شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

فروغ خوانی

پدر می گوید:

« از من گذشته ست

من بار خود را بردم

و کار خود را کردم »

و در اتاقش، از صبح تا غروب،

یا شاهنامه می خواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر می گوید:

« لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

چه فرق می کند که باغچه باشد

یا باغچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافی ست. »

 

مادر تمام زندگیش

سجاده ای ست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی می گردد

و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است.

مادر تمام روز دعا می خواند

مادر گناهکار طبیعی ست

و فوت می کند به تمام گل ها

و فوت می کند به تمام ماهی ها

 وفوت می کند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد.

وارش

کسادی بازار است... جیبهای خالی در ازدحام هوارهای " بیایید وُ بخرید وُ ببرید " های دستفروش ها، نگاه چپ چپی به نارنجهای خوش آب و رنگ می اندازند از سر بی حوصلگی و راه کج می کنند به سوی دستهای سرما­زده ی بیکار با خاطره ی کام گیری چترها در سخاوت آسمان بازاری که عجیب کساد است.

 

یک کتاب، یک حرف نگفته 6

" به مرغی می ماند که فصل کوچ از هم نوعان مهاجر جا­مانده و تمام زمستان پی یک لوله بخاری گشته یا زیر شیروانی نوکش را لای پرهاش کرده، تریک تریک لرزیده و حالا دیگر تاب مقاومت ندارد. چرا تمام نمی شود این زمهریر؟ کی آسمان پر می شود از فوج فوج پرنده که هوا را هفت و هشت بشکافند و برگردند به لانه های پارسالی؟ کاش تمام زمستان را مثل یک خرس سیاه خوابیده بود و حالا بس بود خمیازه ای بکشد و کش و قوسی به تنش بدهد، از غارش بیاید بیرون و چشمش که به نور عادت کرد بهارمست بدود دنبال زنبورها و پروانه ها. "

" رضیه انصاری " را توی وب گردی هایی که می کردم جستم. یک سالی هست. از اولین پستهایی که ازش خواندم پست پولوس شل بود. از حال و هوای آن چند خط چقدر خوشم آمد! فکر می کنم منظورش بیشتر فاصله ای ست که میان آدمها توی عصر موبایل و اینترنت افتاده است. اما من جذب حسِّ مرموز آن نوشته بودم. یعنی شدم. جذب حس مرموز نوشته های رضیه انصاری شدم و هنوز که هنوز است مجذوب مانده ام!

" شبیه عطری در نسیم " اولین کتاب اوست. بماند که چه ذوقی کرده ام هنگامی که باخبر شدم چاپ شده و با چه سلام و صلواتی از یکی از کتابفروشی های پایتخت برایم خریداری اش کرده اند – کتاب به کتابفروشی های شهر ما که خیلی هم از تهران دور نیست نرسیده!!!- دو بار خوانده امش و می شود گفت که لذت برده ام.

انصاری حکایت مردانی را روایت می کند که هر یک به دلیلی وطن را رها کرده و ساکن دیار غربت شده اند. داستان آکنده از فلاش بک هایی ست که بیشتر از زاویه ی دید بهزاد یکی از  سه مرد اصلی قصه است. در واقع بیشتر تکیه ی داستان روی شخصیت بهزاد است و ما در طی مطالعه اش شاهد بالا و پایین رفتن روح و روان بهزاد هستیم. فصلهای میانی داستان حتی از لحاظ نگارش نقطه ی اوج قصه اند و ... اما... نازی همانی ست که نویسنده به او نزدیک است یا دوست دارد نزدیکش باشد. زنی سرشار از زنانگی فارغ از خاله زنک بازی هایی که دیبا و چند تای دیگر دارند. نویسنده با وجود زن بودنش به زیر و بم روحیه ی مردانه آگاه است و به خوبی از عهده ی بیانش برمی آید. زنها خاطراتند. همانها که نقش دوم اند و در روح و روان شخصیتهای اصلی داستان نقش اول اند.

با اینکه داستان روی شخصیتهای مردش مانور می دهد اما آنچه درون مایه ی اصلی آن است زنهایی هستند که مسبب عشق، نفرت، اعتماد به نفس، خستگی، افسردگی، تنهایی، امید به زندگی و ... هستند. در واقع شاید حرف انصاری این باشد که گاهی عطر زنی در نسیم می تواند نیروی محرکه ای باشد برای یک مرد.

بهزاد، کارگردان تئاتر که به دلایل سیاسی از میهن گریخته به همراه همسرش که هم مسلک اوست. اما ... حالا رسیده به جایی که همسرش او را رها کرده و با یک مرد غیر ایرانی ازدواج کرده. مسلک که در طی سالهای غربت عوض شد، دیگر هم مسلکها نیز مردود شدند. او و دیبا که نقطه ی اشتراکشان سیاست بود با رسیدن به جایی که سیاست رنگ می بازد همدیگر را دوست ندارند. و بعد از سپری شدن دوره ی رودربایستی و طفره رفتن از اعتراف به دوست نداشتن دیگری، همدیگر را رهـا می کنند. امـا بعد از دیبـا با وجود اینکه زنـان دیگری هم وارد زندگـی بهـزاد می شوند او دیگر برانگیخته نمی شود. - همه ی دانه ها هم که به نخ کشیده شوند، باز هم حقیقتی در کار نیست. گول خورده بود. چه گول تلخی.(صفحه 30)-

بهزاد معدل پیمان و کیا است. نه چون پیمان کم حرف، منزوی، محافظه کار و بی دست و پاست که حتی قادر به شناخت خواسته های زنی که دوستش دارد نیست و نه همچون کیا تنوع طلب و باری به هر جهت است که خودش را توی بنگ و افیون غرق کند و همیشه یک نقطه ی ضعف باشد در برابر زنها و کلاً هر نوع رابطه ی جنسی.

پیمان آنقدر اسیر خود است که نمی تواند به عمق خواسته ی شیرین پی ببرد. در تلاش است عشقی داشته باشد بی آنکه بهایی بپردازد. از عواقب داشتن فرزندی دیگر واهمه دارد و حاضر نیست خود را گرفتـار موجود دیگـری بکند. به زحمت از پس خواستــه هـای مانـی تنها فـرزنـدش برمی آید.

کیا خوش قریحه است اما راه از چاه باز نمی شناسد. یک بار زندگی را به آذر و دخترانش می بازد بعد از آن، هم سوی باد می شود و هر بار به سوی زنی سوق داده می شود و همین که امروز بگذرد خودش بد نیست. او معتاد عادتهایش شده و گریزی ندارد از این اعتیاد.

اما بهزاد شخصیت مقبول تری دارد. اشتباه کرده و این را به مرور پذیرفته است. دیبا زنی نبوده که هم سطح او باشد و او این مسئله را کمی دیر می فهمد. آن زمان که روزهای زیادی از جوانی اش را صرف زندگی با او کرده و فرزندی هم در این میانه به جا مانده. در طی داستان از زنان دیگری که بعد از جدایی از دیبا پا به زندگی اش گذاشته اند سخن به میان می آید. زنانی که هیچ کدام همانی نیستند که باید باشند. – اما راستش بهزاد منتظر روزی است که دلش برای یک نفر تاپ تاپ کند آن هم از نوع شرقی اثیری آرمانی هزار و یک شبی... ( صفحه ی 38)-

نازی، زن ایده آل، که مطلوب هر سه مرد داستان است نه به جهت جنسیت که از لحاظ شخصیت، ناجی بهزاد می شود و او را از خمودی و نخوت رهایی می بخشد. تنها با اشاره های کوچکی به آنچه در جهان یا ایران رخ داده و در حال وقوع است و اینکه به خودش مسلط باشد و سخت نگیرد. در پایان تغییر منزل و وسوسه ی شرکت در میهمانی یکی از همسایه ها که سی سالگی اش را جشن می گیرد می شود نشانه ای از اینکه بهزاد دارد خودش را جا به جا می کند تا شاید بتواند  آنچه می خواهد باشد. در کنار داستان بهزاد و هم نسلانش اشاره هایی هم به یاسمین- دختر بهزاد – دارد. نسلی که انگار تکلیفش با خودش مشخص تر است و به قول خودش انگار اینها روی زمین خودشان محکم تر ایستاده اند.

" شبیه عطری در نسیم " لحظات تأثیرگذار و جمله های دلنشین و مغزداری دارد. انصاری موجزانه از مفاهیمی سخن می گوید که مدتها به آنها اندیشیده و در ورای هر کدامشان دنیا دنیا حس  تجربه شده است. مثل بند اول آشپزباشی یا دارکوب می کوبد:

"سال های سال بعد، شاید شرمسار همه ی این لحظه ها فقط سری تکان دهند. دست ها تکیه داده بر عصایی یا پاها آرام گرفته بر صندلی چرخدار. دیگر غروری در کار نیست. غرور این لحظه که زنی را به اتهام پروراندن نقشه ای احتمالی در سر قتل عام کرده باشند؛ نقشه ی شوم تکثیر هولناک سلول هایی در زهدان تا شیره ی جانش را بمکند و مدام رشد کنند. مبادا بعد از تولد چون انگلی بر گردن یک یا دو قیم اش بچسبد و آنقدر بزرگ شود تا دنیا را ببلعد. این دیگر پایان دنیاست."

به غیر از فصل نتیجه ی چخوفی آنجا که در رستوران هستند و به نظرم کمی ضعیف است باقی فصلها همه خواندنی و دلچسب اند. نام فصلها هم جالب از کار درآمده؛ مثل اشاره ی داستان چخوف به تنهایی بهزاد و دوستانش. به نظرم خیلی از لحظه ها حاصل تجربه های نویسنده است. می خواهم بگویم پشت این داستان هیچ کلمه ی خامی نیست و آنچه خشنودترم می کند این است که "رضیه انصاری" نگذاشته هیج کدام از واژه هایی که در روح و جانش پخته شده بسوزند. داغ داغ گذاشته جلوی دیدگانمان.

 

 

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان