تبلیغات
شب،سکوت،کویر... - عیار 14
شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

عیار 14

" نفس عمیق " را سال 83 در یک مانیتور  هفده اینچ دیدم و نفسم بند آمد و نمی دانستم  که باید پنج سال منتظر باشم تا "عیار 14" به نمایش درآید و بشود نفسی عمیق کشید.

" عیار 14 " به کارگردانی " پرویز شهبازی " ، با بازی تأثیرگذاری از کامبیز دیرباز و زحمت بسیاری که محمدرضا فروتن کشیده بود و باقی بازیگران که معلوم است همه ی تلاششان را کرده اند تا خوب باشند و دست کم اگر ندرخشیدند بتوانند کورسویی از بارقه ی امید را دل مخاطب بیفروزند!

عیار 14 فیلمی ست با دیالوگهای بسیار مختصر که در واقع نکته ی مهمی تویشان نیست. یعنی بار مفهومی فیلم بسیار کم به دوش دیالوگهاست. فیلم با وانتی که جنازه ی فرید – محمدرضا فروتن – را حمل می کند و در یک جاده ی برفی و ابری در حرکت است آغاز می شود و به وانتی که منصور – کامبیز دیرباز- را به سوی روستایی که دخترش در آنجاست می برد ختم. در میانه ی این دو جاده ی برفی و مسافرانش قصه ای تعریف می شود که تا به آخر دچارت می کند. دچار یک نوع دلواپسی، حیرانی و تردید برای اینکه بتوانی قضاوت کنی. قضاوتی که هر لحظه سخت تر می شود و تو گویی میان پیچیدگی آدمهای قصه گیر کرده ای.

از سویی فرید که بیشتر حجم فیلم و قصه به او و صحنه های حضورش در کادر اختصاص دارد ، وحشت زده است از بازگشت منصور و احتمالاً انتقامی که می خواهد از او بگیرد و از سویی دیگر منصور است با سکوتی انگار بی پایان که گیجت می کند که در پی چیست و چرا هست و چرا آمده است و چرا نمی رود پی کارش.

فرید بیننده را با یادآوری خاطراتش و ترسی که از بازگشت منصور بر او حاکم شده به هیجان می آورد و سکوت منصور به این هیجان دامن می زند. فیلم ته مایه ای وسترن دارد. شبیه دوئلی ست بی انتها که در پایان قصه می فهمیم نشانه ی شلیک دو جهت متفاوت است.

آنکه گناهکار است باید منصور باشد کسی که خلاف کار بوده، به زندان رفته، و ظاهراً در پی انتقام از فرید است که باعث لو رفتن او در سرقت طلاها شده. ظاهر خشن اش، صورت زخم خورده، بازوهای خالکوبی شده، حرکات پر طمأنینه، و حتی غذای زیادی که می خورد همه و همه گواه این هستند که بدمن (BadMan)  قصه اوست. ولی در مقابل فرید که مردی ست سرشناس و کاسب، کسی که با پلیس همکاری می کند تا سارق به دام افتد باید آدم خوبه باشد. اما خلق و خوی بیش از حد محافظه کار و ترسوی فرید- طرز صحبت کردنش با پلیس و اینکه تکه ی روزنامه ای که نام او را به عنوان یک شهروند مسئول چاپ کرده اند بعد از گذشت پنج سال نگه داشته است و...- ، رفتار تحقیرآمیزی که با آشنایانش دارد، رفتار خشن و بی تفاوتی که در برابر همسرش از خود نشان می دهد در مقایسه با رفتار مهربان اما خودخواهانه ای که با معشوقه اش – مینا ساداتی- دارد و ... فکر می کنم براستی کدام بدمن قصه است؟ اینجا حرف از شخصیتهای خاکستری نیست. مثل فیلمهای فارسی هم سیاه و سفید نداریم. عیار 14 کش و واکشی ست برای تمیز دادن خوبی ها و بدی ها و اینکه براستی چه کسی رنگ خاکستری روحش به سیاهی گراییده است؟

محمد رضا فروتن به تمامی شخصیت فرید را برایمان تعریف می کند. نگاه ها، حرکت دست هنگام حرف زدن، لحن صحبتش کاملاً شبیه فرید است. مردی که همه ی آدمها را برای نفع خود می خواهد و این میل را پشت محافظه کاری و درستکاری اش پنهان کرده است. همه کارش ظاهراً شرعی است: همکاری با پلیس، اینکه حاضر نیست به مشتری تخفیف بدهد، طرزی که النگو را دست زنان مشتری که لابد نامحرم اند می کند، کمکی که به مسجد شهر می کند، معشوقه اش که صیغه اش شده  و اینکه او معتقد است زنش از ماجرای زن دوم مطلع است و فقط به روی خودش نمی آورد و اینگونه پنهان کاری اش را توجیه می کند.

اما بیننده می داند که او از ترسش با پلیس همکاری کرده، با مشتری رفتار سرد و تحقیر آمیزی دارد حتی نسبت به دوستانش حس محبتی ندارد، با شاگرد مغازه اش رفتاری استثمار گرانه دارد، به مسجد رفته تا از بسیج اسلحه تهیه کند بعد که موفق نمی شود مسجد را مکان گرم و امنی می بیند که می تواند دمی بیاساید،زن دوم را تنها برای خوشی های خود در خفا می خواهد. او را از همه پنهان می کند. اصلاً به فکر تنهایی های او نیست.

فروتن خوب و قابل قبول است. آنقدر قبولش می کنی که نمی توانی دوستش داشته باشی چرا که او تمام قد فرید است نه فروتن!

کامبیز دیرباز عالی ست. طمأنینه ای که در رفتارش نشان می دهد، خوفی که از حضورش در کادر به دل آدمی می افتد، صحنه ای که بطری دوغ را لاجرعه سر می کشد و بعد ظرف میوه را به سمت خود می کشد و سیبی را قاچ می کند، دیالوگهایی که وقت درد دل کردن با احسان – پوریا پورسرخ – ادا می کند، طرز راه رفتنش ، بازی اش با سگ و ... بسیار خوب اجرا شد. به خوبی می توانی با کسی این چنینی اگر در اطرافت دیده باشی مقایسه اش کنی تا دریابی که مو نمی زند. او یک کابوی ایرانی ست . شاید جاهلی که دیگر دوره اش سر آمده، سرش به سنگ خورده، مرد شده و در پی دختر گم شده اش است. او مثل شغلش است. وقتی احسان درباره اش می پرسد و او جواب می دهد:

قبلاً تو کار سماور سازی بودیم که دیگه دوره ش سر اومده، الان بیشتر برای یه کار دیگه اومدم اینجا... در حین ادای این دو جمله آستین زیر پیراهنی را به آرامی روی خالکوبی بازویش می کشد. انگار کمی معذب است از اینکه می خواهد خود را واگویه کند.

آنقدر سکانس مسافرخانه به دلم نشست که به همه ی فیلم ترجیحش می دهم.

مینا ساداتی، که تا به حال ندیده امش خوب است. عادی ست. هیچ جایی توی ذوق نمی زند هر چند که خیلی عمیق نیست.

پوریا پورسرخ؛ پسر بزرگ شده ی پایتخت است از آنهایی که خیال می کنند خیلی زرنگ اند. با وجود سابقه ی مبالغه ای که در اجرا دارد اینجا این غلو آمیز بودن به بازی اش می نشیند.

مهشید افشارزاده؛ حضور کمی دارد که خوب از پسش بر می آید.

صدابرداری فیلم عالی ست. ریزترین صداها از قلم نیفتاده اند. در بشتر فیلم به جای موسیقی از صدایی که در صحنه جاری ست استفاده شده که این عالی ست.

موسیقی سکانس پایانی فیلم – آداجیو آلبینونی – حس متفاوتی را القا می کند که دوستش دارم.

برایم جالب شد؛ علاقه ی پرویز شهبازی به استفاده از موسیقی غربی، جاده و نابازیگران که در نفس عمیق هم به خوبی به کار برده شده بود.

امیدوارم این بار کمی کمتر از پنج سال چشم براه اثر بعدی او باشم.    

foot pain
1396/06/13 ساعت 19 و 02 دقیقه و 38 ثانیه
Hi there, its fastidious article concerning media print, we all be aware of media
is a fantastic source of data.
Do compression socks help with Achilles tendonitis?
1396/05/11 ساعت 01 و 52 دقیقه و 32 ثانیه
My relatives every time say that I am wasting my time here at net, however I know I am getting knowledge every day by reading such nice articles.
غوغای سکوت
1388/12/20 ساعت 14 و 42 دقیقه و 01 ثانیه
داداش غوغای سکوت
1388/12/20 ساعت 14 و 41 دقیقه و 15 ثانیه
باشه اقا هر چی تو میگی راسته.
به قول فاضل نظری : ما کمتریم حوصله شرح قصه نیست.
غوغای سکوت
1388/12/20 ساعت 14 و 39 دقیقه و 37 ثانیه

به جان خودت نباشه به جان خودم دروغ می گه.
قرار بود صبح بیاد تهران دنبالم بریم ولی خواب موند بی معرفت.
حالشو می گیرم.
الان دارم می زنمش.چشمش داره کبوود میشه.
تازه 2 دقیقه قبل از اینکه بیاد ور دل من بشینه داشت با دوستش قرار می ذاشت.
به این روی قبله اگه دروغ بگم.
داداش غوغای سکوت
1388/12/20 ساعت 14 و 37 دقیقه و 06 ثانیه
سلام
ببین دروغ می گه.
الان ساعت 14:32 روز پنج شنبه است
بهش التماس میکنم بریم تهران ببینیم فیلمو میگه نه من با دوستم(سهیلا) قرار دارم برم گوهردشت لباسای جدید رو ببینم.
من عذر می خوام این خواهر من یکم توهم میزنه.
غوغای سکوت
1388/12/20 ساعت 14 و 33 دقیقه و 21 ثانیه
ممنون که معرفی کردی.
یه داداش بی معرفت دارم که منو نبرد تا ببینمش.
تلافی می کنم.
می رم میبینم.حتما.
به من سر بزن.
hamoon
1388/12/15 ساعت 02 و 07 دقیقه و 55 ثانیه
آن روزها نفس عمیق مرهم بود...اما حالا برای نسل ما،دیگر نه...این نقد بومی و پرحس،نشست بر دلمان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان