شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

یک کتاب؛ یک حرف نگفته

 

«نخستیـن گنـاه، خـوردن سیـب توسط حــوا نبود، بلکـه این بـود کـه آدم، با همسرش در کسب چنیـن تجربه ای، همـاهنگـی و موافقت نداشت. حـوا مـی ترسید به تنهـایـی راه خـود را ادامـه بدهد و دلـش می خواست کسی را در احساس خود سهیم کند.»

 

آشنایی من با"پائولو کوئلیو " به 9 سال پیش برمی گردد. روزهایی که یک دختر دبیرستانی بودم و شوق آموختن از هر آنچه که بود و نبود اهمیت بیشتری داشت. کوئلیو را با کتاب کیمیاگر شناختم. هم او بود که مسبب آشنایی من با " جبران خلیل جبران" شد با کتاب « نامه های عاشقانه یک پیامبر ». ماههای بعد با خواندن مکتوب، مبارزان راه روشنایی، در کنار رودخانه ی پیدرا نشستم و گریستم، ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد، دومین مکتوب، اعترافات یک سالک و در این سالهای اخیر بر حسب اتفاق خواندن شیطان و دوشیزه پریم، و زهیر می شود گفت با کوئلیو خداحافظی کرده بودم. به نظرم هر آنچه که او می توانست به من بیاموزد آموخته بود و دیگر حرفی برای گفتن نزد من نداشت.

در واقع من همیشه پائولو کوئلیو را  کسی می دانستم که طبق اصول حاکم بر دنیا نمی زید و همیشه به راه حل سوم می اندیشد. کسی که از اعتراف به گناهانی که مرتکب شده ابایی ندارد – برای آشنایی با این ویژگی اش به کتاب مبارزان راه روشنایی رجوع کنید- . اما باز هم خیلی اتفاقی  مشتاق خواندن کتاب دیگری از او شدم:

با یکی از دوستان به کتابفروشی ای که تابه حال نرفته بودم، رفتیم. طبق معمول از تماشای آن همه کتاب لذت بردم. هر چند که جزء دو کتاب کمک آموزشی مربوط به کامپیوتر چیزی نخریدم اما همان گشت و گذار حالم را خیلی خوش کرد! آقای کتابفروش که دید من و دوستم با چه اشتیاقی لابلای اوراق کتابها غلت می خوریم از ما خواست که از نمایشگاه طبقه ی بالا هم دیدن کنیم این شد که ما هم اعتراض کردیم که چرا از مترجمان چیره دست کتابی در چنته ندارد؛ کتابهای ماکسیم گورکی و پائولو  کوئلیو را هم مثال زدیم که ایشان گورکی را زیر سبیلی رد کرد و راجع به کتابهای نویسنده ی مورد بحث گفت: « آرش حجازی بعد از جریانات سبز(!!!) کمی تا قسمتی ممنوع الچاپ شده و به همین دلیل از مترجمهای دیگری کتاب ایشان ترجمه و به بازار عرضه می شود.» خلاصه بعد از کمی بحث و گفتگو در حالی که کمی صدایش را یواش کرده بود گفت : در ضمن کتاب یازده دقیقه ش رو هم داریم اگه مایل باشید براتون بیارم.

گوشم تیز شد که... چی شد؟ با پائولو هم بله. این بنده ی خدا که همیشه مورد پسند بود! آن روز من و دوستم پی اش را نگرفتیم. راستش آخر برج بود و حقوقها به اول برج حواله داده شده بود.

(جمعه هفته ی گذشته در یک پیاده روی مبسوط با خواهرم به دستفروشی در مرکز شهر برخوردیم و یازده دقیقه را کنار کتاب "ساعتها " دیدم و خریدم. البته چاپ سال 85 با قیمت جدیدی که در پشت جلد چسبانده بودند و ترجمه ی کیومرث پارسای.)

یازده دقیقه حکایت دختری ست برزیلی که در جستجوی یافتن یک زندگی ساده، مملو از آرامش و محبت از مرزهـای خـودش می گـذرد و پـا به حـریـم ممنوعـه هـا و تـابـوها می گـذارد. از مـرز خـویشتـن

می گذرد و در می یابد که همه ی زندگی انسانهای این روز و روزگار در 11 دقیقه خلاصه شده است. اجازه بدهید راز نام کتاب را فاش نکنم و شما را تشویق به خواندنش نمایم.

صفحه ای از کتاب:

« اشتیاق فراوان و از نوع واقعی... اشتیاق، نزدیک شدن به دیگران است... از این لحظه به بعد، واکنشها نقش اصلی را بر عهده می گیرند... مرد و زن وارد بازی می شوند... ولی آنچه که از پیش قرار است اتفاق بیفتد، یعنی جذابیتی که آنها را به یکدیگر می رساند، قابل توضیح دادن نیست... تنها اشتیاقی بکر و پاک است.

زمانی که این اشتیاق، هنوز در حالت پاکی است، مرد و زن به زندگی عشق می ورزند... هر لحظه آبرومندانه و محترمانه زندگی می کنند... و همواره آگاهانه در انتظار رسیدن لحظه ی مناسب برای جشن گرفتن به خاطر نعمت بعدی می مانند...

چنین افرادی، شتاب ندارند... رویدادها را با واکنشهای ناآگاهانه خراب نمی کنند. می دانند آنچه قرار است به وقوع بپیوندد، اجتناب ناپذیر است. همیشه واقعیت، راهی برای حضور پیدا خواهد کرد. وقتی زمان موعود فرا برسد، دچار تردید نمی شوند و فرصتها را از دست نمی دهند... اجازه نمی دهند هیچ لحظه ای بیهوده بگذرد؛ زیرا اهمیت هر ثانیه را درک می کنند و به آن احترام می گذارند...»

تانیا
1388/12/12 ساعت 06 و 32 دقیقه و 56 ثانیه
سلام.من تازه کتاب ((زهیر ))رو تموم کردم.به نظرم خیلی عجیب اومد.نوشته هاش با بقیه فرق داره.من دنبال روحیات وشخصیت خود نویسنده ام.در ضمن شنیدم کتاب زهیر ممنوع شده.اگه تونستی کمکم کن.
پاسخ مارال اسکندری : سلام عزیزم. با کمال میل . اگه بتونم کمکت می کنم.

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic