهه ی 80 هم خوش باشد.

می بینی؟ می بینی چطور در حصار زمان زندانی شده ام؟ چه می گویم؟ سال، ماه، هفته و حتی شبانه روز چیزهایی ست که انسانهای اسیر در زمان بر این روزگار گذاشته اند و گاه می گویم چه خوب کرده اند. لحظه ای باید باشد تا متحول شویم.

حدود 4 ساعت دیگر از تو باقی مانده است و من با تو خداحافظی می کنم با غرور و افتخار. زیرا که در این  366 روز تو به من ای خدای مهربان! عشق را دادی. ممنون.

تاریخ:30/12/1379

ساعت: 1:10 ظهر

...

ده سال گذشت... باورت می شود؟!  

من و تو

دستم را زیر سرم می گذارم... توی بسترم دراز می کشم و توی آغوش خودم فرو می روم. نیمه های شب تـوی آغـوش خـودم پهلـو به پهلـو مـی شـوم... کـش و قـوس مـی آیـم... خـودم ،خـودم را فشـار می دهم.

صبح ها با صدای آلارمی که خودم تنظیمش کرده ام از خواب برمی خیزم. به خودم سلام و صبح بخیر می گویم. برای خودم لباس می پوشم... شانه به مو می زنم و سرمه به چشم. توی پیاده روی خصوصی خودم راه می روم با خودم. حرف می زنم با خودم... فکر می کنم با خودم... شعر می خوانم؛ آنهم زیر لب... آنهم با خودم... کار می کنم برای خودم. راه رفته را برمی گردم و باقی روز را خودم با خودم می گذرانم.

از خودم کیفور می شوم. از خودم نشئه می شوم. از خود بی خودم خمار، شاکی، اخمو. پیش خودم شکایت می برم؛ پیمانه ای لبریز. خودم، خودم را محاکمه و تبرئه می کنم. خودم، خودم را می بخشم. خودم توی خودم می پیچم ... با خودم می جنگم. نه ثباتی در کار است نه صلحی.

... شب می شود و دستم را زیر سرم می گذارم.

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان