تبلیغات
شب،سکوت،کویر... - یک کتاب یک حرف نگفته 7- قسمت دوم
شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

یک کتاب یک حرف نگفته 7- قسمت دوم

خیلی ناراحتم ؛ نظرات پست پیاده روی پاک شد به اشتباه.....

آنتونیو کونسولیرو آدمی با منشی منسجم و یکپارچه بود و آن گاه که جمهوری برقرار شد، واکنشی یکپارچه و منسجم در برابر آن نشان داد، و راهنمای او آموزه ها و افکار مذهبی بود که سراسر عمر با آن ها زیسته بود. او فکر می کرد حالا که ضد مسیح پای به برزیل نهاده، مردم باید برای جنگ با او آماده شوند. مردم مسیحی بودند و این وظیفه ی آن ها بود. این نیروی انگیزش نهفته در پشت آن شورش بود، اعتقاد مذهبی به این که ابلیس در برزیل است و مسیحیان مومن، باید با این بلا مبارزه کنند. نکته شگفت آور این است که مردم از کونسولیرو پیروی کردند چون آنچه را که می گفت می فهمیدند. کونسولیرو شخصیتی فره مند بود، می دانست چگونه راه به ذهن و دل مردم ساده ای چون دهقانان باز کند. از سوی دیگر، آن مردم قادر به درک افکار پوزیتیویستی که پشت جمهوری نهفته بود نبودند؛ از نهاد انتزاعی جمهوری، از آن نظام مبتنی بر نمایندگی چیزی نمی فهمیدند. آن چیزهای انتزاعی هیچ ربطی به زندگی روزانه آن ها نداشت. اما برای آن ها کار ساده ای بود که این مفاهیم انتزاعی را به چیزی مشکوک تبدیل کنند، چیزی که می توانست تجسم خطری برای زندگی و مهم تر از آن، برای روحشان باشد. وقتی آن غریبه ها سر رسیدند(آخر قشون نظامی براستی غریبه بود، چون دهقانان هیچ وقت اهالی ریو یا سائوپائولو را ندیده بودند) دهقانان احساس کردند فرهنگشان به مخاطره افتاده. آنان فرهنگی خاص خود داشتند، فرهنگی ساخته از چیزهای بدوی، آداب و رسوم بدوی، عقاید مذهبی خشک، اما فرهنگی که در آن حس تعلق به چیزی را پدید می آورد، چیزی که همگان در آن سهیم بودند. آنان هیچ چیز مشترکی با آن غریبه ها نداشتند، غریبه هایی که با موریرا سزار به کانودوس آمدند، که از جمهوری و افکار پوزیتیویستی حرف می زد. از آن بدتر این که این غریبه ها خدانشناس بودند، درست مثل خود موریرا سزار که مذهب را مانعی در راه تجدد و پیشرفت می دانست. در چشم دهقانان عقاید این مرد خود ثابت می کرد که جمهوری ضد مسیح است. تمامی برزیل میان دو تعصب متقابل، و میان دو نابردباری متقابل تقسیم شد، تعصب و نابردباری مذهب از یک سو، و تعصب و نابردباری ایدئولوژیک از سوی دیگر همه اینها روی هم این فاجعه را پدید آورد.

برای من کل این ماجرا چنان بود که گویی در آزمایشگاهی کوچک الگوی چیزی را تماشا می کردم که از آغاز استقلال امریکای لاتین در این قاره روی داده است. همه ی کشورهای امریکای لاتین کم و بیش وضعیتی مشابه این داشته اند.تقسیم جامعه میان دو نگرش تعصب آمیز و متقابل درباره ی این که جامعه باید چگونه باشد و سازمان سیاسی جامعه باید چگونه باشد، همواره همان پیامدها را داشته است:جنگ، اختناق و قتل عام. آنچه کونیا در Os Sertoes توصیف می کرد مرا سخت تکان داد همان دم احساس کردم که باید تخیل خود را به کار گیرم و درباره ی کانودوس رمانی بنویسم- نمی خواهم این را بهانه کنم که فقط شیفتگی در برابر کانودوس و ماجرایی که به خودی خود ماجرایی فوق العاده بود مرا به این کار کشاند. واقعیت این است که من در عین حال احساس می کردم اگر بتوانم با استفاده از کانودوس به صورت زمینه ی اصلی داستان، رمانی قانع کننده بنویسم، شاید بتوانم در قالب داستان پدیده ای قاره ای را توصیف کنم، یعنی چیزی را که هر کشور امریکای لاتین می تواند آن را بخشی از گذشته ی خود، و در برخی موارد بخشی از اکنون خود بداند، زیرا در امریکای لاتین معاصر نیز هنوز می توانید کانودوس را در بسیاری از کشورها ببینید. برای مثال ما در پرو، یک کانودوس زنده در آند داریم.

بنابراین بر آن شدم که رویدادهای تاریخی کانودوس را دستمایه ی نوشتن رمانی کنم که در آن کاملاً آزاد باشم تا موقعیت ها را ابداع کنم، تغییر دهم و تحریفشان کنم و زمینه ی تاریخی را تنها نقطه ی آغازی در آفرینش چیزی قرار دهم که اساساً داستان می شد، یعنی ابداعی ادبی می شد. تصمیم گرفتم از همان ترتیب رویدادهای تاریخی، یعنی چهار لشکرکشی، پیروی کنم و شخصیت های تاریخی مثل سرهنگ موریرا سزار یا کونسولیرو، رهبر شورشیان، را به صورت شخصیت های ادبی به کار گیرم، اما خود را مقید به زندگی نامه ی واقعی آن ها نکنم و آزادانه از آنچه برای مقاصد ادبی خود سودمند دیدم اقتباس کنم. فکر می کنم هر چه را که درباره کانودوس نوشته شده خوانده ام. در طول این مطالعات چیزی که مرا مجذوب خود می کرد این بود که پیوسته به این نتیجه می رسیدم که این موضوع برای نوشتن رمان بسیار پرمایه و شوق انگیز است. کل ماجرای جنگ از دیدگاه جمهوری به گونه ای مستند ثبت شده بود. اما از جانب شورشیان هیچ سندی در دست نبود. شورشیان هیچ سند مکتوبی برجا نگذاشته بودند.با برخی از بازماندگان آن واقعه مصاحبه شده بود، اما سال ها بعد و در اواخر عمر آن ها. برای مثال نوشته ای در مورد ویلانووا، یکی از رهبران شورش، وجود داشت، که اواخر عمر روزنامه نگاری پیدایش کرده بود و با او مصاحبه ای کرده بود. این از معدود اسناد مکتوبی بود که از شورشیان بر جا مانده بود.

کل این وضع فرصت خوبی برای من بود تا ابداع کنم، و درباره ی آنچه بر شورشیان گذشته بود، و آنچه در کانودوس روی داده بود، عنان از تخیل خود برگیرم. به یاد می آورم که روزی به هنگام مطالعه- یادم نیست مطالعه ی چه کتابی یا چه مقاله ای- وقتی خواندم که کسی گفته بود در میان شورشیان آدمی عجیب الخلقه، اهل ناتوبا، بوده که نوشتن می دانسته، سخت به هیجان آمدم. فکر این که در میان شورشیان دست کم یک نفر بوده که سواد نوشتن داشته و احتمالاً چیزهایی نوشته، براستی هیجان انگیز بود. این تصور که نویسنده ای بالقوه در آن جمع بوده به راستی بر من تأثیر گذاشت.

کشف این نکته مرا به آفریدن شخصیتی کامل کشانید، شخصیتی بسیار مهم در این رمان، به نام شیر ناتوبا، آدمی بسیار نزدیک به کونسولیرو که همه ی گفته های او و نیز وقایع کانودوس را ثبت می کند. نام برخی فرماندهان کونسولیرو را حفظ کردم اما زندگی نامه شان را به ابداع خود نوشتم. یکی از جنبه های شگفت این شورش این بود که همین که جنگ آغاز شد، هر کس که در آن منطقه بود خود را به پایگاه شورش رساند. برخی از کشیشان روستا به آنجا رفتند و در کنار کونسولیرو، که مقامات کلیسا مرتد شناخته بودندش، جنگیدند. در واقع کشیشان روستا به رغم فرمان کلیسا نوعی همبستگی طبیعی با این افراد برقرار کردند و بدین سان شانه به شانه ی آن ها جنگیدند. همه ی تبهکاران منطقه از جمله راهزنان، بلافاصله به شورشیان پیوستند و اینان در واقع سرکردگان نظامی شورش بودند.

پاژئو از مشهورترین راهزنان منطقه بود که دست راست کونسولیرو شد. در زندگینامه ی پاژئو من از چیزی استفاده کردم که می توان آن را الگوی مشخص راهزنان اهل صحرا در آن زمان دانست. تصمیم گرفتم پیش از دیدار از منطقه و پیش از مشاهده ی دست اول صحرا، که جایگاه شورش بود، روایت اول داستان را بنویسم.و چنین کردم. مدت دو سال سرگرم نوشتن روایتی طولانی از این رمان شدم. تنها بعد از اتمام این روایت بود که به باهیا، سالوادور و به صحرا رفتم. بخت یار من بود که در این سفر با فردی برزیلی همراه شدم و او رناتو فراش، مدیر سابق موزه ی هنرمدرن سالوادور بود. فراش منطقه ی صحرا را خوب می شناخت و با کابوکلوها (ساکنان منطقه)آشنا بود؛ همچنین تاریخچه ی منطقه و جوامع آن را خوب می شناخت و دوستان بسیار در دهکده های صحرا داشت.

فراش در این سفر کمک بزرگی برای من بود، چون اهالی منطقه بسیار خشک و دیرآشنایند و با مردم ساحل که سرزنده و زود جوش اند تفاوت بسیار دارند. آنان جامعه ی بسته ای دارند و به بیگانگان اعتماد نمی کنند. اما رناتو فراش را از خود می دانستند و در جمع خود راهش می دادند. ما از بیست و پنج دهکده ای که می گفتند کونسولیرو در آن ها موعظه کرده دیدار کردیم. حتی دهکده ای را دیدیم که در آن کلیسایی را که کونسولیرو به دست خود ساخته بود هنوز بر جا بود. برای مردم منطقه، کانودوس و جنگ داخلی هنوز ماجرایی زنده بود، زیرا مهمترین رویداد و شاید یگانه رویداد مهم در زندگی این مردم بود. همه ی خانواده ها پدر و مادری، یا پدربزرگ و مادربزرگی در میان شورشیان داشتند، و همگی نقل ها و حکایت ها از جنگ شنیده بودند.ترانه های آن زمان هنوز بر سر زبان مردم بود و بسیاری از این ترانه ها را شنیدیم.همه ی این ها، چنان که می توانید حدس بزنید، مایه های خوبی برای رمان فراهم می کرد.

برای من بسیار جالب بود که کشف کردم دلیل عمده ی جنگ هنوز هم برجاست. به یاد می آرم که در جاهایی، پرسش های ما درباره ی کانودوس باعث بحث های تند و تیزی میان افراد می شد. برخی مردم از مداخله ی دولت حمایت می کردند و می گفتند که این تنها راه برزیل برای رسیدن به جامعه ای مدرن و یکپارچه بوده، می گفتند شورشیان آدم هایی شرور و سنگدل بوده اند. البته ماجرای غم انگیزی بوده، اما دولتی جمهوری، دولتی مدرن، در مقابل شورش مردمی بدوی که با نهادهای جامعه در می افتند و این نهادها را ضد مسیح می دانند، چه می توانند بکند؟ آیا جمهوری می تواند تسلیم این مردم متعصب بشود؟ وظیفه ی جمهوری دفاع از نظم و قانون بود، و به همین دلیل شورش کانودوس را سرکوب کرد.

از سوی دیگر، به خاطر دارم پدر گومر سیندو، کشیش دهکده ای کوچک، با شور و حرارت از شورشیان دفاع می کرد و معتقد بود که فساد کلیسای آن زمان سبب شده بود جمهوریخواهان جنگ را ببرند، و اگر مردمی چون کونسولیرو پیروز شده بودند امروز تاریخ کلیسا چیزی بسیار متفاوت می بود. او می گفت کونسولیرو کلیسای واقعی بوده، کلیسایی که عقاید جدید به فساد نکشیده بود. براستی عجیب است که همه ی مسائلی که پشت کانودوس نهفته بود، هنوز هم در منطقه برجا بود.

بدیهی است که مهمترین لحظه ی این سفر زمانی بود که به کانودوس رسیدم. کانودوس دیگر وجود ندارد، حالا دریاچه ای مصنوعی شده است. سدی در آن حوالی ساخته شده. مکانی که پایگاه اصلی شورش بوده اکنون زیر آب رفته و مردم منطقه می گویند « می بینید، کونسولیرو راست می گفت، چون هشدار داده بود که صحرا تبدیل به دریا می شود. راستی هم آن جا سراسر آب بود، پس او راست می گفت. بر کرانه ی این دریاچه هنوز صلیبی دیده می شود که مردم می گویند ، زمانی بر یکی از مناره های کلیسای کانودوس جای داشته، و سرتاسر منطقه هنوز پر از پوکه های به جا مانده از جنگ است. بعد از این دیدار، دوبار رمان را بازنویسی کردم، و تنها بعد از اتمام روایت آخر بود که در مقایسه با پیش نویس اول ایمنی بیشتر، یا نا ایمنی کمتری احساس کردم. چنان که گفتم، هیچ گاه در نوشتن رمانی با این همه مشکل دست و پنجه نرم نکرده بودم، اما در عین حال موضوع هیچ رمانی هم به اندازه ی جنگ آخرالزمان مرا به وجد نیاورده بود. و این بی تردید به من کمک کرد تا بر آن مشکلات چیره شوم.

از مشکلات اصلی من یکی تعیین زبان این مردم بود، چون من به اسپانیایی می نویسم وآن ها پرتغالی حرف می زنند. و از آن جا که من رمان هایم را به شیوه ی رئالیستی می نویسم، باید مشخص می کردم که این مردم به چه زبانی سخن بگویند، زبانی که برای خواننده ساختگی ننماید. سعی کردم زبانی خلق کنم که اگر چه اسپانیایی است، اسپانیایی خالص هم نیست، زبانی است که برخی واژه های پرتغالی هم در آن راه یافته تا رنگ پرتغالی به جملات و به کل زبان بدهد. این تمهید را نه فقط در دیالوگ ها که در توصیفات نیز به کار بستم. می خواستم ساختار رمانی پر حادثه به این رمان بدهم، چون همیشه از هواداران رمان های پر حادثه بوده ام. کانودوس فرصت خوبی به من می داد تا رمانی حماسی و پر حادثه بنویسم، رمانی سرشار از ماجراها، رمانی که در آن وقایع نظامی اهمیت زیادی دارد. از بسیاری کتاب های تاریخی و ادبی تأثیر پذیرفته ام. در سفر به باهیا یکی از نکاتی که مایه ی شگفتی من شد این بود که این سنت پهلوانی هنوز هم در آن بخش از برزیل زنده است و در قالب ادبیات حماسی که پرتغالی ها به برزیل آورده اند، تجلی می کند. این سنت دیری است از پرتغال رخت بر بسته، اما در منطقه صحرا هنوز می توانید ترانه های پهلوانی را از زبان خنیاگران دوره گرد بشنوید. من این ترانه ها را بی هیچ واسطه در رمان آوردم، تا هم یادی از این سنت کرده باشم و هم چیزی را که در فرهنگ معاصر صحرا بر جا مانده نشان بدهم.

این رمان در عین حال می بایست رمانی در فضایی گسترده می بود و حرکت داستان در آن بسیار آزادانه صورت می گرفت. در نظر من این نکته اهمیت داشت که ساختار و شکل رمان فاصله ی خواننده را با حوادثی که کم و بیش یک قرن پیش روی داده بود حفظ کند. در برخی قسمت های رمان، آگاهانه نوعی عبارات و سبک نوشتاری برگزیدم که یادآور سبک روایی قرن نوزدهم بود. تصمیم گرفتم که برخی افراد و برخی رویدادهای رمان از فاصله ای دور به خواننده معرفی شوند؛ یعنی مثلاً برای من مهم بود که تصور خواننده از کونسولیرو همان تصوری باشد که پیروانش از او داشتند، نه چون انسانی ساخته گوشت وخون، بلکه سیمایی اساطیری و حضوری آسمانی. از این روی لازم می آمد که کونسولیرو همواره دور از خواننده باشد. راوی هیچ گاه به کونسولیرو نزدیک نمی شود، هموراه از چشم پیروانش به او می نگرد و چنان توصیفش می کند که در تصور مردمی می آمد که معتقد بودند او تجسم ذاتی آسمان است. همه ی این قسمت ها را به سبک قرن نوزدهم روایت کردم، اما در میان آن ها قسمت هایی گنجاندم که سبکی مدرن داشت.

سال ها پیش از خواندن کتاب ائوکلیدس داکونیا، من در فکر این بودم که رمانی یا داستان کوتاهی درباره ی شخصیتی بنویسم که به هنگام مطالعه ی تاریخ آنارشیسم در اسپانیا به ذهنم آمده بود. می دانید که آنارشیسم در قرن نوزدهم اهمیت بسیار در اسپانیا داشت، در برخی مناطق این کشور جنبشی مردمی شده بود. برای مثال، در اندلس و کاتالونیا آنارشیسم براستی محبوبیت داشت. در تاریخ آنارشیسم خواندم که گروهی از آنارشیست های بارسلون شیفته ی جمجمه شناسی (شبه علمی که مردی به نام فرانتس جوزف گال بنیان نهاده بود ) شده بودند. بنا بر تعالیم گال، استخوان های سر تجسم روح و ویژگی های اخلاقی و روانی فرد شمرده می شد. متخصص جمجمه شناسی می توانست با دست کشیدن بر استخوان های سر، بلافاصله خصوصیات فرد را بیان کند. آنارشیست های کاتالان سخت تحت تأثیر افکار گال بودند و اعتقاد داشتند که جمجمه شناسی ماتریالیسم فلسفی را تأیید می کند. بدین ترتیب آنان آنارشیست های جمجمه شناس یا جمجمه شناسان آنارشیست شدند.

مطالعه ی افکار این آنارشیست های جمجمه شناس مرا به هیجان آورد و براستی وسوسه ام کرد تا رمان یا داستان کوتاهی بنویسم که شخصیت اصلی اش یکی از آن ها باشد. اما این کار دشواری بود، چرا که من در آن روزها درباره ی پروی معاصر می نوشتم. چطور می توانستم آنارشیستی در آن رمان بگنجانم. هیچ ربطی به مضامین معاصر نداشت. اما وقتی نوشتن جنگ آخرالزمان را آغاز کردم، این آنارشیست جمجمه شناس جای خور را پیدا کرد. پس این آنارشیست جمجمه شناس را در این رمان تعصبات متقابل، به کانودوس بردم. این کار بعد تازه ای به این رمان افزود. بیگانه ای که به امریکای لاتین می آید، تا رویاهای خود و ناکجاآباد خود را پیدا کند. این یکی از جنبه های مهم تاریخ ماست، بیگانگانی که به امریکای لاتین می آیند و امریکای لاتین را چنان که هست نمی بینند، بلکه چنان می بینندش که می خواهند باشد، و بدین ترتیب آرمان ها و رویاهای فردی خود را ارضا می کنند. ما فهرستی بلند بالا از این گونه افراد داریم که با کریستف کلمب آغاز می شود. کلمب می خواست به هند برسد، دست بر قضا گزارش به امریکای لاتین افتاد و هند را دید.

می خواستم این آنارشیست جمجمه شناس تجسم شخصیت اصیل بیگانه ای باشد که گمراهی او در شناخت واقعیت ما، درست معادل گمراهی کونسولیرو و گمراهی موریرا سزار به دلایل فلسفی است. در مورد مشخص این شخصیت آنچه چشمان او در دیدن واقعیت اطرافش کور می کند، ناکجاآباد است. این آنارشیست یکی از شخصیت های اصلی رمان شد. می خواستم اوکلیدس داکونیا هم در این رمان حضور داشته باشد، کسی را می خواستم که تجسم آن چیزی باشد که کونیا بهتر از هر کس دیگر در این جنگ به آن تشخص داده بود. این روشنفکر امریکای لاتینی – باهوش، عاقل، با فرهنگ، با نظری نیکخواهانه به واقعیت های ما- به رغم همه ی این ها، آن چنان پایبند ایدئوالوژی است که می تواند عامل اساسی در تراژدی های ما و در فاجعه های سیاسی ما باشد. از وجود اوکلیدس داکونیا استفاده کردم تا شخصیت روزنامه نگاری در رمان بیافرینم. او خبرنگاری نزدیک بین است( و این تنها توصیف او در جنگ آخرالزمان است ) که فقط یکی از شاهدان این ماجراست، ماجرایی که اگر چه در آن زندگی می کند براستی از آن سردر نمی آورد، اما بعدها تلاش بسیار به خرج می دهد تا آن موقعیت را درک کند و کتابی در آن باره می نویسد که توضیحی واقعی است بر آنچه در کانودوس گذشت.

می خواستم ادبیات، کلام مکتوب، هم در این رمان شخصیتی مهم باشد، زیرا وقتی در کار پژوهش درباره ی کانودوس بودم کشف کردم که کلام مکتوب در آنچه روی داد عاملی مهم بوده است. این سوءتفاهم ملی از آن روی امکان پذیر شد که مطبوعات چیزهایی درباره ی کانودوس می گفتند، خطابه هایی ایراد می شد و آن گاه به چاپ می رسید و کنفرانس هایی درباره ی آن چه روی داده بود برگزار می شد. بدین سان کلام مکتوب که قرار بود واقعیت را توضیح دهد و تفسیر کند در عمل واقعیت را تغییر می داد، درست به همان گونه که داستان واقعیت را دگرگون می کند. کلام مکتوب شاهد فاجعه ی کانودوس بود. می خواستم ادبیات در آن جا حاضر باشد، درست مثل شخصیتی واقعی در آن جا باشد و رویدادها را به میل خود دستکاری کند و مردم را وادارد که نگرش هایی خاص را پذیرا شوند. این جنبه- کلام مکتوب – اهمیت بسیار در این رمان دارد.برخی مقالات روزنامه ها، مثلاً گزارش مذاکرات سیاسی مجلس، در رمان نقل شده است.همچنین نامه هایی که شخصیت ها به یکدیگر نوشته اند و رویدادها را توصیف کرده اند و این نامه ها سبب شد مردم فکر و عمل خود را در برابر کانودوس تغییر دهند.

ابداع زبانی قابل قبول برای دیالوگ های دهقانان و گاو چرانان یعنی فقیرترین مردم در جنگ آخرالزمان براستی برای من دشوار بود. این افراد معمولاً مستقیماً با خواننده صحبت نمی کنند. آنچه اینان می گویند، و کلام ایشان، اغلب از صافی واسطه ها عبور می کند، و واسطه ها مردمی از طبقه ی متوسط هستند یعنی روشنفکران، پزشکان، روزنامه نگاران و مالکان، که ابداع زبانشان برای من ساده تر بود.این شیوه به من کمک کرد که در رمان جامعه ای خلق کنم که درست به اندازه ی برزیل در دوران جنگ داخلی، تقسیم شده است. راوی برزیلی را به خواننده نشان می دهد که متمدن تر است، برزیلی آلمانی و برزیلی غربی شده است؛ و در عین حال با تمهیدات ادبی فاصله ای میان خواننده و آن جانب دیگر کشور ایجاد می کند. این عدم توازن، هویت دنیایی تقسیم شده را به زبان رمان می بخشد، دنیایی تقسیم شده به دو جامعه که قادر به ارتباط با یکدیگر نیستند. بنابراین مسئله ی اصلی جنگ آخرالزمان تفاوت های مذهبی یا سیاسی موجود در برزیل و به طور کلی در امریکای لاتین نیست، بلکه جدایی و تعارض میان دو جامعه ای است که قادر نیستند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند.

stds testing
1396/08/13 ساعت 17 و 09 دقیقه و 17 ثانیه
مقاله خوب من خیلی از این مسائل را نیز خواهم دید.
ask a psychic
1396/08/12 ساعت 19 و 39 دقیقه و 02 ثانیه
این قابل توجه است که برای بازدید از این صفحه وب و خواندن نظرات همه دوستان در مورد این قطعه از
نوشتن، در حالی که من نیز مشتاق دانش است.
What do you do for Achilles tendonitis?
1396/06/18 ساعت 04 و 27 دقیقه و 31 ثانیه
Hi there, I log on to your blog regularly. Your humoristic style is awesome,
keep up the good work!
How much does it cost for leg lengthening?
1396/06/16 ساعت 06 و 21 دقیقه و 19 ثانیه
Hey very nice blog!
foot pain
1396/06/13 ساعت 19 و 40 دقیقه و 35 ثانیه
Hello! Do you know if they make any plugins to protect against hackers?

I'm kinda paranoid about losing everything I've worked hard on. Any tips?
What do eccentric heel drops do?
1396/05/11 ساعت 01 و 50 دقیقه و 25 ثانیه
hello there and thank you for your info – I have certainly picked up something new
from right here. I did however expertise several technical points using this site, as I experienced to reload
the web site lots of times previous to I could get it to load
correctly. I had been wondering if your hosting is OK? Not that I am complaining, but slow loading
instances times will sometimes affect your placement in google and could damage your high-quality score if advertising
and marketing with Adwords. Well I am adding this RSS to my email and could look out for much more of your respective exciting
content. Make sure you update this again soon.
Kimber
1396/05/10 ساعت 21 و 00 دقیقه و 46 ثانیه
Hey! This is kind of off topic but I need some guidance from an established blog.
Is it hard to set up your own blog? I'm not very techincal but I
can figure things out pretty quick. I'm thinking about creating my own but I'm not sure
where to start. Do you have any points or suggestions?

With thanks
Alisa
1396/02/25 ساعت 19 و 10 دقیقه و 51 ثانیه
hello!,I love your writing very so much! share we keep
up a correspondence more approximately your post on AOL?

I require a specialist in this house to unravel my
problem. Maybe that's you! Taking a look forward to look you.
کمند
1390/04/4 ساعت 16 و 03 دقیقه و 42 ثانیه
واوووووو آنارشیسم جنبشی مردمی بوده..چه مطالب جالبی در ادمه مطلب داری..راستی ناراحت نباش...می گذره..برای منم پیش اومده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان