تبلیغات
شب،سکوت،کویر... - در خیابان
شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

در خیابان

 

ساعت کار بعد از ظهر بانک رامی پرسم می گویند چهار تا شش. از سه یک ربع گذشته است که از شرکت به همراه یکی از همکارانم می زنم بیرون. می دانم اگر بروم خانه و ناهاری بخورم و پایی دراز کنم مثل پریروز دیر می شود و نمی رسم بروم بانک. پس تصمیم می گیرم قبل از اینکه راهی خانه شوم سری به بانک بزنم. نیم ساعتی پیاده می رویم تا زمان بگذرد و به در بسته برنخورم.

از همکارم جدا می شوم. ساعت چهار ربع کم است. تاکسی ها و سواری ها قطار شده اند و در انتظار مسافرند. مردی مسیرها را فریاد می کند راهنمایم می شود تا سوار یک پراید سفید یخچالی شوم. راننده پسر جوانی ست. از همانها که موهای بلندی دارند و به ضرب اتوی مو سیخ سیخش کرده اند. صندلی جلو خانم میانسالی می نشیند و بغل دستم دختر جوانی. منتظر مسافر چهارم هستیم. راننده صدای ضبط را بلند می کند. موسیقی رپ می خواهد پرده ی صماخ را بدرد. دختری که بغل دستم نشسته با صدای آهسته ای می گوید: آقا حرکت کنید کرایه رو حساب می کنم.

راننده که به زور صدای دختر را می شنود جمله ای را که شنیده تکرار می کند و پا روی گاز می گذارد. چند دقیقه ای می گذرد. بیشتر مسیر را طی کرده ایم. دختر جوان باز هم با همان صدای آهسته می پرسد: ببخشید آقا ، مسجد امام رضا کجاست؟

راننده به گمان اینکه دختر می خواهد پیاده شود می زند بغل. دختر بار دیگر می گوید: نمی خوام پیاده شم. مسجد امام زضا کجاست؟

راننده کمی مکث می کند : مسجد؟ خانم من " مسجد " نمی دونم کجاست.

... و این مسجد را طوری ادا می کند که انگار کلمه ی نامتجانسی شنیده و دارد تنها تکرارش می کند. رو به دختر می کنم می گویم: احتمالاً یک کم بالاتر داخل بلوار دیلمان.

راننده آهسته می راند که شاید مسجد را رد نکند. عینک آفتابی اش را روی بینی جا به جا می کند. با لحن ناباورانه  و تقریباً تمسخرآمیزی می پرسد: می خوای بری مسجد نماز بخونی؟!

دختر بی حوصله جواب می دهد: نه آقا، یکی از اقوامم فوت کرده.

در میانه ی بحثشان صدایم را به زحمت به گوش راننده می رسانم: جناب! ممنون. پیاده میشم.

 

هوا آفتابی، اما ملایم و بهاری ست. به درب بسته می خورم. ده دقیقه به چهار مانده. قدم می زنم و ویترین مغازه های نزدیک بانک را تماشا می کنم. بلکه وقت زودتر بگذرد.

دو دقیقه ای به ساعت چهار بیشتر نمانده. کنار  پنجره های بلند بانک ایستاده ام. در حالیکه معده ام به قار و قور افتاده و خسته ام؛ نگاه از کف پیاده رو می گیرم و به سمت چپم از سر بی حوصلگی نگاهی می اندازم. زن نسبتاً جوانی به سمتم در حال گام برداشتن است: بسته ست بانک؟

به علامت تأیید سری تکان می دهم: یکی دو دقیقه ی دیگه باز می کنن.

-          آره، چند دقیقه ی پیش اومدم دیدم بسته ست.

سی و هفت هشت ساله به نظر می رسد. زیبا نیست. آرایش غلیظی کرده، مانتوی کوتاهی پوشیده و جوراب کلفت مشکی اش با آن کفشهای پاشنه بلند سبک نظرم را جلب می کند. صمیمی کنارم ایستاده است. می گوید: فکر کنم اومدن.

نگاهی به درب بانک می اندازم. یکی از کارمندها دارد قفل درب را باز می کند. صدای مردی از پشت سرم حواسم را از کارمند بانک می گیرد؛ راننده ی تاکسی ست که کنار پیاده رو پارک کرده و بیرون اتومبیلش ایستاده است: خانم ! باز شد.

زن زیرلب غر می زند: خیله خب! بذار در رو وا کنن، میرم دیگه. من که گفتم برو ... خودت واستادی.

نگاهش می کنم. لبخندم می زند و می گوید: بهش گفتم برو، گفت نه منتظر می مونم. حالا عجله داره.

می خندد: باهام پیاده شد و پشت سرم اومد ببینه بانک بازه یا نه. همچین شکمشو داده بود تو، داشتم می ترکیدم از خنده.

لهجه ی غریبی دارد. می خواهد تهرانی حرف بزند اما موفق نیست ته مایه ی شاید آذری اش از آن دورها خودنمایی می کند. ادامه می دهد: میگه پنجاه سالمه. بهش گفتم ... جوون موندی... خیلی ذوق کرد.

لبخند وارفته ای تحویلش می دهم و اشاره می کنم به داخل بانک بیاید.

کارمندها هستند. اما هیچکس داخل باجه ها نیست. یکی از کارمندها که مردی چهل ساله است، یکی از درهای چوبی را کنار می دهد و به زن جوان نگاه آشنایی می کند. زن خودمانی حال و احوال می کند. مرد محترمانه پاسخ می گوید. چهره ی زن را نمی بینم. رفته است پشت ستون: چقدر طولش دادین تا باز کردین... زنگ زدم جواب ندادید؟!

مرد به تلفن همراهش نگاهی می اندازد: ا ... راستی؟... نفهمیدم.

بعد رو می کند به من. "خسته نباشید" ی عرض می کنم. جوابم می دهد. رو می کند به زن: خب... خوب هستید؟ چه خبر؟

زن با صدای زیری جوابش می دهد و بعد جریان راننده ی تاکسی را برای کارمند بانک تعریف می کند. چیزهای اضافه تری هم می گوید که ربطش را نمی فهمم.مرد می خندد: عجب شیطونی هستی تو!

زن جواب می دهد: حالا به شوهرم بگم چی میگه؟ اون نمی پرسه ها... اما من خوشم می آد بگم.

کارمند بار دیگر حضور مرا احساس می کند: بله؟ چه امری داشتید؟

-          می خواستم یه حساب باز کنم.

-          یکی از همکارانش را صدا می زند: فرشید جان! یه حساب برای خانوم باز کن.

-          فرشید جان(!!!) انتهای بانک نشسته، آنقدر دور که دیگر صدای زن را نمی شنوم. تنها صدای پچ پچ می آید و ریسه رفتن های مرد.

ده دقیقه بعد در حالیکه صدای خنده های مرد نظر فرشید را هم به خود جلب کرده، زن خداحافظی اش را با صدای بلندی ادا می کند و از بانک خارج می شود. می رود صندلی جلو می نشیند. صمیمانه به طرف راننده ی پنجاه ساله خم می شود. دستها را در هوا تکان می دهد و نمی دانم که چه می گوید. شاید از کارمندی که بیست دقیقه ای با هم خوش و بش کرده اند حرف می زند. راننده با طمأنینه استارت می زند . آرام آرام از نظرم دور می شود. لحظاتی بعد فرشید جان شناسنامه و کارت ملی ام را به همراه یک برگ رسید تحویل کارت عابر بانک روی پیشخان می گذارد. تشکر می کنم و دمی بعد کنار خیابان منتظر تاکسی می شوم. پژوی دودی بوق می زند و اشاره می کند که تا میدان می رود. سوار نمی شوم. به جایش تاکسی می گیرم و از این همه اعتماد خنده ام می گیرد.

رنویی بی مهابا جلوی تاکسی می پیچد. راننده نق می زند: مث گاو می پیچه عوضی... .  

 

How we can increase our height?
1396/06/26 ساعت 20 و 51 دقیقه و 06 ثانیه
Pretty nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted to say that I have really enjoyed surfing around your blog posts.

In any case I'll be subscribing to your feed and I hope you
write again very soon!
What causes pain in the back of the heel?
1396/06/23 ساعت 18 و 33 دقیقه و 21 ثانیه
Hi there I am so excited I found your web site, I really
found you by error, while I was researching on Askjeeve
for something else, Nonetheless I am here now and would just like to
say thanks for a fantastic post and a all round entertaining blog (I also
love the theme/design), I don't have time to look over it all
at the moment but I have bookmarked it and also included your RSS feeds,
so when I have time I will be back to read a great deal
more, Please do keep up the excellent job.
foot pain
1396/06/13 ساعت 19 و 30 دقیقه و 46 ثانیه
I really like what you guys are usually up too.
This type of clever work and coverage! Keep up
the amazing works guys I've incorporated you guys to my own blogroll.
Foot Issues
1396/05/17 ساعت 14 و 24 دقیقه و 25 ثانیه
Nice post. I used to be checking constantly this blog and I'm inspired!
Extremely useful information particularly the ultimate section :) I maintain such info a lot.
I was looking for this particular info for a very long
time. Thanks and good luck.
پردیس
1389/01/25 ساعت 18 و 36 دقیقه و 18 ثانیه
تاکسی و غیر تاکسی نداره این اتفاقها زیاد تو خیابونامون میوفته.
....
مرسی
hamoon
1389/01/24 ساعت 02 و 29 دقیقه و 42 ثانیه
من ریشه ام را گم کرده ام...
razieh
1389/01/22 ساعت 14 و 55 دقیقه و 19 ثانیه
mibini torokhoda?
بی برفی
1389/01/20 ساعت 22 و 51 دقیقه و 12 ثانیه
سلام.
دلچسب بود ...اما من طرفدار متنای موجز ترم ...
پدربزرگ
1389/01/19 ساعت 14 و 58 دقیقه و 40 ثانیه
سلام دوست عزیز....

دیگه به ما سر نمیزنی....

به همین زودی پدربزرگ رو فراموش میکنی....
افرا و پاییز
1389/01/18 ساعت 14 و 48 دقیقه و 23 ثانیه
کاملا می شد لحظات رفته بر راوی را دید و حس کرد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان