تبلیغات
شب،سکوت،کویر...
شب،سکوت،کویر...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کتابهایی که می خوانم

زندگی یعنی سیرک. بچه شیرهای کوچولو که شلاق بر تنشان می چسبد تا به حلقه آتش نگاه کنند، تکه ای گوشت نیم پز آبدار، یک شلاق، حلقه آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده ی پریدن. بچه شیرها زود یاد می گیرند که از حلقه آتش بگذرند، روزی می رسد به زودی که شلاق بر تنشان فرود نمی آید، ولی حرکت شلاق بر هوا و ترکیدنش بر زمین همه ی درد کودکی را باز می گرداند تا شیر خسته از حلقه بگذرد که شب بتواند تنهایی اش را مرور کند.


تماماً مخصوص- عباس معروفی

سالگرد

یک سال گذشت و من به پاس گذشت این یک سال، یک ثانیه پلک نمی زنم و نفس نمی کشم.

 یک دقیقه سکوت می کنم و اخم می کنم.

 یک ساعت راه می روم و فکر می کنم.

... سالگرد تمام می شود.

با مشتهایم چشم هایم را می مالم و نفس عمیقی می کشم.

با اولین کسی که می بینم از اولین لطیفه ای که به خاطر می آورم می گویم و اول هم خودم می خندم.

 بعد شروع می کنم به دویدن تا دیگر تمرکز فکر کردن نداشته باشم و بتوانم یک سال دیگر را هم پشت سر بگذارم

غریب آشنای 3

مگر تو را به خواب ببینم، مثل پشت گوشم؛ آن زمان که دو آیینه به هم خیره شدند.

مردان مشتری، زنان خورشیدی2

فقط مردهای کودن و ناتوان جنسی هستند که می توانند یک رابطه ی دوستانه ی ایمن با یک زن برقرار کنند... و البته اگر زنی از مردی با چنین خصوصیاتی خوشش نیاید یا باید خطر کند یا قید رابطه ی دوستانه با مردان را بزند.

مردان مشتری، زنان خورشیدی 1 (یادگاری)

در که باز می شود آویز بالای در صدایش توی سفره خانه می پیچد. تسبیح شاه مقصود بین انگشتان کشیده ی مومنی ذکر می گوید و عطر پیراهن من در آن سوی آبها همانند نوای آویز و ذکر شاه مقصود دیگر یادآور هیچ کس و هیچ چیزی نیست. استحاله ی من است در واژه ای به نام حسرت که در دل مردان این سرزمین جا خوش کرده است.

آوار

“مواظب خودت باش” ؛  تنها بازمانده از تمام عاشقانه هایی است كه در هوای تو و من در آمد و رفت بودند.

برهنگی خیال

اگر می دانستی كه چه مسئولیت سنگینی بر دوش داری هرگز  شانه هایت را برهنه نمی كردی.

 بدان و آگاه باش كه چشمان تیزبین سرنوشت تو را نادیده نخواهد گرفت. تو پاسخگوی همه ی آن چیزهایی هستی كه گمان داری هرگز نبوده ای. اما چه كسی به خیالات تو وقعی می گذارد؟! تو محكومی به انسان بودن و باقی مكاتب همه كشك است. واقع گرایی بوی آرمان گرایی گرفته و آرمان گراها به پوچی بی و حد ومرزی رسیده اند كه سر از پا نشناخته گویا تا قیام قیامت صحراهای اساطیری را در خواهند نوردید. زمینی ها به آسمان پرگشوده اند و پروانه ها ی صوفی در حسرت پیله، شهامت بازی با آتش را از دست داده اند.

در چنین همهمه ای تو از سبك خود تقلید می كنی و به پیرهن نخ نما شده ی استقلال مفتخری. چرخ دنده های زمان تو را در هم چرخیده است و تو پا به پا می كنی لبه ی یك استخر كم عمق و رویای اقیانوس از وجود موجه ات یك رمانتیك ساخته با مایو و كلاه و عینك شنا كه وجاهت یك قواص را هم ندارد.

برهنگی ات مرا می آزارد ای جان! برو لباسهای زمستانی ات را تن كن كه عجیب در آنها با ابهت می شوی. به درك كه آفتاب سینه كش دیوار است! من خبر از طلوعی دیگر دارم كه جهت نمی شناست و گرمایش منافاتی با شال گردنت ندارد. تن به این خیال كه می گویم بسپار و چشم بند از چشمان اسب عصاری باز كن!     

پاییز

پاییز بی رحمی بود.

حسن یوسف توی گلدان تازه اش ریشه نگرفت و آرام آرام، آنقدر برگهایش ریخت تا خشک شد. مرغ عشق ماده توی لانه خزید و آنقدر آن تو ماند و دانه نخورد تا مرد.

حالا گلدان تازه با شاخه های خشکیده ی حسن یوسف کنار پنجره ی اتاقم چپ چپ نگاهم می کند و مرغ عشق نر، گوشه ی قفس کز کرده و نمی دانم در چه فکری است. پاییز ذوقم را کور کرده... نمی دانم چطور کورمال کورمال از پس شبهای زمستان بربیایم.

شبح

می ترسم. می پرم از خواب.قلبم می کوبد. عضلاتم سفت شده. گویا وقت پریدن ازخواب تکانی خورده ام که بیدارش کرده است. می پرسد: خواب بد دیدی؟ بغض کرده ام. صدایی به سختی از گلویم بلند می شود مثل یک ناله شاید.

می رود برایم یک لیوان آب سرد از یخچال می آورد. می نشینم و لیوان آب را از دستش می گیرم و کمی می نوشم. دراز می کشم و یک جوری خودم را مچاله می کنم لای ملحفه و بازوانش.

دلم قرار ندارد. زودتر از من فهمیده که راه نجاتی نیست. بهش برات شده که شب آخر است. تقدیر عجب زوری دارد!

ظهر فردا وقتی توی پیچ کوچه می پیچم، صدایم می کند. برمی گردم. با دوربین موبایلش ازم عکس می گیرد. او هم می داند که دیگر برنمی گردم.

می روم که بمیرم. می روم و می میرم. و مردنم را هنوزاهنوز باور نکرده ام. بر این خیالم که پشت تقدیر را زمین زده ام. حتی وقتی کسی نمی بیندم و به راحتی ازم رد می شود فکر می کنم هنوز هستم. وقتی روی سخن هیچ کسی با نیست ... وقتی صدایم را کسی نمی شنود... وقتی ازم جلو می زنند یا ازم عقب می مانند...

لطیفه هایم برای کسی خنده دار نیست. کنایه هایم گوش کسی را تکان نمی دهد. گریه ام دلی را نمی لرزاند. اینها همه دلیل بر نبودن و مردنم است و برای من دلیلی بر نبودن و مردنم نیست. آخر وقتی می شود بی هوا نفس کشید چطور مردن را باید باور کرد؟ 

....

لبهایش را با لبهایم می دوزم تا نگوید که نگویم، که بشود بدین ترفند بغض را فرو خورد.

با خودم در جدالم و بازوانم را به دورش بیشتر و تنگ تر می پیچم.

اشک از کنج چشم بهم فشرده ام  سر می خورد و لابلای دوستت دارم ها گم می شود... نشئگی می آید... پرچم سپید را بالا می برم...خودم را رها می کنم؛ مثل یک ماهی که سرانجام به دریا راهی جسته است.  می گذارم که بگوید... که بشنوم... حالا دیگر بغضی در میان نیست. می شود بی مهابا شنید وُ شنید وُ شنید.  

         

روز تولد 3

تولدت مبارک!

از اینکه به سن قانونی رسیده ای خوشحالی. هفده سال پیش در چنین روزی صدای اذان ظهر که به گوشم رسید تو به دنیا آمدی؛ یک روز خاطره انگیز برای من و مادرت. مادر بعد از نه ماه که تو را با خود حمل می کرد، بعد از یک شب پر از درد و انتظار تو را در کنار خود داشت و الان هفده سال از آن روز گذشته است و تو خوشحالی که می توانی رأی بدهی. به سن قانونی رسیده ای و رأی و امضایت ارزش دارد. ولی من فکر نمی کنم که قبل از امروز فکر تو بی ارزش بوده... امروز یک دختربچه ی سه ساله را دیدم که با گریه می گفت من رنگ زرد را دوست دارم و مادرش برایش قرمز خریده بود و من فکر کردم همیشه برای انتخاب تو احترام گذاشته ام.

من خودم وقتی به سن قانونی رسیدم بدترین تصمیم هایم را گرفتم و اولین امضاهایم، زمین و خانه ی موروثی ام را که شاید امروز برای شما سرمایه ای بود از دستم ربودند. احساسم بر عقلم چیره بود. فکر نکنی می خواهم پند و اندرز داده باشم... نه. فقط امیدورام که درباره ی هر چه انتخاب می کنی خوب فکر کنی. آینده از توست و دیگر تو و هم سن و سالهای تو، ریحانه و سارا و شبنم هستید که صاحب این دنیایید. سکان در دست شماست و سلامت جامعه در گرو انتخاب شما.

مارال جان تولدت مبارک!

9/3/1380                         

جنگ نابرابر

   

آدمیزاد آنقدر پیچیده است که گاه از درک ساده ترین رفتارش درمی مانی. دلیل بعضی کارهایم را سالها بعد درمی یابم. این پیچیدگی چنان با بی نظمی طبیعت درهم آمیخته که گیجی و گنگی، غالب ترین و صادقانه ترین حسی ست که در این روزها پیروزی اش را در جنگ نابرابر با من پذیرا نیستم. در این کشاکش بی پایان، آنچه ناممکن نمی نماید بهم ریختن همه ی مفاهیمی ست که روزگارت را بر آن بنا نهاده بودی.

از طرفی محکوم به بودنی، به شب را روز کردن، به باور صبح و کوشش بی وقفه ای در تمیز دادن امروز از همه ی آنچه که پشت سر گذاشته ای. منی که از درک خویشتن عاجزم چگونه می توانم معنی رفتار دیگری را دریابم؟ به کنه احساس کسی پی بردن، عیار صداقت گفتار او را سنجیدن، انگیزه ی رفتار او را دریافتن ... دامی ست که خواه ناخواه در روابطت گرفتارش می شوی. حتی اگر بخواهی فلسفه ی زیستنت را بر ساده انگاری هم بنا کنی در می یابی که این پیچیدگی ها و کج فهمی ها و نفهمیدن ها در ساده ترین مفاهیم هم جاخوش کرده اند.

سرافکنده ای از اینهمه گیجی. سر خورده ای از اینهمه ویرانی و برهوتی که پیش رویت گسترده است و آگاهی نام دارد.

چشم ها را می بندم. گوش ها را با دستهایم می گیرم و با فریاد خیل عظیم بی نظمی ها همصدا می شوم.

عاشق معاصر

مرد : چطور دلت میاد من اینجا خسته و گشنه کار کنم تو اونجا بخوابی؟

زن : دلم که نمیاد ولی بعد از ناهار این خستگی دو برابر میشه. بیام پیشت باهات همدردی کنم؟

مرد : ای جانم... دردی و درمان نیز هم!

زن : درد که نیستم خدایی. حالا مونده تا درد بشم.

مرد : دوست داری بشی؟

زن : اگه بتونم درمونشم باشم، آره. چرا که نه؟

مرد : من همیشه دنبال درد بی درمونم.

زن : پس سراغ خوب کسی اومدی!

مرد : می دونم

زن : نه. اونقدری که باید نمی دونی. اما... خودمونیم اونقدری که نباید هم می دونی.

مرد : بازم می دونم.

زن : ...

مرد : ...

...

مدیون

سی و یک ساله است اما... اما من دیگر نوزده ساله نیستم.

به ناچار تاوان این سالها را سالهای بعد خواهند داد . نه.. نه... نه ! این برف را سر باز ایستادن نیست. چنان می بارد که وسوسه ی ساختن آدم برفی  هر صبح وجودت را فرا می گیرد. می سازی اش با این باور که بهار از راه می رسد و آبش خواهد کرد. اما ... نه ... این برف را سر باز ایستادن نیست.

نوزده ساله نیستم .... نه جان زیان دیدن دارم و نه یارای دادن تاوان. امان! امان از وسوسه ی آدم برفی!

 

یک کتاب یک حرف نگفته 10

هیچ چیز از آن انسان نیست

هرگز

نی قدرتش، نی ضعفش

و نی دلش حتی

و آن دم که دست به آغوش می گشاید،

سایه اش سایه ی صلیبی ست...

و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را

در آغوش فشرده است

 آن را له می کند

زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است

هیچ عشقی را سرانجام خوش نیست...

....

نمایشنامه ی خرسهای پاندا؛ به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد، همه ی کوشش خود را به کار گرفته است تا چیزکی خلاف آنچه این شعر می گوید ابراز دارد.

نفی تسلیم و عدم اختیار همان است که نویسنده در صدد بیان آن است. لحن، گیرا و موجز است. اتفاقها تازه اند و خواننده را یادآور هیچ لحظه ی مکرری نیستند. مرد داستان با حادثه ی نرمی روبروست که پایانی بر بیهودگی هایش است و زن داستان انگار از ابتدا تکلیفش با همه چیز و همه کس معلوم است. تنها در پی کسی ست که از بودن و شدن رهایی یابد.

اینکه ماتئی ویسنی یک این نمایشنامه را تحت تأثیر فلسفه ی شرق و تناسخ و این حرفها نوشته شکی نیست اما آنچه در این اثر ستودنی ست خلق لحظاتی ست که مخاطب را با حقیقت بودن روبرو می کند.

 

زمزمه می کنم

گاهی فکر می کنم

بر میدان اصلی شهر شلاقت بزنم

تا مجلات عکس هر دومان را در صفحه ی اول چاپ کنند

و آن ها که نمی دانند، بدانند که معشوق من تویی

 

از تجربه ی عشق پشت پرده

از بازی نقش عاشق کلاسیک خسته شدم

می خواهم صحنه ی تئاتر را بالا ببرم

نمایشنامه را پاره کنم

کارگردان را بکشم

و مقابل همه ی مردم اعلام کنم

که من عاشق معاصرم

و به رغم کراهت این قرن، معشوق من تویی

می خواهم مجلات اعتراف کنند

که من بزرگ ترین آنارشیست قرنم

این بهترین فرصت است

که با تو در یک عکس باشم

تا عاشقان صفحه های جنایی-عشقی بخوانند

که معشوق من تویی...

طاعون زده

... و شادی التهابی است که لذت بردن از آن ممکن نیست.     

پارادوکس زمستانی

طعم تازه ای دارد اینکه دارم مزمزه اش می کنم. مثل یک خواب زمستانی ست توی گرگ و میش اردیبهشت.

خلسه ی بی نظیری دارد. زمان را گم می کنی و مکان اصلا برایت مهم نیست. توی خواب و بیداری پتو را تا زیر چانه ات بالا می کشی و از اینکه لازم نیست به هیچ چیز فکر کنی لبخند می زنی. چشمهایت از لهیب آتش می سوزند و گونه هایت از گرما گل انداخته اند. پلکها را برهم می نهی و انگار می کنی که از هوش رفته ای. پشت پنجره ابرهای بهاری بی مهابا باریدن گرفته اند و تو از این همه نشئگی که در خلاء گرفتارت کرده شادمانی.

معلق

کدام گزینه را دوست دارید؟ اصلا هیچ کدام را دوست دارید؟

 

الف

شلخته راه رفتنش را دوست دارم در هیئت مردی که برایم ناشناخته است؛ کتی که قالب تن نیست با پاهایی که در کفشها گویا لق می زنند و شال گردنی که از زیر کت نا مرتب و نامتقارن بیرون زده است به سرعت از کنارم رد می شود و من با خود می اندیشم چه چیز این شلخته برایم دوست داشتنی ست؟

 

ب

کاش من آن شال گردنی بودم که وقت رسیدن بی حوصله به جارختی می آویزی اش و وقت رفتن با عجله بین یقه ی بلوز و بارانی ات جایش می دهی بی آنکه بدانی بطور مساوی از دو بر شانه هایت آویزانند یا نه؟ 

دیالوگ پرانی 3

بهروز کنج اتاق کز کرده و به رسم جاهل ها زانو به بغل گرفته :

خدایا! چه جوری شد که این جوری شدو ولش.... یه راهی جلو پام بذار که یه جور دیگه شم... یه جورِِ جور ... یه جورِِ خوب!           

 
  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
 

درباره وبلاگ

ناگهان زیر پایم چاهی دهان گشود! سقوط کردم.چاه "ویل" بود. ویل،"وای "!
ناگهان روزنه ای از زیر، پدیدار شد. روزنه ای بر سقف آسمان این جهان. لحظه ای گذشت و لحظاتی.
به زمین افتادم. پیرامونم را نگریستم.
باز کویر!
خلوت و هولناک و بی کس!
و من پرنده ای مجروح، در قلب تافته ی کویر!
مدیر وبلاگ : مارال اسکندری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان