شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

یک کتاب؛ یک حرف نگفته 2

« این باد بود که آمد و ما را با خود برد.این باد هنوز فرو ننشسته است. روابط معمولی و حتی بسیار خصوصی آدم ها را همین باد است که تعیین می کند و من هنوز از سر گیجه ی این چرخش عجیب بیرون نیامده ام! »

با قلم "امیر حسن چهلتن" در سایت کتاب و نشر الکترونیک آشنا شدم. داستان کوتاهی از او در این سایت قرار داشت به نام « در یکی از همین تابستانها».  نام دیگر آثار او را هم در همین سایت خواندم:

صیغه، دخیل بر پنجره فولاد، روضه ی قاسم، تالار آینه، دیگر کسی صدایم نزد، چیزی به فردا نمانده است، مهر گیاه، تهران شهر بی آسمان، عشق و بانوی ناتمام، ساعت پنج برای مردن دیر است، و آخرین رمان منتشر شده از او؛ «سپیده دم ایرانی».

بیشتر داستان در فضای تهران انقلاب 57 می گذرد. فلاش بک ها به سی سال پیش اشاره دارند. داستان حکایت مردی است از خانواده ای نظامی که در گیر و دار مخالفت با رژیم شاهنشاهی مجذوب حزب توده می شود و در راه باوری خام، جوانی و عشقش را که  زنی به نام میهن است، فدا می کند. بعد از گذشت سی سال تبعید، به سوی گذشته ای از دست رفته باز می گردد ولی میهن در انتظار او نیست. همه چیز تمام شده و به گفته ی او آخر زمان فرا رسیده است. مکالمه ی شخصیتهای داستان بیشتر شباهت به بازیگران تئاتر دارد و از آن جایی که میهن هنرپیشه ی تئاتر است، حس و حال نمایش، بر داستان مستولی است. حتی در جایی میهن اعتراف می کند که همه ی ما "هاملت" – یکی از شخصیتهای مشهور نمایشنامه ی هاملت اثر ویلیام شکسپیر ( شرمنده از اینکه توضیح واضحات می دهم )- هستیم.

داستان از قلمی بسیار روان برخودار است. حرفی برای گفتن دارد که بسیار مسرور شدم از شنیدنش در این هوای خفه. درد دل گروهی از مردم که با  انقلاب در گیر شدند  که البته خود امیر حسن چهل تن هم جزوشان است.

« اینجا کسی مسئول کاری که می کند، نیست! همه فکر می کردند همان کاری را باید بکنند که دیگران می کنند. شاید هیچکس به خودش اجازه نمی داد شخصاً و مستقلاً در این باره تصمیم بگیرد. صورت مسئله همه را دچار هیجان کرده بود. همه مطمئن بودند باید با شاه مخالفت کنند که البته برایش دلایل کافی داشتند. و فکر می کردند باید با انقلاب همراهی کنند که اغلب دلیلی برای آن نداشتند. عاقبت همه راه افتادند، ما هم راه افتادیم! هیاهوی سیاست قدرت فکر کردن را از مردم گرفته است! – صفحه ی 52 –

«سپیده دم ایرانی» سخن از رو دست خوردن نسلی از مردم این سرزمین است که در سالهای ابتدایی بعد از انقلاب 57 میهن را رها کردند و به گوشه ای از این جهان خزیدند بی چشمداشتی از آینده.

بخشی از کتاب که بسیار دوستش دارم و شما را به خواند همه ی آن تشویق می کنم:

میهن با نگاهی مات به روبرو خیره بود. شاید در تجسمی ذهنی، خود را در نقش های مختلف یکی یکی باز می شناخت و ایرج ناگهان گفت: چقدر دلت می خواست یک روز نقش افیلیا را بازی کنی!

میهن دستها را پایین آورد. لحظه ای بر نگاه بی فروغ مرد غریبه درنگ کرد؛ انگار هاملت بینوا روبرویش نشسته بود. و آنوقت با نگاهی کنجکاو و لحنی پر سوءظن گفت: تو هم این را دلت می خواست؛ خیلی بیشتر از من! ... چرا؟ ... راستی چرا؟

ایرج یکه خورد. دهان باز کرد و فقط گفت: برای اینکه...

-برای اینکه یک پیش بینی غریزی در این آرزو وجود داشت! بله ... برای همین!

ایرج با بیچارگی گفت: آخر می دانی...

میهن با تـأکید گفت: من هیچ چیز نمی دانم. آن موقع به شکل ابلهـانه ای فکر می کردم همـین امروز فرداست که من هم چمدانم را بردارم، دست پسرمان را بگیرم و پیشت بیایم. می دانی بعضی چیزها مال محیط ما نیست؛ یکی از این ها عشق است!

و به یـاد آخـرین بوسـه افتـاد کـه طعمـی شـور داشت؛ چـرا آن را به یـاد می آورد؟ میهن همچـنانـکه می گریست او را می بوسید. و بعد بی هوا دستها را بالا آورد و انگشتهای سرد را به لبهای بی روح کشید. انگار به دنبال چیزی می گشت و آن را نمی یافت. گفت: چه می گفتم؟

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic