تبلیغات
شب،سکوت،کویر... - یک کتاب، یک حرف نگفته 8
شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

یک کتاب، یک حرف نگفته 8

قناری باز دومین اثر منتشر شده از حامد اسماعیلیون بعد از کتاب " آویشن قشنگ نیست " مرا امیدوارتر می کند به حضور نویسنده ای که می تواند خودش باشد بی آنکه مدعی تفاوتی باشد که براستی داراست.

قناری باز مجموعه داستانی است شامل 8 قصه که برخلاف کتاب اول نویسنده، داستانها بهم مرتبط نیستند و هر کدام روایت گر حال و هوای خاص خود هستند. واین حال و هواها چنان از هم متفاوتند که گویی هر کدام در یک برهه ی زمانی خاص و جدا افتاده از زندگی نویسنده نگارش شده اند. اما می شود گفت همه ی قصه ها دارای یک حس مشترک یعنی حسرت هستند. حسرت از دست دادن کسی، چیزی، زمانی و حتی عمری. به جزء قصه ی آی عشق! چهره ی آبی ات پیدا نیست، باقی همه از نثر قابل قبول و گهگاه جذابی برخوردارند. قصه ی قناری باز از روزگاری حکایت می کند که لابد نویسنده فقط باید شنیده باشدشان. بیشتر با حس راوی درگیر می شویم و چیز زیادی از حس و حال شخص اول داستان دستگیرمان نمی شود. از دور دستی بر آتش زدن است و پی بردن به اینکه آدم هایی هستند که تنها کلیتشان برایمان آشکار است و از جزئیات روحشان درکی نداریم.

قصه ی آی عشق! چهره ی آبی ات پیدا نیست، به نظرم غلوآمیز آمد و بیشتر شبیه یک ضرب المثل است برای درک عمیق یک بی توجهی...

چیزی میان گلدانها نثر متفاوتی با بقیه ی داستان ها دارد و در لفافه گویی را ترجیح می دهد به طرح موضوع به طور واضح و روشن.

قصه ی چهارم هم تقزیباً غلوآمیز نوشته شده و ناآگاهی نسل امروز از جوانان ابتدای انقلاب و جنگ را خیلی خیلی رو بیان می کند.

راستش دو قصه ی آی عشق... و حسین حسینی، جمعی از گروهان تخریب، به علت غلوی که دارند سطحی به نظر می آیند و قصه ی چیزی میان گلدانها به دلیل لفافه گویی، عمق موضوع بیش از حد خودنمایی می کند. و شاید برای همین است که این سه قصه را کمتر از بقیه دوست دارم. قصه ی شهرک مروارید هم مثل قناری باز از تجارب نویسنده نیست بلکه دیده ها و شنیده هاست. دیده ها و شنیده هایی که عمیقاً درک نشده اما همه ی سعی اش را بکار گرفته تا بدرستی تعریفشان کند. و هاین همان چیزی است که در این دو قصه برایم قابل تحسین است.

باید اعتراف کرد که حامد اسماعیلیون قادر است راوی داستانهایش را یک زن انتخاب کند. می شود گفت تا حد مورد قبولی به روحیات زنانه آشناست و می تواند طوری بنویسد که وقتی می خوانیشان مطمئن باشی راوی زن است.

دو قصه ی عصر تابستان و اتاق قرمز خیابان پشتی بسیار حسی و ملموس تعریف شده اند و به نسبت قصه های دیگر استخوان بندی محکم تری دارند. می توان گفت یک خاطره نویس موفق دارد از دوران نوجوانی و تحصیلش سخن می گوید. حتی با اینکه راوی داستان اتاق قرمز خیابان پشتی یک زن است و مطمئناً از تجربه های خود نویسنده نیست اما از حس و حال درست و قوی ای برخوردار است. حسرت، مهم ترین حسی است که در این دو قصه بروز می کند.

 

... و اما بهترین قصه ی قناری باز، قصه ی نیالا ست. به خوبی پرداخت شده، همه چیز درست سر جای خودش قرار دارد. یک گردش یک روزه در ییلاق که نه از مبالغه نشانی دارد و نه از پیچیده و مبهم حرف زدن. راحت و صریح و در عین حال بدون هیچ تعصبی حرف دلش را می زند. خواننده را وا می گذارد که خود از صحنه ها لذت ببرد، حسشان کند و نتیجه گیری نماید. از طرفی لابلای استعاره ها و پنهان کاری ها و کنایه ها گم و گورش نمی کند که دست آخر بنشیند و فکر کند که خب منظورش چی بود؟

از بین  هشت داستان کتاب قناری باز، داستان نیالا را به دلیل نثر قوی، موجز و حسی و البته طرح موضوعی عمیق بسیار دوست می دارم و اسماعیلیون را برای نوشتنش تحسین می کنم. داستان عصر تابستان را به دلیل نثر روان، بی پرده و صمیمی اش دوست دارم یکبار دیگر بخوانم. اسماعیلیون خوب فکر می کند و برای بیان افکارش تقریباً موفق است. با باورهای این نویسنده اگر آشنا شوید چیزکی نصیبتان خواهد شد که ارزش دوباره خواندن می دهد به قصه هایش.

How we can increase our height?
1396/06/27 ساعت 19 و 48 دقیقه و 48 ثانیه
What's up, after reading this amazing paragraph i am as well cheerful to share
my experience here with colleagues.
foot pain
1396/06/18 ساعت 13 و 15 دقیقه و 49 ثانیه
I'm more than happy to find this site. I need to
to thank you for ones time for this fantastic read!!
I definitely loved every part of it and I have you
saved as a favorite to look at new things on your site.
foot pain
1396/06/13 ساعت 17 و 27 دقیقه و 26 ثانیه
Have you ever considered about adding a little bit more than just your articles?
I mean, what you say is fundamental and all. But just imagine if you added some great pictures or
videos to give your posts more, "pop"! Your content
is excellent but with images and videos, this site could undeniably be
one of the very best in its niche. Excellent blog!
How do you prevent Achilles tendonitis?
1396/05/10 ساعت 22 و 45 دقیقه و 50 ثانیه
We're a group of volunteers and starting a new scheme in our community.
Your website offered us with valuable information to work on. You've
done a formidable job and our entire community will be thankful to you.
معین
1390/10/25 ساعت 16 و 07 دقیقه و 18 ثانیه
انشایی دربارهی پوریایی ولی
فرید دانش فر
1390/05/30 ساعت 01 و 41 دقیقه و 16 ثانیه
کتاب "آویشن قشنگ نیست" که خیلی خوب بود و از خوندنش لذت بردم؛ به خصوص از داستان آخر.
پویا
1390/05/18 ساعت 12 و 37 دقیقه و 09 ثانیه
سلام

ممنون که سر زدید. در مورد زن ها و جسد و ...؛ یکی از دوستان جوابی ذیل کامنت شما گذاشته‌اند.

بد نیست سری بزنید و بحث را تعمیق کنید.
به هر حال ممنون و تشک
امیرحسین
1390/04/25 ساعت 21 و 08 دقیقه و 03 ثانیه
کفتر جلد خونه
کفتر خوب و مهربون
کفتر خوب و باوفا شاه همه پرنده ها
وقتی میری تو آسمون نقطه میشی توی هوا نگات به دستای منه تنت کجا دلت کجا
معلم عزیر من گفته یه انشا بنویس از گلای روی زمین تا دل ابرا بنویس
چی بنویسم توقی جون حرفی نمونده واسمون انشا که نیس درد و دل
حرفای ساده مشکله
به نام اون خدایی که واسه همه دنیا نفسه کاشکی که فردا نرسه........
نغمه.م
1390/04/22 ساعت 23 و 30 دقیقه و 08 ثانیه
سلام
مطالب خوبی دارید.ممنون.خوشخال میشم بهم سر بزنید.
موفق باشید.
محیا
1390/04/18 ساعت 13 و 26 دقیقه و 23 ثانیه
نخوندمش
ولی خواندنی باید باشه!
کمند
1390/04/9 ساعت 21 و 53 دقیقه و 36 ثانیه
سلام..ممنون از معرفی و نقد کتاب...ولی نمی دونم چرا من هیچ وقت اتز خوندن رمان و داستان خوشم نیومد
اعظم
1390/04/9 ساعت 18 و 02 دقیقه و 43 ثانیه
حسودیم می شه بانو...وقتی اینقدر تند تند کتاب می خونی و من مجبورم میوِ نظریه ها دست و پا بزنم و وقت نکنم یه ورق بزنم این نوشته ها رو...
به نظرم یاداشتِ خوبیهِ... هرچند که نخوندم این کتاب رو ... اما حسم اینو می گه..
موفق باشی هر روز بیشتر از دیروز:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان